دست نوشته ها و کارهای دلی من.

رسوم از یاد رفته

           قدیم ترها...یک رسمی، ادبی ، چیزی... کتاب به اون بزرگی از دستم ولو می شود روی زمین. دریغ از اینکه یک نفر خم شود و آن را جمع کند.. حالا آنهایی که پشت کنکوریند می دانند درس خواندن در کتابخانه یعنی چه ؟ از یک طرف فلاسک چایت را با خودت می کشی و از طرف دیگر حداقل 6 تا کتاب قطور را ...کم نیست که از 8 صبح هم تا 8 شب حساب کنی  می شود 12 ساعت ،  دوازده ساعت ،6 تا کتاب. تازه... کتاب تست ها هم جداست. تنقلات و ناهار و میوه و...( بالاخره ویتامین واملاح هم نیازداری) خوشبختانه موقع رفتن بود و از این حیث کمی سبکتر بودم.

       می روم کفش فروشی. کفشی را پسند می کنم وبه قول خودشان پا می زنم.  یارو می پرسد : " آقاتون هم قد بلنده ؟"  اول میگویم : نه! میگوید : نه!؟ بعد میگویم که بله ! ، می بینم یارو ول کن نیست ، کمی این دست و آن دست میکنم و آرام می گویم: من اصلا ازدواج نکردم. - "چی !!؟ ازدواج نکردین ؟ اصلاً ؟ وااااای خانووووم.... شما چه حوصله ای دارین ! هنوز ازدواج نکردین !؟ به سن شما خانمهای دیگه دوتا بچه شیر دادن! " توجه داشته باشید این یک کفش فروشی زنانه است و یاروی مذکور یک آقای مذکر هستند. هیچ نسبتی هم با هم نداریم. خواستم بگویم منظور ؟ ... خواستم بگویم شما ازدواج کرین ؟... نه... بیشتر می خواستم بگویم : به شما چه ربطی داره؟...می خواستم بگویم...ولی فقط یک لبخند زورکی زدم و هیچ چیز نگفتم. فکر کنم می خواست پاشنه کفشم را با قد آقایمان ست کند. چقدر بهتر آقایی نداریم که زورزورکی با هم ست شویم...والله! اتفاقاً چند روز پیشتر دو زوج جوان را دیدم که آقا پیراهنش را با شال خانم ست کرده بود. پیراهن سه دگمه صورتی شب رنگ هماهنگ با زمینه شال خانم. هوا هم تنگ غروب بود و شب رنگ درخششی داشت. آقا هم از آن اقاهایی بود که همیشه دوسه قدم این ور، دوسه قدم آن ور  یا دوسه قدم عقب تراز خانمشان راه میآیند و در آن حال دور وبر راهم  رصدی میکنند. تقصیر خانمهاست. خب عزیزم شما که قدتان کوتاه است چرا میروید با مرد قد بلند ازدواج میکنید که اولا مجبور باشید هرروز پاشنه ده سانتی بپوشید و پدر خودتان و کمرتان را در بیاورید  تازه به حد نصاب نرسید بعدآن وقت یک بیچاره قد بلند باید برود شوهر قد کوتاه بکند وخودش را  از پوشیدن کفش پاشنه بلند (حداقل در مدت زندگی مشترک که الان نمی دانم دوام آن به چند ماه رسیده است ) محروم کند؟ همه اینها برمیگردد به اینکه این رسم قشنگ ریختن کتابها و جمع اوری آن توسط فرد مذکور مدتهاست که ور افتاده است. و.اگرنه همه میدانند فقط در صورت شانه به شانه شدن است که ممکن است آن ضربه کاری باعث ریختن کتابها از دست طرف مقابل واتفاقات خوشایند بعدی شود. البته... آن شب مذکور کسی به من تنه نزد، فقط آن کتاب همینطوری یه هویی از دستم افتاد کسی هم که مسئول نبود پس هیچی. همه همینطور ایستادند و من مجبور شدم کل بارهایم را زمین بگذارم تا دستم خالی شود برای جمع آوری و تدوین کتاب  که مثال جگر زلیخا پخش وپلا شده بود این ور و آن ور و باور کنید  تنها چیزی که در دلم گفتم همین بود که  "والله دعا به جانتان می کردم! واگرنه من که الان می خوام ادامه تحصیل بدم." شوخی ندارم ها. انقدر اوضاع خرابه ! اصلا به زور هم مگر آدمها با هم دست می شوند؟ یعنی به فرض محال یکی از همین ها می آمد و مثلا از دستش در می رفت و پیشنهادی میداد. خب ،مرد مومن!  برای من خم نشدی حتی این کار کوچک را انجام بدی!  من دقیقا روی چه چیز شما باید حساب باز کنم؟!" به نظر شما من آدم متوقعی هستم؟نیستم!

                                                   ماندانا میرزاده اهری

                                                          93/6/20           

 

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 17:13 | لینک  | 

عادتها

تاهمین چند سال پیش زل میزدیم به دیوار روبرو به آینده فکر میکردیم ولی الان به مدد تکنولژی و برنامه های مختلفی که نوشته شده زل میزنیم به دیوار روبرو و اصلا وقت نداریم به آینده فکر کنیم. زندگی درست کرده ایم برای خودمان....

اشکالی ندارد که ببینیم بچه های نسل های نو چطور زندگی میکنند ، فکر میکنند واصلا اوقاتشان را چطور میگذرانند....فقط این اشکال دارد هرجا می خواهیم برویم باید کیف های اضافه مخصوص حمل تکنولژی های مختلف به همراه رابط ها شارژرها و چیزهای مرتبط دیگر داشته باشیم وکلاف سردرگم این همه سیم های درهم گره خورده ....

امروز داشتم مطلبی در مورد خودارضائی میخواندم. بعضی از روانشناسان معتقدند که در صورت فراهم نبودن  شرایط ارضا جنسی سالم ومطمئن حالا ازدواج ، دوستی یا هرچیزی که قانون واحترام پشت آن است ، این راه برای برطرف کردن نیازهای جسمی بهتر از کشتن حس وبی تفاوتیست. اگرچه مسائل روحی انسان را ممکن است درست پوشش ندهد. آنهایی که متعصب مذهبیند این عمل را گناه میدانند. البته به نظر من ، چه ازدواج های مکرر و چه  خود ارضاییهای با فواصل کم ومتعدد  هر دوی این ها به نوعی اعتیاد محسوب میشود و از بحث گناه و گناهکاری هم که بگذریم، مضر است . مثل عادت به سیگارومواد مخدر ، مشروبات الکلی ، اینترنت ، فیلمهای پورنو، دیگر دشمن پنداری ، دزدی ، محکوم کردن عقایدی که شبیه عقاید خودمان نیست ، زدن سر آدمهای بیگناه ، تکرار کردن یک سری مطالب و جمله های زیر خاکی که دیگر محلی از اعراب ندارد، پافشاری روی عقاید کهنه بدون در نظر گرفتن شرایط روز جامعه  و خیلی چیزهای دیگر...وقتی به صورت عادت دربیاید آن هم یک نوع عادت وسواسگونه، مضر است ، اصلا تعارف هم نداریم!

بچه های نسل نو منابع اطلاعاتی خوبی در دسترس دارند، با فشار یک دگمه هر آنچه را که می خواهند به دست می آورند. با دانستن یک یا دو زبان اصلا مجبور نیستند به هر آنچه به زبان مادری گفته و نوشته می شود و به هر حال منشعب از یک طرز تفکر فرهنگیست حالا با کمی پس وپیش، قناعت کنند. بچه های نسل نو در یک جامعه جهانی زندگی میکنند که در آن همه چیز برای خود تعریف دارد،  قانون دارد و حساب کتاب. نسل نو در کشوری به نام اینترنت زندگی میکند، که در آن فرهنگهای مختلف با هم مباحثه مینشینند ومی آموزند وقطعا خیلی از نسل دیروز خود ، که دوره من باشد بهتر ریزه کاریهای این فضا را می شناسند.

داشتم فکر میکردم چرا بعضی از ما ادمهای یک یا دو نسل قبل اصرار داریم با عادتهای مضرمان دیگران را به خودمان بخندانیم؟ مگر وحی منزلست که از یک سنی به بعد آدمها دیگر تغییر نکنند یا عادتهایشان را ترک نکنند ؟!

                                                 ماندانا میرزاده اهری

                                                        93/5/27      

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 12:0 | لینک  | 

خنده

         ترم یک را  در باکو با یک خانم معلم سنتی ادبیات آذری پاس میکردیم. بچه های ترک ( اهل ترکیه ) که با من همکلاس بودند، عادت  داشتند به محض اینکه سوژه ای برای خنده پیدا می شد همگی، چه دختر چه پسر، راحت وبی ریا و با صدای بلند می زدند زیر خنده، این عادتشان کم کم به من هم سرایت کرده بود. بعد این معلم سنتی ما گیر : "چه معنی داره شما انقدر بلند می خندید؟  زشته...عیبه!!!! " به نظر من هم که از ایران آمده بودم  حتی حرف این معلم واقعا بی معنی بود چه برسد به آنها که در مدارسشان با هم درس خوانده بودند و بزرگ شده بودند و همدیگر را همینطوری قبول کرده بودند. حالابعد از این همه سال  آقای اردوغان هم دارد شبیه حرفهای آن معلم سنتی آذری را واگو می کند منتها او از دید سنتی می گفت، این یکی به فساد اخلاقی و این چیزها ربط می دهد .  اتفاقا من از بودن در جمعشان واقعا ًاحساس نشاط می کردم.  چرا با صدای بلند خندیدن عیب است؟ مگر در جلسات خنده درمانی جمعیت را وادار نمی کنند ده دقیقه  بی هیچ بهانه ای و با صدای بلند بخندند، اگر تاثیر مثبت ندارد مریضند این کار را می کنند ؟! چه میدانم ، شاید هم دولتمردان ترک می ترسند یک وقت  دیگران فکر کنند ملتشان خیلی شادند چشم بزنند. بعد چیزی به روزشان بیاید که درکشورهای همسایه شان دارد اتفاق می افتد . الله و اعلم.

                                ماندانا میرزاده اهری

                                      93/4/10

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 14:8 | لینک  | 

ما بیماریم؟

        فکر نمی کنم و نمیکردم که از یک مسئله غمگینانه ، غمگین صحبت کردن هنر باشد. با این حال ما غمگینیم  چرا که ما بیماریم، بیماریم  با افکار گذشته مان با خاطرات مرده مان، با روزهای فراموش شده زیرخاکی ، با آنچه که می توانستیم داشته باشیم و نداریم ، با آنچه می خواستیم باشیم و نیستیم . ما بیماریم ...این را من نمی گویم کافیست شماره یک مطب روانشناسی را بگیرید و مبلغ درشتی بپردازید تا روانشناس به شما بگوید تمام آنچه اکنون مانع شما یا در صورت توهم موجب پیشرفت شماست ، درد خاطرات گذشته است. آخرفرقی که  نمیکند " درد را از هر طرف که  بنویسی درد است."   

مرگ یک لحظه است،  می آید و می رود. مرگ گرم است و گاهی سرد. مرگ سرد از مرگ گرم کشنده تر است . مرگ سرد هزاران بار مردن است. هزاران بار از چرایی تولد و از چرایی اتفاق  پرسیدن و ادامه دادن است .  مرگ سرد بارها ترا می کشد، بمبارانت میکند،  خانه ات را ویران میکند هی آرزوهایت را برباد میدهد، ختنه ات می کند ، چون دستان بزرگ خریداران مواد لمست می کند که شاید یا  حتما خیال تجاوز راهم در ذهن می پرورانند، مرگ سرد هر روز روی تو اسید می پاشد، میسوزاندت واین زخم لعنتی..... مرگ سرد ، سردت می کند. مثل یک جسد متحرک .

        ما می رقصیم ، فوتبال نگاه می کنیم وشو وسریال، داستانهای بامزه می خوانیم، لباسهای فانتزی و رنگهای شاد می پوشیم حتی اگر بتوانیم در خیابان بلند می خندیم و کله معلق میزنیم ، برای آنکه همین ناراحتی های به ظاهر کوچک اطرافمان  که هرروز خدا را شکر میکنیم که به اندازه ناراحتی های این وآن نیست برایمان تحملپذیرتر شوند. همین ۀودگی هوا، غذاهای هورمونی ، همین بیکاری و بیهدفی ، همین مشکلات اقتصادی و.....چیزهای پیش پا افتاده ای از این دست. من نمیدانم دولتمردان  انسانها را بیش از این چه فرض میکنند. یعنی کلا تصوری از ذهنیت آنها در مورد ظرفیت انسانها ندارم.  چرا من باید غصه کوبانی و فلسطین و جاهای دیگر را بخورم وآنها آن بالا بنشینند و هی همدیگر را به رسمیت نشناسند و مردم را در یک چرخ گوشت بزرگ چرخ کنند .بعد من ، من نوعی که دلم می خواهد مشکلات 1+5 زودتر حل شود، رئیس جمهور جدید دستش باز تر شود، بیکاران  کمتر شوند ، ریسک سرمایه گذاری بالا برود و همه این ها حداقل در همین دو سه سال مانده اتفاق بیافتد ویا اگر قرار نیست رفاه نسبی در جامعه باشد ، حداقل آرامش نسبی برقرار باشد، حالا باید به این  سوژه های جدید احمقانه فکر کنم . ما چی هستیم؟

        شاید جدی باید اگهی استخدام داد برای مشاور روانشناس. یک آگهی کوچک کافیست که اعلام کنیم به تعداد متنابهی از آنها نیازمندیم. در همین روزنامه همشهری یا فیسبوک یا شاید هم در تایمز یا روزنامه ای دیگر. شاید هم بخشی از مشکل بیکاری جامعه به این شکل حل شود. مابیماریم.... فکر نمیکنم  چیزی به نام جنگ و خونریزی ، جنایت و کشتار برای کسی و به خصوص یرای کسی که در راس آن است، کسی که تصمیم گیرنده است وکسی که تحریک کننده است  تا به حال عاقبت به خیری داشته است... یک جایی یک طوری می آید وگند به همه زندگی آدم می زند ، حالا یک سال این طرف یا ده سال آن طرف. قانون است، قانون طبیعت و به من وشما وسیاست وهیچ چیزدیگر هم ربطی ندارد. فکر میکنم شاید  یک جور وسواس گاهی مانع می شود ما کمی منطقی تر به آینده مان فکر کنیم .

                                                      ماندانا میرزاده اهری

                                                             93/4/9

 

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 2:0 | لینک  | 

آفتابه لگن....

چند روز پیش  برای کار به جایی مراجعه کردم. بیشتر چون مامان خواسته بود.  یک شرکت خدمات پس از فروش بود. به مشتری ها زنگ می زدند و آنها را در مورد خدمات ارائه شد که بیشتر درزمینه  صنعت خودرو بودف سین جیم می کردند. بیست و هفت نفر بودیم و  فکر میکنم تقریباً سن من از همه بیشتر بود. دختر جوانی که خود را مدیر منابع انسانی شرکت معرفی کرد یک سری توضیحات  در مورد چند و چون کار به ما داد.  نحوه کار که به صورت هر فرم با یک قیمت مشخص بود . بسته به تعداد و البته قیمت به شما حقوق و بیمه تعلق می گرفت. 400 پرسنل خانم،  در شش طبقه ، تعطیلات تعطیل والبته بدون حقوق  با دوشیفت کاری 8:30 تا 13:30 و13:30 تا17:30 .شش شیفت کاری در هفته وخب تعداد شیفت های بیشتر کار بیشتر. اما باید دوره آموزشی گذراند. بعد هم امتحان بعد هم یک هفته آزمایشی. بعد آیا شود یا خیر. نفری 5000 تومان بابت کلاس آموزشی از ما گرفتند که بعدا خورد خورد در سه ماه به ما برگردانند! یک سی دی هم به ما دادند که معلم کلاس آموزشی که مدیر مربوطه قبلش به ما اشاره کرده بود که حتماً به احترامشان بلند شویم!   یک دختر کمی جوان تر از این مدیر بود که احتمالا فکر میکرد یکی از خوش لحن ترین اساتید دنیاست. سی دی ها را پخش کردند و روز کلاس آموزشی را مشخص کردند. دو روز برای دو گروه. معلم تاکید کردکه واو به واو جزوه را بخوانیم که کلاس فقط در حد رفع اشکال باشد .

سی دی را که باز کردم از این همه جزئیات خنده ام گرفت. راستش اولش به خاطر این که کار به نوعی کار روابط عمومی بود، بدم نیامد. با مردم حرف زدن به هر حال خوشایندی هم دارد . ولی وقتی صدای خانم توی فایل صوتی ازمایشی را شنیدم نظرم کاملا عوض شد. یک لحن خشک رسمی  با یک سری جمله هایی که کاملاً از رو خوانده می شود و به هیچ عنوان حق پس و پیش کردن یا عامیانه صحبت کردن با مشتری را ندارید. حتی حق تفهیم سوالاتی که اصلا  از اول بد پرسیده شده و شما می دانید مشتری را به اشتباه می اندازد قبل از اینکه مشتری اعلام کند سوال را درست نفهمیده ،ندارید.  من یاد یک سری بازار یاب افتادم که مدتها به ما زنگ می زدند و برای کپسولهای اتش نشانیشان دنبال مشتری میگشتند . همینطوری صحبت می کردند . یعنی اولش اجازه می گرفتند و بعد عین ماشین شروع می کردند یک سری توضیح دادن و یک سری سوالات ربط و بی ربط پرسیدن و من همیشه خدا یا قطع می کردم یا عذر خواهی میکردم و اصلا وارد بحث نمیشدم. مخصوصا که لحن همه شان هم مثل هم بود شبیه همین صداهای تستی روی همین سی دی. یک نگاه سرسری کردم وبرنامه رابستم.

            مادر من مخابراتی بود و طبق آموزشی که قبل از انقلاب گرفته بود با مشتری ها خیلی خودمانی و راحت صحبت می کرد .بعد ها که همه خانمها را از حومه جمع می کنند و می برند توپخانه شروع می کنند بعد از مثلا بیست سال آموزش دادن که اینطور نباشد و آن طور باشد. سرکلاس آموزشی که رفتیم قبل از شروع کلاس تقریبا همه داوطلبان متفق القول بودند سوالات زیاد وپیچیده است و مشتری چرا باید، مخصوصا با این لحن ماشین وار پرسشگر ،  بخواهد وقت بگذارد و جواب بدهد.ولی انها معتقد بودند که  این موسسه جواب خود را پس داده و اصلا مشتری ها منتظر شما هستند. به علاوه هنر فن بیان شما پس این وسط چه می شود! البته خود معلم هم به ماشینی صحبت کردن اعتقاد نداشت ولی دستوالعملها راه دیگری برای شما نمیگذاشت. دست شما در اصل فقط در حد استرس دادن به جمله باز است که طبیعتا ما در حالت عادی هم آن را انجام می دهیم . ولی چیزی که اصلا به دلم ننشست برخورد اولیه خود معلم در زمان شروع کلاس آموزشی بود. خیلی طبیعی سی دی دو تا از بچه ها در کامپیوترهایشان نخوانده بود. وقتی این را اعلام کردند  معلم با یک جذ به مصنوعی و با همان لحن خوشگل وچشمان گرد شده گفت: " این امکان نداره!" وبعد انگار که می خواهد مچ بگیرد گفت:"بده ببینم ، الان همین جا امتحانش میکنم، می فهمم." و بعد که دید نه واقعا سی دی  باز نمی شود. با یک لحن طلبکارانه گفت: "خب معلومه...ور داشتین سی دی رو با سیم ظرفشویی شستین... اینا ها خطهاش هم این جا معلومه.. بعد می گین باز نمیکنه." آن دختر آرام گفت :"  نه من از جعبه در آوردم گذاشتم کاریش نکردم." و صدایش فید شد. کلاس ساکت بود و من داشتم فکر می کردم این آدمهایی که انقدر دارند دم از ادب با مشتری می زنند، از بهارشان پیداست که با توجه به زنانه بودن محیط کار(با چهار صد پرسنل) چگونه سالی خواهند داشت. وتصور کنید یکی از شرایط این موسسه این بود که افراد لیسانس یا حداقل دانشجو باشند. درست است که من هم کلی از تکنولژی روز دنیا عقبم . من هم از یک سری برنامه ها تا به حال استفاده نکردم . گوشی مدل پایین دارم و خیلی چیزهای دیگر . ولی آخر شستن سی دی با سیم ظرفشویی؟! آن هم در مورد مخاطبی که حداقل بیست وسه چهار سال دارد. باصدای کمی بلند گفتم:"خب سی دی ها رو فله می خرند بالاخره یکی دو تا پرتی هم توش داره دیگه... سیم ظرفشویی دیگه برای چی ؟"  فکر میکنم فهمید وکمی جمع وجور تر کلاس را ادامه داد. آمدنی شیفت بعد از ظهر تعطیل شده بود من با همان لحن سی دی از یکی دو تا از خانمهایی که دم آسانسور منتظر بودند پرسیدم : به عملکرد این شرکت از یک تا ده چه امتیازی میدید ؟ سکوت وقیافه های خسته ودلزده این دو گرچه احتیاجی به تفهیم سوال نداشت ، به هر حال تکرارش هم نتیجه ای نداد.   برای امتحان نرفتم به مامان هم گفتم اصلا چنین توانی در خودم نمی بینم. آدم باید با خودش صادق باشد و قبول کند هر کاری عرضه خودش را می خواهد.  فعلا کامپیوتر و گاهی مطالعه وگردش عصرگاهی آرامش بیشتری دارد.

راستی امروز  به مطلب جالبی برخوردم جدا از فشاری که به خاطر تعدیل روی کارمندان خانم می آورند و حقوق های جالب توجهی که به آنها می می دهند، ظاهرا قرار بر این شده یا می شود که دختران مجرد بالای سی سال در صورت تمایل بتوانند یک فرزند دختر را به فرزند خواندگی قبول کنند. و من هرچه فکر میکنم وقتی یک خانواده متشکل از هر دو- پدر و مادر- از عهده خرج یک بچه بر نمی آیند ، یک خانواده تک والده  چگونه خواهد توانست، عقلم به هیچ کجا قد نمیدهد.

                                                         ماندانا میرزاده اهری

                                                                93/5/5

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 19:26 | لینک  | 

دماغ

یکی از بزرگترین معضلات نسل جدید بعد از یک سری معضلا ت دیگر همانا دماغ است. دماغها بر دونوعند گوشتی و استخوانی ودر سه  اندازه عرضه شده اند بزرگ ، متوسط و کوچک.  کسانی که دماغهای بزرگ استخوانی دارند که دغدغه ای ندارند یا عمل می کنند یا عمل نمی کنند واگر عمل کنند یک حالت دارد که در بیشترین در صد موارد دیده شده :"عمل رضایت بخش است."  دسته دوم آنهایی هستند که دماغهای بزرگ گوشتی دارند که دو حالت دارد یا عمل می کنند و یا عمل نمی کنند، اگر عمل کنند دوحالت دارد یا چیز چندان جالبی از کار در نمی آید و به منتها الیه شرق یا غربی تغییر جهت پیدا می کند و نیاز به عمل جراحی مجدد دارد و دوباره عمل می شود و هر روز بدتر از دیروز "دینگ دینگ"  و یا اینکه همه این اتفاقها میافتد ولی شخص همانطور کج وکوله قبولش می کند و شخص ثالث هی از خود می پرسد که خب چرا واقعاً؟  اولش که بهتر ازاین بود و رویش هم نمی شود این را بلند به خودشان بگوید دسته سوم آنهایی هستند که دماغهای متناسب دارند وآنها هم تحت تاثیر گروه دوم  یک جورایی با خودشان درگیر هستند! معمولا این دسته صاحب دماغهایی با اندازه متوسط هستند.

سوراخ کردن یکی دیگر از بلاهایی است که بر سر دماغ آورده می شود. این مهم به منظور انداختن حلقه یا نگین به داخل آن است و من همیشه فکر می کنم اگر گوشواره ( دماغ واره؟) چسبان یا حلقه  ویا در مواردی که بیشتردرقبایل بدوی دیده شده مثلاچیزهای مثل سرنیزه و گوشتکوب و غیره را از دماغ خارج کنند آیا انسان به جای دو سوراخ از سه یا چند سوراخ نفس خواهد کشید؟ وآیا اگر انسان از سه سوراخ نفس بکشد برای سلامتیش بهتر است یا بدتر، کالری بیشتری می سوزاند یا کمتر، از نظر شرعی ایراد دارد یا خیر و یک عالمه سوالاتی از این دست.

و اما دماغ اصولا کاربردها فراوانی دارد در هندوستان یکی از اشکال بوسیدن با دماغ صورت می گیرد به این ترتیب که دو فرد مذکر و مونث روبروی هم و کنار به کنار یک درخت قرار گرفته و دماغهایشان را روی هم قرار میدهند به این نوع بوسیدن، بوسه از نوع بالیوودی اطلاق می شود.

 دماغ در زندگی کسی فرو کردن است که به مفهوم کاوش بیش از حد وفضولی به کار می رود نیز یکی دیگر از روشهای استفاده از دماغ می باشد که فرد مذکور با این روش  بعضاً به شکل موجودات چهار پا هی مسائل زندگی دیگران را به وسیله آلت مزبور بو کشیده و تداخل می نمایند. متاسفانه این مهم نه تنها با جراحی بهبود نمی یابد بلکه در مواردی تشدید آن هم دیده شده است.

در سالهای اخیر بسیاری از دختران ایرانی به محض اینکه به سن 18 می رسند مبادرت به جراحی زیبایی بینی میکنند. حالا چه این دماغ ها ایراد واحتیاجی به جراحی داشته باشد و چه نه. واین مهم به قدریست که اگر خداوند تبارک و تعالی بر حسب تصادف در این موردخاص  بنده حقیری را مورد عنایت قرار داده باشد آن بنده حقیر باید به سرهمه عزیزان و پیغمبران و پنج تن آل عبا قسم یاد کند که دیگران در مورد طبیعی بودن بینی او شک نکنند. تازه در صورتی که قسم او را باور کنند.

من نگویم که به حرف دل من گوش کنید

داخل بینی  خود  فقط یک  انگشت کنید

جای بینی  چقدر خالیست  بین چشم ولب

هان ...آن سوراخها را با روتوش ،پوش کنید

عاقبت عَلف(با سکون لام) دهان بزبزک  شیرین کرد

این همه دماغ کوچک  با چه مَزدوُج (فتح میم ، ضم و) کنید...

           

 

 

و به این ترتیب زندگی ادامه دارد....

                                     ماندانا میرزاده اهری

                                             93/4/27

 

 

 

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 18:21 | لینک  | 

"لایک دادن یا لایک ندادن ...مسئله این است."

       می دانید از چه چیز خودم خوشم می آید؟ نه اسم دارم، نه رسم ، نه موقعیت آن چنانی دارم، نه پول فراوانی . آن وقت میدانید از چه چیز فیس بوکم خوشم می آید؟ نوشته که می گذارم ، چون چهار عامل قبلی را ندارم هرکس که لایک میدهد، میدانم از روی خودشیرینی یا پاچه خواری و من را الکی گنده کردن و این چیزها نیست. یک چیزی توی نوشته به دلشان نشسته و یا دست بر قضا کار خوبی شده و تازه آن هم درجه بندی دارد. حتی در کارهای بهتر هم بعضی ها یک نوعی را می پسندند وبعضی دیگر نوعی دیگر را. یعنی مخلص کلام چرت و پرت که می نویسم حتی برای دلخوشکنک من بینوا هم که شده ، یک دانه هم لایک ندارد. آن وقت این بیچاره ادمهای معروف. می آیند و در صفحه شان یک عطسه می کنند..... هشتاد هزار لایک و پانزده هزار و پانصد ونود ونه کامنت میگیرند. که خدا نکند یکی از آنها خلاف جهت رودخانه نوشته شده باشد. آنچنان کامنت های بعدی بر سرش فرود می آیند که بیا و ببین. واین طوری حس میکنم که انسان خوشبختی هستم . یکی از خوشبخت ترین انسانهای روی زمین که بابت نوشته های پرت وپلا هرگز لایک نمی گیرم و ایضاً خدا را شکر فحش هم نمی شنوم وهمه چیز در سکوتی صد مرتبه از فحش بدتر برگزار می شود.

       آقا جان ! بلند شدیم رفتیم یک کلاس هنری . من بودم ویک دختره که پهلوی من نشسته بود و چند نفردیگر که جدید بودیم و بقیه کمی قدیمیتر. استاد باسابقه کلاس ما هم در یکی از این برنامه های تلوزیونی نقش آفرینی کرده بود که داشت همان زمان ها از تلوزیون پخش می شد که واقعا خیلی چیز خاص و درخشانی هم نبود. آقا این شاگردهای قدیمی تر شروع کردند: "استاد برنامه تون رو دیروز دیدیم ...چقدر عالی بودید... چقدر خوش درخشیده بودید... چقدر فلان بودید، چقدر بیصاربودید.." حالا تشویق کن و دست بزن و استادهم کفش بریده بود و هی با اشاره سرو دست از بچه ها تشکر می کرد. انگار مثلا طرف دیروز روی رد کارپت با آخرین مدل لباس فلان برند قدم می زده و آخر شب هم اسکارش را گرفته که حالا بیا وسط ...هااااا ..کف ...سوت .... دختر بغل دستی من یک ابرویش را انداخت بالا و یک نگاه به من کرد که" مثلاً که چی ؟" . من هم که مدتها بود از این محیط های هنری دوربودم، کمی این اداها فراموشم شده بود. مانده بودم که یا این بچه ها دارند شوخی می کنند و دست می اندازند و یا استاد متوجه نیست اصلا کل آن برنامه انقدر جدی نبوده است . آن دختر یکی دو جلسه آمد ودیگر نیامد. من هم راستش زورم آمد بروم سر پول کلاس که البته خیلی هم گران نبود ، چانه بزنم و پولم را پس بگیرم و بعد هم خب فکر کردم بالاخره همه چیز را همه کس می دانند. از هرکسی میتوان چیزی آموخت.

      چقدر خوب است که کاری نکنیم که افراد امر بهشان مشتبه شود، به خدا گناه دارند بنده های خدا.

                                      ماندانا میرزاده اهری 

                                              93/4/20

 

 

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 23:4 | لینک  | 

"راستی لئو،.... نگران نباش!"

               همینطور که تعداد گلها کنتور می انداخت ، شاخ بود که به شاخهایم اضافه میشد. طرفدار تیم خاصی نبودم می دانستم آلمان تیم برتر هست و برزیل هم خودمانیم به زور به زور کشیده بالا ودو بازیکن مهمش هم یکی به خاطر مصدومیت و یکی به خاطر دو اخطاره شدن در این بازی نیستند. ولی این طور که این آلمان ها گل می زدند ، فکر میکردی انگار گل زدن آسان ترین کار، در دنیا ست . در عین اینکه داستان خیلی بامزه بود راستش بعد از گل چهارم دیگرحس خوبی نداشتم. دلم به حال قیافه های زار و نزار بازیکنان برزیل می سوخت مخصوصا که بدانی این تماشاچی های کشورهای آمریکای لاتین نهایت کارشان این نیست که بیایند در صفحه فیس بوک چند تا فحش بدهند و خلاص. شاید به خاطر همین بازیکنانش آخر بازی آن قدر دعا کردند و هی به خودشان صلیب کشیدند. شنیدید که تماشاگران برزیلی - البته آن هایی که در نیمه دوم هنوز در ورزشگاه بودند - بیشتر تیم آلمان را تشویق کرده اند تا تیم کشور خودشان را؟

               دیروزبعد از ظهر بر حسب تصادف داشتم داستان "من آخرین یهودیم" نوشته ئ شیل رایشمن را می خواندم. انقدر فجیع بود که نتوانستم آن را تا انتها ادامه بدهم. من نمی دانم مشکل آلمان با یهودیها از لحاظ تاریخی چه بود. ولی ظاهرا خیلی مشکل داشتند که با آنها در اردوگاه های تربلینکا اینطور بی رحمانه رفتار میکردند. انگار یک جور تحقیر تاریخی را مدتهای مدیدی تحمل کرده باشند حالا بیایند سر آدمهای ربط و بی ربط تلافی کنند. ببینم اسم مربی تیم آلمان همین که می گویند قله کلیمانجارو را فتح کرده و گواهی نامه اش را به خاطر سرعت غیر مجاز (یعنی چه سرعنی مثلاً!؟) از دست داده - "یواخیم" – یک اسم یهودی نیست؟

           راستی لئو! نگران نباش ! هفته بعد این موقع، همه چیز چند روزی هست که تمام شده است.                                

                                             ماندانا میرزاده اهری   

                                                 93/4/18

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 11:53 | لینک  | 

معنی اسم ماندانا

چند باری کسانی معنی اسم من رو پرسیدند: این اسم از جشن های 2500 ساله  به این طرف باب شد  وتا مدتها هم جز ء اسم های شیک و مورد استفاده بودو بعد از انقلاب یواش یواش کمتر شد. به طوری که من یادم هست دبستان توی کلاسی که من درس می خوندم همیشه  از دو تا چهار نفر به این اسم بودند. "ماندانا"
ماندانا رو برای خود من از بچگی از ریشه "ماندن " تعریف می کردند یعنی همیشه جاوید و زنده. با این تبصره که شاید این ریشه به نوعی با پسوندهای یونانی  آمیخته شده است.
میدونید که ماندانا در اصل دختر آستیاگ یا اژدهاک آخرین پادشاه ماد بود و همسر کمبوجیه اول و کوروش پسرش به خاطر دو بار  خوابی که پدر ماندانا دیده بوده و تعبیرش این بوده که پسر پایه های حکومت مادها را ویران خواهد کرد به محض به دنیا اومدن قرار بوده که کشته بشه که اون چوپونی که مامور این کار بوده دلش نمیاد این کار رو بکنه و رهاش میکنه و به هر حال کوروش بزرگ میشه . البته صحبت هم زیاده و تاریخ نویسهای مختلف چیزهای مختلفی گفتند.  حتی جاهایی هم گفته شده که هیچ ربطی بین ماندانا و کوروش وجود نداره.
ماندانا  اولین مدرسه ای رو که ورود همگان و نه فقط اشراف به اون آزاد بوده رو بنیانگداری میکنه که در اون مدرسه قانون ،حقوق و در مواردی تعلیمات نظامی آموزش داده می شده و ورود به اون برای تمام مردم دنیا آزاد بوده. در اصل یک مدرسه بین المللی  به حساب میومده وبا توجه به امپراطوری کوروش طبیعی هم بوده که از اقوام مختلف دانش آموز بپذیرند. البته اگر ماندانا که اولین ملکه مادر دنیا محسوب میشده اون موقع زنده بوده باشه چون ظاهرا به پیری نرسیده.

حالا یه جایی نوشته بود این اسم در ابتدا به شکل "آمیتیدا "بوده که بعید میدونم.
معنی شاه عنبر سیاه یکی از معانی که من همه جا خوندم. یعنی بهترین وبا کیفیت ترین عنبر سیاه  ( که می دونید یک ماده خوشبو کننده است)از این گذشته مان رو  مثل خان ومان به معنی خانه و کاشانه گرفتند و "مان + دانا"  رو  دانای خانه معنی کردند.
 بعضی ها میگن اسم های انگلیسی مثل : آماندا، ماندانیا، ماندان، آمندنیا  از همین اسم ماندانا حاصل شده. باکو که بودم با تلفظ اسم من خیلی مشکل داشتند و اگر مان دااااانااا تلفظ نمیکردم ، اصلا متوجه نمیشدند چی میگم. بعد ها از استاد زبانم سوال کردم ،ایشون گفتن که اصلا تلفظ درست این اسم همینطوریه.
بعضی ها این اسم رو به الهه آب و تگرگ و گل همیشه بهار هم معنی کردند که من هیچ منبعی براش پیدا نکردم.
                                                      ماندانا میرزاده اهری 93/4/9

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 13:27 | لینک  | 

صبحانه

            به نظر من یکی از مهمترین راههای  افزایش ضریب امید به زندگی  ، صبحانه است. اصلا شب باید به عشق صبحانه روز بعد خوابید. صبحانه میتوانذد از چیز های ساده ای مثل نان تازه ، پنیر و چایی شیرین ویا پیچیده تر مثل صبحانه هتل ها به صورت متنوع از انواع کالباس وسوسیس و سوپ و سبزیجات و آبمیوه و غیره  و یا در مواردی کله پاچه و امثالهم تشکیل شده باشد.  زمانی که کارمند بودم  همیشه دوساعت و گاه دوساعت ونیم زودتر از خواب بلند میشدم و در آن سکوت نیمه تاریک صبحگاهی به تهیه و تدارک صبحانه مشغول میشدم. بعضی از همکارهای ما ترجیح می دادند صبحانه رادر محل کار میل کنند ولی از آنجاییکه این امر جز ء قوانین مجاز ادارات نوشته  نشده و از قوانین نا نوشته کارمندیست من یکی ترجیح میدهم صبحانه را در آرامش و در منزل خودم تناول کرده و بعد از استراحتی کوتاه  و در ضمن استفاده از سرویس بهداشتی منزل، چیزی که در محیط  کارزیاد راحت نیست، راهی محل کار شوم. البته اضافه کنم در جایی مثل تهران از این دوساعت و نیم ، یکساعت به طور کامل صرف رفتن و رسیدن به محل کار می شود.

           بعضی تست های روانشناسی هست که یکی از سوالاتشان این است  وقتی صبح از خواب بیدار می شوید اول به چه چیزی فکر میکنید؟ خب معلوم است به صبحانه . اصلا شکل دیگر آن برایم قابل تصور نیست. راستش را بگویم کمی عصبانی هم می شوم اگر کسی زودتر بیدار شده باشد و حداقل زیر کتری را روشن نکرده باشد. بد جوری توی ذوقم می خورد. حالا ممکن است مثلا نان نباشد و طرف حوصله خرید نان نداشته باشد مسئله ای نیست آدم لباس می پوشد و میرود دو کوچه پایین تر نانش را می خرد ومی آید. ولی حداقل نیمی از دین خود را به  آغاز صبح دل انگیز  با روشن کردن زیر کتری ادا کرده باشد که معمولا هم طول می کشد تا آبش به جوش بیاید. هرچه میکنم نمیتوانم ذهنیت آدمی را که علاقه ای به صبحانه ندارد درک کنم یا کسی که وقتی از خواب بیدار میشود الکی خودش را درگیر هزار و یک کار میکند و آخرین چیزی که مثلا ساعت ده صبح یادش میافتد شبه صبحانه ایست که او را تا ناهار نگه دارد. بدون داشتن یک لیوان شیر گرم یا چای تازه دم یا امثال آن.

          تنوع در صبحانه هم بسیار مهم است. حیف که موادی مثل کالباس و سوسیس  از لحاظ غذایی  زیاد مورد تائید نیستند واگرنه به نظر من یکی از لذیذترین خوراکی ها برای شروع یک صبحانه مفصلند. تخم مرغ هم خوب است کلی ادم را تا ناهار نگه میدارد به طوریکه اصلا  احساس گرسنگی نمیکنید. انواع سوپها متواند تنوع خوبی به غذای صبح بدهد. خامه ، سرشیر، عسل ، مربا جات به خصوص آنهایی که از میوه های قرمز مثل توت فرنگی، آلبالو، تمشک وغیره درست شده اند و روی خامه سفید منظره ای بسیار دلانگیز ایجاد می کنند. منظره ای که از بچگی و از دیدن یک تبلیغ تلوزیونی که برای  یک  نوعی از خامه  در ذهنم مانده است . روی نان صبحانه و روی یک لایه خامه ، مارمالاد قرمز رنگی را مالیده میشد و کودکی  با لذت  به آن گاز می زد.

          نمیتوانم درک کنم چرا بیشتر مردم در ماههای رمضان  وقتی برای سحر بلند می شوند غذاهایی را میل میکنند که در حالت عادی برای ناهار و در موارد دیگر برای یک شام مفصل تدارک دیده می شود. مثل پلو و خورشت ها من که معمولاً یکساعت بعد  از تناول غذاهای برنجی احساس گرسنگی می کنم . شاید این به دلیل نشاسته موجود در برنج است که وقتی  در بدن تبدیل به گلوکز می شود این حس کاذب را به وجود می آورد. ولی با خوردن یک  یا دو عدد تخم مرغ و اگر دلتان خواست در ترکیبی با خرما هرگز دچار ضعف  نمی شوید. یا مثلا عسل و کره و لیوانی بزرگ شیر خوشمزه با برشی از نان سنگک یا بربری.  بگذریم از اینکه شخص روزه دار اصولا  دچار گرسنگی یا حرص غذایی نمی شود حتی اگر خودش آشپزی کند و یا  کسی یا کسانی با اشتها جلویش مشغول خوردن باشند. بدن از یکساعتی به بعد میل به خوردن را از دست می دهد و نزدیک افطار شاید بیشتربی حالی مربوط به یک روز کامل روزه داری است که آدم را با لقمه های آماده کنار چایی شیرین منتظر شنیدن هرچه زودتر اذان نگه می دارد نه واقعا حس گرسنگی . با این حال  به نظر من موادی که در صبحانه مصرف می شود ، مواد مورد نیاز بدن را در طول روز بهتر از پلو -خورشت ها و خوراک ها تامین می کند .

         بنابراین، یک روز پر شکوه را با یک صبحانه دل انگیز و متنوع آغاز کنید و اگر میتوانید هر ازگاهی تنوعی هم به آن بدهید. لازم نیست حتماً خرج زیادی بکنید . این تنوع می تواند حتی شامل عوض کردن نوع نانی که هر روز مصر ف میکنید، باشد. وعده غذایی صبح و امید به زندگی را هرگز فراموش نکنید.

                                                               ماندانا میرزاده اهری

                                                                       93/4/9

   

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 11:42 | لینک  | 

فوتبال وشبهای من

                  این روزها تب فوتبال همه جا را برداشته است و من هم از قاعده مستثنی نیستم. به هر حال کار خاصی از دستم بر نمی آید جز اینکه در وبلاگم که هیچ نمیدانم چقدر خواننده دارد نقطه نظرها ، دل نوشته هایم را واگو کنم. اول اینکه خدا را شکر فوتبال ما از قالب گل کوچک بیرون کشید وتبدیل به چیزی شد که می شود در آینده نزدیک فوتبالی در سطح فوتبال اروپا باشد. نسبت به سالیان پیش که من فوتبال را دنبال میکردم. تک روی ها کم شده بود ، کارتیمی و پاس های گروهی بیشتر بود البته تاکتیک دفاعی تیم قوی تر بود تا تهاجمی . فکر کنم تمریناتشان هنوز کم است. هنوز چیز هایی که یاد گرفتند برایشان ملکه نشده است. یک کمی کار دارند. عیبی هم ندارد. بازی مال بردن و باختن است. قرار نیست که همه برنده باشند واگرنه برای چه مسابقه می دهند؟ تیم ما هنوز نمیتواند هم سطح بازیکن های تیمهای قوی بدود. این دویدن فکر میکنم چیزیست که باید خیلی به آن پرداخت. در حمله ، در دفاع، در ضد حمله ها وبه خصوص در مدیریت زمان کمک کننده است.  البته همه این ها هم به شرطیست که آدم هزار و یک دغدغه نداشته باشد. در کشوری مثل ایران .

             اول ها که می نوشتم خیلی ها می پرسیدند چرا می نویسی ؟ خودم هم گاهی می پرسم از خودم ، هنوز هم حتی. طبیعتا در این دو سه سال اخیر که وبلاگم را  راه اندازی کردم چند ماهی که سر کار بودم یا مشغول درس خواندن برای کنکور نوشتنم را تحت الشعاع قرار داده است . ولی به هر حال نوشتم از خودم از مسائل پیرامونم، از مشکلات هم نسل های خودم ، احساساتم، انتقاداتم وبه خصوص در این مورد آخری، احساس نکردم دارم در یک دفتر برای سپردن به یک کمد در بسته می نویسم . احساس کردم با اینکه تعداد نظر دهندگان  وبلاگم زیادهم نیست اما گوش شنوا هست. احساس کردم اگر صحبت هایی که کردم منطقی بوده، جایی جوابش را گرفته ام غیر مستقیم . این که چرا تلاشی نکردم تا جایی به عنوان نویسنده مشغول باشم. راستش سالها پیش آن زمانی که سرم هنوز پرشور بود و جویای نام آمده بودم و نوشتن و عکاسی و فیلمسازی در کنار هم تجربه می کردم ودر عین حال هم اجتماع را آن طور که  بود نه آن طور که تخیل می کردم ،کم کم می شناختم. دست به یک سری کارها زدم . با شرکت های تبلیغاتی شروع کردم که کار موفقی می شد اگر ادامه پیدا می کرد و اگر حسادت های دیگران و حساسیت های بیش از حد خودم مانعی نمیشد. در مطبوعات وقتی خواستم کنار عکاسی کار گزارشگری را هم بگیرم با مانع روبرومی شدم . با این حال تجربه هایم را کردم. کلا افتخارم این است و این را با صدا ی بلند و رو به همه می گویم .هرگز در هیچکدام از کارهای از این دست که داشتم  پارتی نقشی نداشته و اگر هم داشته بعدها خودش فقط نقش مزاحم را ایفا کرده است. بگویم اصلا هیچ وقت در زندگیم اهل باند بازی و مافیا نبوده و نیستم. چرا؟ چون اهل بز اخوش شدن نیستم. صادقانه اش این می شود که نمیتوانم به حکم اینکه شما دوست من هستید چشمم را ببندم و به صرف یک گروه بودنمان هی تاییدتان کنم. و این جایی سخت می شود که شما در گروهی راحت نتوانید حرفتان را بزنید. گذشته از آن به واسطه دختر بودن ، همچنین کمی درونگرا بودنم به خصوص در آن سالها مزاحمت های بیشتری هم حتی از جانب همین به ظاهر دوستان داشته ام. یک جایی دیگر دیدم فایده ندارد . ضربه نهایی زمانی بود قبل از انتخابات سال 84 ولی سیاست هایی که بعد از آن قرار بود اعمال شود داشت کم کم در محیط ها پا می گرفت. از شغلی در یک شرکت تبلیغاتی  که یک جورایی جناح راستی محسوب می شدند بیرون آمدم. با دوستی تئاتر کار می کردیم . من عکاسی میکردم و نظرهایی روی بروشور میدادم و از این جور کارها. یک کار موقت بود. یکسال بعد موقع تسویه حساب اداره تئاتر به دوستم گفته بود. عکاسی  کارها را گروه خاصی  در تئاتر شهر انجام میدهند به سرپرستی آقای" پ" وشما سر خود نمی بایست عکاس می آوردید و از این حرفها ...خب ، هیچکداممان خبر نداشتیم در هر حال  پولم را از آن کار گرفتم ولی چیزی که بود احساس دیگر کاملا بی تفاوت من نسبت به هر آنچه بود که به آن علاقمند بودم وتا سی سالگی سعی کرده بودم به هر طریقی شده این علاقه را حفظ کنم. بعد رفتم دنبال کارهایی که دوست داشتم چیزهایی که می شد دنبالشان بروم ولی موانعی وجود داشت یک شغل خیلی معمولی پیدا کردم و شروع کردم به خواندن زبان و پرداختن جدی به ورزش و گذراندن دو ره های کامپوترو جالب بود که در عین اینکه حقوق حداقل می گرفتم هم بیمه بودم وهم حقوقم  به این کارها می رسید و هم پس انداز میکردم. چیزی که در تمام سال هایی که به نوعی در حوزه هنر مشغول بودم اتفاق نمی افتاد. نمیدانم چرا؟  یادم هست  هرماه قسمتی از حقوقم را ربع سکه ای می خریدم که بعد ها که خواستم به باکو بروم .( جدا از اینکه تصمیم درستی بود یا نبود.) قسمتی از هزینه هایم را تامین کرد. بعد هم که از باکو برگشتم از کارهای ساده دفتری  مثل جوابگویی تلفن شروع کردم . بعد ها موقعیتی از طرف یک دوست پیش آمد و توانستم در یک شرکت نیمه دولتی مشغول شوم. همان موقع ها در گیر پروژه رفتن به کبک و غیره شده بودم. تلاشی بود به هر حال. جدا از هزینه ای که پرداختم و زمانی که گذاشتم میشد در شرایط آن موقع به چشم یک امتیاز به آن نگاه کرد که روزی روزگاری شاید به کار آید. آن موقع ها سخت گیری های حالا را هم نداشتند. بعد که دیدم احتمال اینکه موقع مصاحبه رد بشوم بالای 60 است ، صرف نظر کردم. اینکه حالا هم اینجا کارخیلی مهمی انجام نمیدهم بحث دیگریست ولی اینکه شما چشم انتظار "روز روزگاری شاید" بمانید، وقت تلف شده و اعصاب خوردکنی بیشتری دارد که من یکی طالب آن نیستم . به علاوه شرکت به تعدیل نیرو برخورده بود و نماینده سپاه که شرکت زیر نظر آن کار میکرد زمانی که من تعدیل نیرو شدم  اراک را که مقر اصلی کارخانه بود پیشنهاد کردند که آنجا با سمت شغلی خودم مشغول باشم. چیزی که موقع تعدیل نیرو به همه پیشنهاد می کردند. ولی مشکل خود محیط شهرستان بود که در صحبت ها یی که شد خیلی امیدوار نشدم .به علاوه آنجا باید تنها زندگی میکردم و حقوقم کفاف اجاره منزل و خرج و برجم را نمیداد.  سال 90 که از شرکت بیرون آمدم اوضاع کاری جامعه انقدر خراب بود که نه تنها اکثر شرکت ها در تعدیل نیرو بودند آنهایی هم که استخدام می کردند شرط و شروطهای عجیبی می گذاشتند. من هم که با مدرک کارشناسی عکاسی بیشتر از مسئول دفتر نمیتوانستم پیش بروم.  راستش به شغلهایی مثل بازاریابی هم علاقه نداشته و ندارم. یعنی اصلا احساس خوبی در این تیپ شغل ها ندارم. علی القاعده کار کردنم در رشته خودم هم غیر از اینکه دوباره باید آن انگیزه سلبق را در خودم ایجاد می کردم مستلزم هزینه بود و این روزها این هزینه وحشتناک است . به هر حال به همه شاخه های عکاسی علاقه مند نیستم ویا حداقل تجربه همه آنها را ندارم. خیلی ها را دیدم فقط به صرف داشتن پشتیبانی مالی قوی وارد این رشته شده و کار میکنند. من هنوز سر خرید یک دوربین کمی حرفه ای تر مسئله دارم چون اینجا بحث سرمایه گذاری شغلیست و اگرنه اگر من روزی روزگاری شغلی با حقوق چه میدانم ماهی دو ملیون داشته باشم خرید یک دوربین هفت - هشت ملبیونی طبیعی ترین کاریست که هر کسی انجام می دهد. چه دانش آموخته عکاسی باشد و چه نه. واگرنه که همین دوربین کنون نیمه حرفه ای فعلا که دارد کار میکند توقعات مرا ،هرچند نه به طور کامل، برآورده می کند. به علاوه اینکه مجبور نیستم یک ساک اضافه را با کل تشکیلاتش همیشه با خودم حمل کنم. به هرحال من هرگز جزء آن دسته عکاسانی نشدم که استادان ما اصرار داشتند دوربینشان ازشان آویزان باشد و هرجا به سوژه ای رسیدند چپ وراست عکس بگیرند. به علاوه اینترنت وماهواره  وهمچنین تلفنهای شخصی و آی پدها منابع و ابزار خوبی را در اختیار همگان قرار داده ولزوم گرفتن خیلی از عکس ها را، جدا از لذتی که هنگام عکاسی می بریم، برای خود من یکی زیر سوال برده است.

             از فوتبال حرف میزدیم. از اینکه  تیم امیدوار کننده ایست. نقطه ضعفهایش و نقاط قوتش در همین سه بازی اخیر مشهود بوده. اینکه حقش بوده بالا برود یا نه. نسبت به هم گروهی هایش،  نه فکر نمیکنم . آن سه تیم دیگر بهتر از ما بازی کردند ،بیشتر تمرین کرده بودند وقوی تر بودند. این را از بازی بوسنی هم با ایران کاملا می شد فهمید. آمده بودند بازی کنند. اصلا شما بگو بهشان حسابی پول دادند گفتند نگذارید ایران روبیاید . باشد. بالاخره توانایی ارائه یک بازی خوب راداشته اند دیگر . همه چیز فقط پول نیست . اگرچه  که در عین  حال به شدت به پول وابسته است.

             امیدواریم همه چیز جوری پیش برود که به نفع همه باشد وهمه مشکلات به زودی زود حل شود.

                                                                  ماندانا میرزاده اهری

                                                                         93/4/6

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 13:2 | لینک  | 

دهه پنجاه، دهه شصت، دهه هفتاد، دهه هشتاد ، دهه نود....

 

                    خب چند تا خبر با هم قاطی پاطی شده، به اضافه این که منم این روزها اصلا حوصله ندارم. راستش را بگویم کلا حوصله ندارم. گرفتاریهای خودم یک طرف، بدترین چیزی که در خانه خلوت ما ممکن است اتفاق بیافتد این است که من ومامان با هم حرفمان بشود وهی ادبمان را به رخ هم بکشیم و بعد هم چند روزی را در قهر به سر ببریم (ووای به حال کسی که الان اینجا بخواهد من را نصیحت کند!) یعنی من که اصلا اهل تلفن و فک زدن با تلفن نیستم. سر کار هم که نمیروم باید بنشینم و خودم به تنهایی سیر پیشروی کوچک شدگی مغزم را به دلیل کم صحبت کردن تحمل کنم. آقاجان! به من چه ارتباطی دارد در عنفوان جوانی مادرهای ما انقلاب شده، جنگ شده و غیره ذلک. بچه ها هم که چه میدانستند نباید بیایند، فکر کردند لابد جماعت منتظر حضورشان هستند وبرایشان فرش قرمز پهن کرده اند . نه خدا وکیلی سال 1352 من چه میدانستم اینطوری می شود اگر میدانستم شاید اصلا نمی آمدم . اینا ها! بفرما! سال هفتادی ها به جویای کاریها پیوستند و من و هم نسل های من هنوز مشکل بیکاریمان حل نشده آن وقت حضرات نشستند اورت میدهند که بزائید جانم، بزائید، تند تند بزایید! دقیقا چوب دو سر زهر میشود یک چیزی در مایه های نسل ما. یعنی این بزرگترها همچین که عصبانی می شوند یا از جایی کم می آورند، شروع میکنند تمام آنچه تاریخ به سرشان آورده را سر ما ریختن . یعنی مثلا من الان در چهل سالگی دارم چه لذت انچنانی از جوانیم می برم که باید تقاص خوشی های نگذرانده نسل مادرم را پس بدهم؟ میگویم : مامان جان برو خدا روشکر کن بدون سونو گرافی و آزمایش و این دقیق بازیهای امروزی بچه های سالمی داشتی خدا رو شکر خودت سالمی .خدا رو شکر از این دخترهایی نبودیم آویزون یه نفر بشیم که حالا طرف نیاد بگیره یا هرروز آویزون یه نفر بشیم و یه جنگ اعصاب درست کنیم .یا نه ده دفعه بریم خونه شوهر و طلاق وطلاق کشی و...یا نه از اون هم بدتر با طرف با مکافات زندگی کنیم و هرروز بیاییم برات سفره دل پهن کنیم و دق بدیم . نه طلاق بگیریم ، نه بمونیم مثل آدم زندگی کنیم . یا نه خدا ر و شکر پسر نداری که حقوقش کفاف خرج و برجش رو نده ومجبور شی جیب خرجی هم براش کنار بذاری یا سر ماه کرایه خونش رو بدی . نمیدونم این  نسل مامانای ما خیلی ایده آلیستند .یا خبر از جامعه ندارند ؟ یا نمیدونم یه اشتباهی کردن توش موندند ؟به خدا سر در نمیارم.. بیا همین امروز، مثل عادت همین دو سه هفته بعد از ظهر رفتم پیاده روی. از اتاقک نیروی انتظامی پارک جلوم رو گرفتند که خانم! سر و وضعتون مناسب نیست. پرسیدم :" چرا ؟من هرروز همینطوری میام تا حالا تذکر نداشتم. قانون جدیدیه ؟" بعد از صحبت های نه چندان دوستانه اینطوری برمیاد که ظاهرا پایین پارک گشت ارشاد ایستاده است . سلیقه است دیگر چه میدانم . من که به سلیقه خودم مشکل منکراتی ندارم . با این حال گفتم: خب پس جدیده ...باشه میرم مانتوم رو عوض میکنم. حوصله دهن به دهن شدن ندارم. یک بار فقط چرا . آن موقع ها گشت ثار الله بود و در مدرسه هم به ما گفته بودند که راحت سوار ماشین این ها نشید بعضی ها واقعا گشت نیستند دخترها را می دزدند. آن روز هم کاری نمی کردیم . داشتیم از مدرسه بر میگشتیم . راهنمایی بودم. با هم سر بسر می گذاشتیم و می خندیدیم. رفتیم از بقالی هله هوله بخریم. پسره که در بقالی کار میکرد (پسر خوشقیافه ای سرخ وسفیدی بود که همیشه هم شلوار سفید میپوشید.) گفت : این یارو فکر کنم با شما کار داره. رفتم بیرون گیر داد:" کارت مدرسه تو بده ." مدرسه هیچوقت به ما کارت نمیداد. گفتم : ندارم. برای چی؟ گفت :" سوار شو. "گفتم:" برای چی ؟ "گفت: سوار شو بت میگم زر زر نکن" صداش خیلی خشن بود وبی ادب . گفتم : سوار نمیشم. برای چی ؟ "چرا بلند میخندیدی؟" هیچی دیگه جو سازی کردم ،بلند گفتم:" بیای جلو جیغ میزنم" واز این حرفا. آدمها جمع شدند اونا هم از مغازه اومدند بیرون اینم یه اهن و تلپی کرد و جمع کرد و رفت . بچه ها که با من بودند بعداً بهم گفتن خوبه نترسیدی تفنگشو گرفته بود سمت تو، چقدرم پر رو بود. اصلاً یادم نمی آمد. مرتیکه...یه پسر بیست - بیست ودوساله بود. آن وقت ما باید تقاص نسل ماما اینا ، تقاص نسل شصت وهفتادی ها و تقاص نسل خودمون رو یک جا پس بدیم. نمیدانم به چه گناهی. ماشالله ماشالله مجلس هم که هرروز یک قانون صادر میکنه. . الهی بگردم واسه بچه هایی که بیست سال بعد به سن کار و ازدواج و این حرفها می رسند وامروز به زور مجلس و قانون و نبود داروی ضد حاملگی و وازکتومی و کاندوم و غیره قراراست به وجود بیا یند. اینا را ولش کن راستی امشب فوتبال ایران بوسنی هم هست . یکهو هم دیدی ایتالیا و انگلیس حذف که شده جاش تیم ما امتیاز آورد کشید بالا. بالاخره گهی پشت به زین و گهی زین به پشت.

                                                         ماندانا میرزاده اهری

                                                                  93/4/4

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 19:37 | لینک  | 

زائیدن یا نزائیدن، مسئله این است.

نظر منم اینه که کار زن بچه دار شدن و تربیت فرزند و شوهرداری هست... ولی اینا اصلا چه ارتباطی به هم داره....مثلا نهایتش سالی چند بار هم به اتفاق همون فرزند و شوهر یا نه به اتفاق چند تا دوست همپالکی میخواد بره ورزشگاه مسابقه تماشا کنه.... این حرفها هم توی همین مایه هاست . یاد این تربیت های زمان ماها بخیر مثلا بزرگترها میگفتند دوست پسر داشته باشین حواستون از درس و مشق و اینده تون پرت میشه  ....نه !!...خیلی هم دوره راهنمایی ، دبیرستان دوست پسر داشتن چند تا چند تا هم داشتند هیچ حواسشون هم پرت نشد اتفاقا همسر گزینی های خوبی هم داشتند....بعد هم قربون هیکلتون برم حالا دهه چهل و پنجاه که یک عده شون به خاطر خیلی مسائل ازدواج نکردند هنوز رو نمیگم. این دهه 60 و 70 که اصلا پسراش هیچ رقمه مایل به ازدواج نیستند. این خانم طفل معصوم از کجا بیاره بزاد که حالا به خاطرش نخواد به خاطر تشویق تیم محبوبش ورزشگاه بره( همینطوری خالی خالی!؟؟؟).....یعنی اصطلاح کاسه خالی رو شنیدین دیگه....

                                                                                                    ماندانا میرزاده اهری
                                                                                       93/4/2                                            
                                                                                                                                                           

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 10:13 | لینک  | 

 بچه ها مچکریم

خوب بود ، دوست داشتم ، از پنالتی نگرفته گیم اول بگذریم که داوردر اون لحظه اون سر دنیا بود، بقیه اش خوب بود، به خصوص گیم دوم که بازی گروهی خوبی رو از تیممون دیدم.  یعنی اینجا میخوام از آرژانتین تشکر کنم که اون گل رو واقعاً در دقیقه 90 با فاصله میلیمتری از دست حقیقی به ثمر رسوند، با توجه به اینکه بیشتر زمان  بازی، آرژانتین توی زمین ما بود و اون همه کرنر  و در ضمن از تلاش های تیم خودمون هم نخوام ساده عبور کنم ، ولی دیگه یواش یواش داشتم نگران می شدم . حالا سیاست کی روش رو هم دست کم نگیریم که خیلی امیدوارمون نکرد. با این حال  یعنی به قول گفتنی....بچه ها مچکریم....بچه ها مچکریم

                                                                                                             ماندانا میرزاده اهری

                                                                                                                 93/3/31

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 10:19 | لینک  | 

فوتبال

       آقا جان ! اصلاً از ازل اینطوری بوده که خانمها فوتبال تماشا کنند. میگی نه نگاه کن. مگر زمان آدم و حوا این همه ادم وجود داشته ؟ نه، طبیعتاً. یک پدر و یک مادر و دو تا هم پسر. حالا کاری ندارم بعداً! سرو کله دو تا دختر همینطوری با فوت نمیدانم از کجا پیدا شد. خب، خانم حوا که طبیعتاً در گیر قرمه سبزی درست کردن بوده است. سه تای دیگر هم وقتی از شکار و رمه داری و کشاورزیشان برمی گشتند ، ماهواره و گیم وآی پد از این چیزا که نداشتند طفلکیا، یک نارگیل برمیداشتند و بساط گل کوچک رو علم می کردند . این وسط حوا هم وسط سبزی پاک کردن و اصول شوهرداری به آن دو تا دختر مذکور یاد دادن یک حواسش هم پی این ها بوده که کار دست خودشان ندهند ودستی و پایی بشکند و کار خانمها را زیادتر کند در نتیجه یک جاهایی داوری هم می کرده است. یک وقتهایی هم چاقویش را به علامت آفساید بالا میبرده، شایدم یک هویج به علامت کارت زرد اخطار فرو میکرده تو حلق طرف. بعضی وقتها هم که کاری نداشته ، با آن دو تا دخترمیرفتند و دو تا تیم آقایان و خانمها تشکیل میدادند وبه خوبی و خوشی با هم بازی میکردند. (واقعاً نمیتوانم بفهمم این قابیل چرا بعداً این طوری شد.) به هر حال نکته مهم این است که خانمها نه تنها بازیکن بلکه مفسر و منتقد حرفه ای فوتبال و کارشناس هنری ( به لحاظ زیبایی شناسی استایل مو وفرم ابرو و تتو و غیره) هم بودند ،وتاکید میکنم از ازل . بعد من همیشه با ابوی مرحوم سر این فوتبال دیدن مشکل داشتم. خودش بیشتر اهل کشتی بود. بنابراین ، این من بودم که جور تا دو نصفه شب بیدار ماندن و پیه "ولش کن، بیخیال بابای" امتحان فردا را به تنهایی به تنم می مالیدم. بابا که معمولاً بیدار میشد وغرولندی ونصیحتی میکرد ودوباره میرفت و می خوابید. ولی او هم حتی پای نیمه نهایی و فینال حتماً بود. عملا 99% کانالهایی که دارم و فوتبال جام جهانی را به صورت مستقیم پخش میکنند، با عنوان کانالهای رقابت کننده ساعت فوتبال که می شود، بسته است .دست برقضا شبکه های ایران و از جمله همین شبکه 3 ما هم روی ماهواره است. دیشب به خاطر بازی ایران و نیجریه صدایش را باز گذاشته بودند . واقعاً هیچ سالی دچار چنینی معضلی نشده بودم. راستش را بگویم دیگر حوصله هم ندارم به ماهواره ای بگویم بیاید درستش کند. به خاطر این باد وبودهای اخیر دست کم سه بار در این ماه مزاحم اوقات ایشان شده ایم. با این حال اخبار را دنبال میکنم چه از طریق رادیو یا پخش های تکراری یا کانالهای غیر مجاز که گاهی از دستشان در میرود و با نیم ساعت تاخیر پخش میکنند.

     فوتبال خوب را دوست دارم. فوتبال خوب مثل یک فیلم خوب، یک کتاب خوب یا یک تئاتر خوب، از همان اول با زبان بی زبانی به آدم میگوید:" بشین تا آخر نگاه کن ! ارزششو داره." یعنی فقط چند دقیقه از بازی را هم که نگاه کنی متوجه این مسئله می شوی. حتی نحوه گزارش کردن مفسر را هم که گوش کنی این را می رساند. برایم برد و باخت تیممان اصلا مهم نیست .کلا فقط یک تیم، از بین این سی و دو تیم قرار است قهرمان جام 2014 برزیل شود وقطعا ضعفهای فوتبال ما که در همین بازی با نیجریه هم کاملاً مشخص بود، چنین اجازه ای را نمیدهد. ولی در دیدار با آرژانتین دلم یک بازی جانانه می خواهد. از همین بازیهایی که تا دقیقه آخر نتوانی چشم از روی صفحه تلوزیون برداری . البته اگر این شانس را داشته باشم که بتوانم پخش زنده بازی را همزمان ببینم.

                                                 ماندانا میرزاده اهری

                                                     93/3/27     

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 10:35 | لینک  | 

"و اما شیراز..."

        فکر می کنم در زمان بچگی یا تن تن زیاد می خواندم یا علاقه وافری به سریال جیمز باند، مامور 007 داشتم که هرجا که میروم ماجرا هم همینطوری خودش به دنبالم می آید. داستان اینطوری بود که قرار بود راس ساعت 17:50 به آژانس تلفن کنم که یک ماشین بیاید دنبالمان که از آنجا خانه دوستمان برویم و او وخواهرش را هم برداریم و برویم به سمت راه آهن که تصادفی و درعین ناباوری توانسته بودم بلیطهای قطار را از کنسلیهای روز یکشنبه خریداری کنم. بنابراین طوفان روز دوشنبه که فکر میکنم بین 30: 17 تا 40 : 17 بود که آغاز شد یک کمی من را کرخت کرد. برق هم که رفت دیگر نور علی نور! شد. حالا در این وضعیت رگبار و آن تند باد های هر ازگاهی با هر جان کندنی بود بالاخره تاکسی آمد و تا ما این دوستمان را قانع کنیم که وقت کم است و ترافیک اجازه به موقع رسیدن نمی دهد و مترو سریعتر است ماشین طرف پت پتی کرد و خاموش شدو تخم کل تاکسی های منطقه را هم کلاً ملخ خورد. انقدر که در گیر به موقع رسیدن و رودربایسی این دو همسفر بودم اصلا به صحبتهای آقای راننده توجه نمی کردم که داشت می گفت باد ایستگاه اتوبوس را از یک طرف خیابان کنده انداخته یک طرف دیگر یا مثلا از عباس آباد تا محل آژانس دوساعت در ترافیک بوده و چیزهای دیگر...حالا ساعت 18:30 دقیقه بود و ما حتی یک کیلو متر هم حرکت نکرده بودیم، از آن طرف ساعت 20 هم قطار حرکت می کرد. بالاخره یکی از همسایگان لطف کرد و ما را تا ایستگاه مترو رساند که تا برسیم ساعت شده بود 19:30. تنها چیزی که آن لحظه به فکرم رسید این بود که قطار را که برای یک نفر نگه نمی دارند پس خواهش کردم بقیه هم دست بکار شوند و طی تماس های جدا گانه به ایستگاه ، گزارش وضع هوا و ترافیک را بدهیم که شاید کارگر بیافتد و کمی در تاخیر حرکت قطار تاثیر بگذارد با علم بر اینکه در روزهای عادی هم گاهی این تاخیر ها در ورود یا خروج قطارها رخ می دهد. ولی هر بار کارمند قطار ضمن ذکر این مطلب که برنامه های حرکت قطارها دقیق ومرتب است واصلا هم مو لای درزش نمی رود، برادرانه نصیحتمان کرد که باید جوری حرکت می کردیم که یک ساعت قبل از حرکت در ایستگاه باشیم و راه آهن مسئولیتی در ارتباط با بی انضباطی مسافرانش ندارد و قطار هم راس ساعت 20 حرکت خواهد کرد....که من تحملم طاق شد و خواستم فقط مراتب را انتقال دهند معلوم است که وظیفه مان را میدانیم و... بماند زمانی که این مکالمه انجام شد هنوز خیلی مانده بود که به ایستگاه مترو بهشتی برسیم . افتان وخیزان و با چه وضعیتی مامان بلیط مترو را تهیه کرد وما سه نفر هم پشت سر او بار و بندیل به دست ، راه افتادیم به سمت مترویی که به راه آهن می رفت و خوشحال رسیدیم و همینطور که بلند بلند با خودمان حرف میزدیم ودر مورد شدن یا نشدن این سفر بحث می کردیم، یک آقای خوش خبر که صحبت های ما را می شنید اطلاع داد که این قطارساعت 20 میرسد و چون آخرین ساعت حرکتش است ، معمولا چند دقیقه ای در ایستگاه می ماند.نشان به آن نشانی که ساعت 20:20 ما هنوز درمترو بودیم.

        این که وارد شدیم و بعد از اینکه فهمیدیم قطار حرکت نکرده کلی ذوق کردیم و تا چند لحظه ای اصلا به فکرمان نرسید که همه سوار شده اند وفقط ما مانده ایم و تا اینکه از یک مامور پرسیدم و چنان فریادی سر ما کشید که کم مانده بود قبض روح کنیم که "مگه خوابتون برده؟ قطار حرکت کرد!." که دویدیم ...چه دویدنی. از پله های ایستگاه که پایین آمدم فقط یک مسئول واگن و یک مامور دیگر در ایستگاه کنار در باز یکی از واگن ها بودند وایستگاه کاملا خالی بود. از همانجا پرسیدم: "قطار شیراز همینه؟" وجواب مثبت و" چقدر شما خوش شانسید! " را که شنیدم یک نفس عمیق و از ته دل کشیدم. به محض آنکه در واگن مستقر شدیم قطار حرکت کرد ومن مطمئن هستم که حضرت حافظ بسیار مرد شوخ طبعی بوده با کمی آزارهای مازوخیستی! غیبت نیست . این را بعدآً خدمت خودشان هم مودبانه عرض کردم .ولی خب به هر حال دم راه آهن رجا هم گرم دیگر. یعنی تا خود شیراز داشتیم به این داستان می خندیدیم و باورمان نمیشد که بالاخره توانستیم به قطار برسیم. ماجرا انقدر اکشن بود که اگر بی نتیجه هم بر می گشتیم کلی هیجان را در این دو ساعت ونیم تجربه کرده بودیم مخصوصا با آن گرد باد بی سابقه.

        تا زمانی که من وارد شیراز نشده بودم و با توجه به اینکه اولین بار بود که به این شهر قدم می گذاشتم. تصورم از آن فقط تخت جمشید و کمی اطلاعاتی بود که از اینترنت گرفته بودم. شهر توریستی شیراز از شهرهای پرتردد تری مثل اصفهان حقیقتاً چیزی کم ندارد . مردم بسیار با صفایی هم دارد اولین بار در اینجا دیدم که وقتی از کسی آدرس می پرسید مغازه و مشتری و همه را ول می کند ، همپای شما تا جایی می آید و آدرس می دهد. (راستی چرا می گویند شیرازی ها تنبلند؟ ) ما ضیق وقت هم داشتیم به خاطر یک روزش که با ارتحا ل امام مصادف شده بودو این روز جزء دوسه روزی بود که در سال کل بناهای تاریخی و موزه ها در شیرازتعطیل است راستش را بگویم کلا انگار در شهر گرد مرده پاشیدند. در حالیکه شهر مالامال از گردشگرهای داخلی و خارجی بود و کارمندانی که راحت نمیتوانند در طول سال مرخصی بگیرند و این تعطیلات به نوعی برایشان غنیمت محسوب می شود. بگذریم از هزینه کلانی که تورها برای بعضی از سفر های داخلی میتراشند و رقم بالای 800000 تومان برای هر نفر آن هم برای یک سفر داخلی( سفر به شیراز) و برای دو سه روز رقم کمی نیست که یک روزش هم بخواهد با تعطیلی اماکن تاریخی و بازار غیره برخورد کند. گذشته از اینکه من متوجه نشدم حافظیه ، سعدیه یا حتی پاسارگاد و تخت جمشید که به نوعی خودشان هم قبرستان محسوب میشوند چه منافاتی با روز ارتحال امام دارند که باید بسته باشند؟ یعنی اگر جاده آبشارزیبای مارگون ( که ما به دلیل خستگی احتمالی بیش از حد، از رفتن به آن صرف نظر کردیم) وامثال آن شلوغ وترافیک شود، بهتر است؟ نمیدانم . روز ارتحال حتی در مسجد وکیل هم بسته بود. بنابراین ما سه شنبه ظهر که رسیدیم بدون فوت وقت چند جا را بازدید کردیم و اگر شهر را می شناختیم حتما جاهای بیشتری را هم میشد که ببینیم. به هر حال آخرین بازدید سه شنبه ازحافظیه بود و آن طور که یکی ازهمسفرانمان می گفت که "همیشه فکر میکردم سر مزار حافظ با یک حالت روحانی بیایم ، ولی اینطوری نشد." واقعاً هم اینطوری نشد. در اصل چیزی که مارا منور ساخته بود، نور فلاش های دوربینهای مختلف در دست بازدید کنندگان بود.

.

 

.

 

.

.

.

         بیش از هرچیز دیگر، به خاطر اسم کوچکم، وقتی روز پنجشنبه از پله های تخت جمشید بالا می رفتم ،

کمی حس ملکه بودن هم به من دست داده بود. وقتی هم پایین می امدم با خودم فکر کردم اگر یک روزی روزگاری فرزند ذکوری داشته باشم ، کورش هم اسم بدی نیست. (الهی بگردم برای این بچه !) همگی را ساعت 5:30 دقیقه صبح از خواب بیدار کرده بودم. بعد از صبحانه ، حدود 7:15 دقیقه با راننده خوش اخلاقی که البته رانندگی شغل اصلی اش نبود وبنابراین باز هم این تز "شیرازیهای نه چندان زرنگ" را به نوعی زیر سوال می برد، به راه افتادیم، حجاریها را با دقت نگاه کردم. تصویر سازی های بسیار زیبایی که شوخ طبعانه طراحی شده بود. شبیه کارتون بودند. آدمها داشتند راه می رفتند که به نقطه ای برسند و 2500 سال بود که در راه رسیدن بودند با رمه هاو یا اشیائی که قطعا انقدر برایشان با ارزش بود که زحمت حمل آنها را درطی این سالها به خود بدهند . نقطه آخر پادشاه بود که ظاهراً این ها را به عنوان هدیه برای او می بردند. نمیدانم شاید هم پیش پادشاه نمی بردند. می بردند پیش یک روح خوب با تعریف خودشان مثلا خدای نیکی . انقدر نقشها شبیه هم است که من نمیدانم پادشاه را شبیه فروَهَر طراحی کرده اند یا فروهر را شبیه پادشاه. ولی با آن همه عظمت و کشور گشایی آن سالها ، از چین تا یونان ، پیام خوبی هم داشت: "این، هرگز پایان نیست ، راه باید رفت."وقتی دروازه ناتمام را نگاه می کردم، پیش خودم گفتم اگر آن طور می گویند اسکندر حمله کرده باشد وباز هم اگر آن طور می گویند زمان حمله اسکندر، کارگران هنوز مشغول کار بوده باشند ، به سر این هنرمندان چه آمده است؟ چیزهای دیگری هم بود، آثاری از مرمت به چشم می خورد. پله ها را با تخته پوشانده بودند که در اثر رفت و آمدها آسیب نبیند. قسمت هایی از حجاری با موادی پر شده بود که باعث می شد شکافها عمیق تر نشود. البته فکر میکنم ظریفتر هم می شد کار کرد. می شد بعضی قسمت های حجاری ها را اصلا با همان مواد باز سازی کرد ، وقت می برد ولی ارزش داشت . مثل کاری که در موزه ها میکنند برای ترمیم یک کوزه شکسته مثلاً .بعد، از یک جایی انگار دیگر ول شده بود. تمام مجسمه ها در حال خرد شدن و از بین رفتن است. حجاریهای بزرگ باشکمهای خالی شده از سنگ و ترک خورده یا ساییده شد در گذر زمان.در راه نقش رستم به کوهها که نگاه می کردم انگار نقوش محوی شبیه حجاریهای تخت جمشید در آنها به چشم می خورد.

        در نقش رستم هم به مورد جالبی برخوردم اینکه در اطلاعات مربوط به یکی از نقشهای دوره ساسانیان که در دامنه کوه کنده کاری شده بودند، توضیح دو تصویر وجود داشت. ولی از تصویر بالاتر جز یک طرح نامفهوم از بدن یک انسان اثر دیگر باقی نبود. پسری که اسم شما را به خط میخی رو دستبند و جا سوییچی چاپ میکرد به دست بند چرمیم ، که از تخت جمشید با نام خودم به خط میخی خریده بودم نگاه کرد و گفت :"اسمت رو ماندِنا چاپ کرده ." بعد الفبای خط میخی را نشانم داد و گفت :اینجا بعد از "د"، "آ" نذاشته ولی حرف د مورد استفاده اش در اصل با کسره خونده میشه." فکرنکنم غلط باشد. به هر حال دو تا حرف صدا دار هم پشت هم قشنگ نمیشود. یعنی مثل: " ماندِانا" “MANDEANA”. یا شاید هم در اصل اینطور خوانده می شده “MANDENA” . نمیدانم .

        یک سوال مهم: پشت ارگ، فالوده آن یکی دو تا مغازه معروف چه فرقی با فالوده بعضی ازجاهای تهران داشت؟! اصلا چه معنی دارد همه جا شبیه هم شده است؟ قبل ترها یادم هست شمال میرفتیم به عشق کلوچه لاهیجان که بویش مستمان میکرد و سوغات اصفهان هم که گز بود. دوست داشتم فالوده شیراز خیلی خاص باشد.

   ماندانا میرزاده اهری

93/3/21

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 21:22 | لینک  | 

تهر............................................ان

     حکایت غریب ما متولد های تهران هم همین است دیگر؛ که طرف از شهر خودشان که می آید کوچه کوچه شهرشان را چنان با آب و تاب و صف میکند که نگو . آن وقت بیا و ما جماعت به قول گفتنی صادره از تهران را تماشا کن! یعنی یک طوری شده که یکسال ازمحله ای گذر نکرده باشید و برگردید انگار وارد شهر دیگری شده اید وباید از بقال وچقال آدرس بپرسید . امروز کنکور دانشگاه آزاد بود. حوزه همان مجتمع ولی عصربود که یکی دو سال آخر دانشگاه فرستادنمان آنجا . سه تا ساختمان چند طبقه نوساز بود که کارهای نهایی اش هنوز تمام نشده بود.یک ساختمان را دادند به هنر ومعماری ها ودوتای دیگر هم ماند برای علوم انسانی ها و الهیات. بعد هم یک یا چند بار اختلاف افتاد بین پسرهای الهیات خوانده آن ساختمان و دانشجوهای هنر خوانده این ساختمان که در فضای تازه وارد شده پست مدرن آن روزها ، بدون قواعد و نظریه روزگار میگذراندند . کنتراست بامزه ای بود کلا (هنوز هم دارم فکر میکنم این فکر بدیع، آن زمان از مغز کدام شیر پاک خورده ای تراوش کرده بود.) حیاط مشترک دراندشتی داشتیم که امروز دیدم بعد از این همه سال چقدر آباد شده است. یادم هست رئیس گروه نمایش با یکی از دخترها درهمین حیاط که البته آن موقع ها گل و درخت وموزائیک کاری نشده بود و سراسر اسفالت بود، صحبت میکرد که انتظاماتی دم در آمده بود و کارت دانشجوییشان را خواسته بود... داستانی داشتیم . آن موقع میدان امام حسین مثل چیزی که امروز دیدم نبود ، شبیه میدان بود. پل چوبی هم شبیه پل چوبی بود. گرچه پلی از چوب نداشت ولی ازهمان بالا که نگاه می کردی پر بود لز مغازه های کوچک و بزرگی که چیزهای چوبی مثل چهار پایه و میز وبه خصوص حصیر می فروختند.

      البته نه اینکه شبیه این اتفاق مثلا در هنر ومعماری چهار ولی عصر نمی افتاد. کلا دختر و پسردانشجو که با هم صحبت میکردند، آنچنان هول میشدند، جدایشان می کردند که انگار قرار است کاری از طریقه گرده افشانی صورت بگیرد. آدمهای مودبی نبودند. من که کلا خودم وسواس داشتم ، اینها هم مزید بر علت میشدند . بعد ها که آقای شهر الفبا رئیس دانشگاه هنر و معماری شد، یکدفعه  برای یک کار اداری به دانشگاه رفته بودم. (دوباره دانشگاه هنرومعماری را برگردانده بودند چهارراه ولی عصر) از فضای بسیار طبیعی دانشگاه  شوکه شدم وکلی افسوس خوردم که چرا در این مقطع به دانشگاه نرفته ام. البته با اوهم مشکل داشتند. همان روز که من آنجا بودم یک آقای روحانی با عصبانیت وارد دانشگاه شد ودر همان طبقه هفتم جلوی همه، رئیس دانشگاه را به صدای بلند مخاطب قرار داد وبه خاطر تیپ یکی از پسرهایی که دم در دیده بود، به او توپید و خط و نشان و... او هم آرام وبی ادعا جوابش را داد .خدا رحمتش کند. من همان یکبار دیدمش، اما مرد بسیارنازنینی بود.

    راننده تاکسی ،که شاهد تعجب هرلحظه من از تغییرات بود، جلوی دانشگاه که پیاده ام کرد با لحن شوخی گفت: "بعضی وقت ها به محله های قدیمی یه سری بزن ، ضرر نداره." راست می گفت.اما... کو وقت؟!

                                                       ماندانا میرزاده اهری     

                                                            93/3/10

  

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 22:36 | لینک  | 

غر زدن

اصلا نارضایتی یکی از خصوصیات انسان دو پاست. وقتی که دارد ، غر میزند، وقتی که  ندارد هم غر میزند. کلا زیاد غر میزند به خاطر همین هم به هیچ جا نمیرسد. حالا سوالی که مطرح است این است که آیا کسانی که به جایی رسیده اند کم غر می زده اند؟ جواب این سوال این است :نه ! آنها هم غر میزدند ولی شرایط مساعدتری برایشان ایجاد شده است یعنی اطرافیانشان زور پر زورتری داشتند وبه غرغر های ایشان وقعی نگذاشتند.  البته این هم هست که هر کس به یک نسبتی غر میزند به طور مثال هنرمندان(درایران البته ) به خاطر دیر پرداخت یا نپرداخت دستمزدهایشان همیشه غر میزنند ولی درست در همان حال برای رفتن به سرکارو به موقع حضور یافتن بی دست و بی پای میروند. درست نقطه مقابل بعضی از مشاغل دیگر. انگیزه یکی از مهمترین بخش های کار کردن است بیشتر پدرها (و عده ای از مادرها هم )با وجود نارضایتی شغلی که دارند چون می دانند برای رفاه خانواده شان  مجبور به کار کردنند گاهی به خود تلقین می کنند که شغلشان را دوست دارند. ولی واقعا چند در صد از آدمها دقیقا از شغلی که انتخاب کرده اند یا برایشان رقم خورده رضایت دارند به این مفهوم که: 1- در حال و آینده تامینشان میکند. 2- در آن شغل احساس موفقیت وپیشرفت می کنند. 3- آنها را ارضا می کند. یعنی این حس را در آنها ایجاد می کند که نقش مهمی را در جامعه ایفا میکنند.4-و در نتیجه کمتر غر میزنند.

                                                                      ماندانا میرزاده اهری

93/1/10

                                                          

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 11:16 | لینک  | 


معاشقه

 با یکی از دوستانم داشتیم پیاده روی می کردیم. غروب شده بود و چراغها روشن. از ان دور پیرمردی را دیدیم که دست در گردن  همسر کمی فربه اش اندخته و  رخ به رخ با او مشغول صحبت بود ...مهربان وصمیمی.  دوستم گفت: "ببین ترو خدا ...اینا رو نگاه کن... هنوز هم آدمهای اینطوری پیدا می شن...بعد از این همه سال که  دارن با هم زندگی میکنند هنوز انقدر عاشقانه همدیگه رو دوست دارن." بهشون که نزدیک شدیم برگشتم  ببینم همسر خوشبخت این آقا کیه . چشمتان روز بد نبیند یک خانم جوان  شاید از من ودوستم هم چند سال کوچکتر با هیکل تپل و اتفاقا صورت خیلی هم خوشگل در حال معاشقه با  این آقای فکر می کنم حدود 80 ساله. یعنی من ودوستم واقعا خجالت کشیدیم. گفتم: ببین ! معلومه انگیزه های جیک جیک کردن  خیلی قویه ..."

نتیجه اخلاقی : آواز دهل شنیدن از دور خوش است

ماندانا میرزاده اهری

93/1/6

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 22:13 | لینک  | 


شهرداری

این آخر آخری های پارسال یعنی منظورم همین سالیست که دیشب تحویل شد. شهرداری ها غوغا کرده بودند . دلمان گرفته بود گفتیم برویم در این بوستان نهج البلاغه یک چرخی بزنیم .با کمال تعجب دیدیم دم غروب چراغهای سمت پونک خاموش است وچراغهای سمت شهرک غرب روشن. یعنی در نصف  طولی پارک میشد با امنیت قدم زد واز طبیعت لذت برد و برای رفع خستگی لیوانی چای از دکه که سماور برقی اش براه بود گرفت و در نصف طولی دیگر خیر . سبب را جویا شدیم . گفتند شهرداری طرف خاموش (پونک) به اداره برق بدهکاراست. بعد ما فکر کردیم که این سمت خاموش هم از یک جایی به بعد جز همان منطقه شهرک غرب محسوب می شود . یعنی قاعدتا باید بدهی برق را همان شهرداری شهرک غرب  (منطقه دو) تسویه کرده باشد.نفهمیدیم.

بعد، یک روزی آمدندو پلهای جلوی مغازه ای را بدون حرف پیش  در میان اعتراض جمع کارمندان آن مغازه کندند وبا جرثقیل بردند. این که این مسئله به خاطر دعوای فامیلی بود و یا به خاطر طراحی شهری بود که قرار است بر اساس آن جوی های خیابان ولی عصر چراغانی شوند و این پلها مزاحمت ایجاد میکرد، نفهمیدیم. ( و جالب است که مغازه مجوز آن پل را از خود شهرداری گرفته است و خود شهرداری با هزینه مغازه آن را ساخته و در آنجا قرار داده است.). ولی همین قدر فهمیدیم که درست است که بعضی مشتریان مغازه از پل به عنوان پارکینگ موقت استفاده میکردند که البته این مسئله به راهنمایی رانند گی مربوط می شود ونه به شهرداری . ولی خب در عوض  کامیونهای حمل بارهم  روی آن نگه میداشتند واین باعث می شد در خیابان ولی عصر ترافیک کمتری در مدت تخلیه بار ایجاد شود.

بعد رسید نوروز و... قبل از چهارشنبه سوری که این بساطی های فشفشه و سیگارت و اتفاقا چیزهای بیخطر را تار و مار کردند.(واگرنه نارنجک و بمب که دست ساز است.) این همه دست فروش در خیابان ، این هم رویش. بیشتری ها هم که حق المکان را میدهند. از آن طرف شنیدین طرف  با یک دست سینه می زد با یک دست بشکن ؟ ذرختهای خیابان ولی عصر یکی در میان یا دوتا در میان یکی با پرچم سیاه و تسلیت به مناسبت ایام فاطمیه و دیگری  باپرچم طرح تخم رنگی و چیزهای دیگر و شاد باش به مناسبت فرارسیدن عید نوروز مزین شده بود. در مورد این آخری خیلی هم شهرداری ها را مقصر نمیدانم . فکر می کنم ما باید از ترکیب هجری شمسی و قمری  به یک نوع تقویم جدید مثل شمری یا قمسی برسیم و تکلیفمان را با این وضعیت روشن کنیم. بیاییم برای اعیاد و مراسم سوگواری روزهای مشخصی را در سال شمسی تعیین کنیم . به طور مثال برای محرم اواسط تابستان را در نظر بگیریم که حس گرمای کربلا و شرایط آن روزهای امام حسین واهل بیت را بهتر انتقال می دهد و به نوعی تاثیر گذارتر است. واقعا چطور درک میکند کسی که پالتو پوشیده و از سرما تریک تریک می لرزد، گرما وتشنگی کربلا را .  یا تولد پیامبر را روزی از روزهای همین عید نوروز خودمان قرار دهند مثلا یازده یا حتی چهارده ! فروردین چه اشکالی دارد عید چهارده روز یاشد. اگر دوست داشته باشید می توانید پیشنهادهای من را جدی بگیرید.

                                                    ماندانا میرزاده اهری

                                                         93/1/1

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 14:20 | لینک  | 

پول خرد ، کارت بانک

فقط خدا میداند که یک صندوقدار از دیدن کارت عابر بانک یا بن کارت یا کارت خرید یا هرچه که بشود در این دستگاه خود پرداز یا به قولی "پز" کشید چقدر خوشحال می شود. یعنی همین که مجبور نباشی پول خرد بدی و بستانی  وآن هم در این آشفته بازار قبل از عید که اصلا گیر نمی آید.بگذریم از اینکه هرچند وقت یکبار کار نمیکند و پول مشتری را می خورد و حالا آیا به حسابش ریخته شود یا خیر ( برای خودم یکبار پیش آمد، ده هزار تومانی که هیچ وقت بر نگشت).بگذریم  بحث پول خرد بود. من نمی فهمم . اگر بانک پول خرد ندارد و اگر دارد به اندازه کارهای خودش دارد، مردم هم ندارند، پس  به راستی آنهاکجا هستند ؟ از خودم می پرسم نکند ذخیره می شود برای شب عید ، سر سفره هفت سین؟در مورد خودم تا جایی که بتوانم آن ها را به مشتری پس میدهم . ببین،  گفتم تا جایی که توان دارم. بعضی وقت ها هم پس نمیدهم! همانطور که بعضی وقت ها توان گرفتنش را ندارم. حالا می خواهم به این قضیه  برسم که اصلا ایرانی جماعت در هر مسئله ای باید یک تبصره بیافریند .یعنی اولین بار در عمرم برخورد کردم با این مسئله که طرف می آید خرید مبلغ فیش می شود مثلا 45465 تومان  یعنی به قرار454650ریال و میگوید: "خانم شما چهل وپنج و چهار صد بکش رند شه " می پرسم: خب....اونوقت 65 تومنش رو کی بده؟ " وتا می آید بگوید : بابا 65 تومن هم این روزها پولیه  اونم واسه همچین جایی تخفیف بده ! می پرسم: " بعد هم حالا رند نشه چی میشه مگه؟" می گوید : نه اینطوری حسابم خورد میشه ، میریزه به هم دوست ندارم!" وتعداد این دسته افراد کم هم نیستند. یا مثلاً میگویم : 200وخرد بدین!" میگویند : "ای خانم این روزها هم پول خرد مگه گیر میاد؟" بعد همین خود همین ها ،و نه یک نفر دیگر، می ایستند و تا 25 تومان باقیمانده را هم طلب می کنند . یعنی مورد داشتیم طرف رفته بیرون در پول هایش را حساب کرده برگشته ومن را مخاطب قرار داده که: "خانم شما 25 تومن به من کم دادین ." ومی ایستد که خردش را بگیرد. یعنی برای آدمی که 200 تومان خرد نداشت از کجا باید  در آن لحظه 25 تومان چاپ کنم، فقط خدا میداند.

و مورد بعد اینکه روی تمامی این دستگاهها نوشته که خود مشتری باید کارها را انجام دهد. حالا ما یک مدیر بازنشسته بانک داریم که سر فرصت وجدانی می نشیند و به مشتری ها آموزش میدهد. تصور کن به هر مشتری فقط بخواهی حالی کنی که مبلغ فیشها به تومان است، لطفا به ریال وارد کنید. بعد هم چه کار کنید و چه کار نکنید صف می شود یک کیلومتر که هیچ ، فکتان هم آویزان شده است.

بعد از آن طرف مشتری داریم تا مشتری دیگر.طرف می آید ریلکس! دم صندوق فیش را می دهد به مبلغ مثلاً 252456تومان. با اسلوموشن ترین حالت پولهایش را در می آورد. می شمرد. همه اش همه هزارتومانی. تااینجا من سه تا مشتری را راه انداخته ام واحتمالاً آنها به خانه شان هم رسیده اند . وسطش خسته می شود. بعد در خواست کمک می کند برای شمردن پولهایش. حالا خوب است که من یک دستگاه پول شمار دارم گرچه گاهی خودم هم باید محاسبه کنم. مثلا 23 تا 2000 یا 18 تا 5000 تومانی چقدر میشود ؟ بالاخره مادر زاد صندوقدار نبوده ام که.

                                                             ماندانا میرزاده اهری

92/12/26

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 11:56 | لینک  | 


دومین شغل امسال من غیر از وبلاگ نویسی

دو هفته اییه که یک جایی مشغول صندوقداری ام. یعنی واقعا تورودرواسی این دوست عزیزم که منو به فامیلشون معرفی کرد ،نمیگم غلط کردم . میدونی ؟ کلا کار همیشه کنار زندگی منه، نه تمام زندگیم اینطوری وقت برای خودم هم به اندازه دارم . بعد تو فکر کن از این جاهای فرا باند بازی  که نمیدونی کی به کیه آدم بده کیه آدم خوبه کیه؟  کلا هم با همه یک جور رفتار می کنی که هم دوست نباشی هم ناراحت نشن،  داستان نشه بازم داستان دارند. بازم نمیدونی پشت پرده چه خبره . ولی عجب کار خفنیه این صندوقداری ! تازه من که یکی دو دوره ای قدیم ترها تجربه اش کردم داره پدرم در میاد مخصوصا این روزهای آخر سال دراین اوج شلوغی. باید یک کار آرومتر پیدا کنم توی یک محیط فرهنگی شاید از کجا و چه جوریشو خودمم نمیدونم. حالا تو فکر کن دیروز تو این هیری ویری از تلوزیون هم اومده فیلمبرداری. یه بابای افغانی  یا نمیدونم کجایی رو هم واداشته بودند با آن لهجه غریب به زبان فارسی بگوید : "عید شما مبارک !" خدایا مردم هم چه شغل هایی دارند. منم که اصلا حوصله این چیزا رو ندارم همش تو زاویه دوربین ، نمیتونستم هم ول کن برم از بس گله به گله  مشتری میومد و می رفت. هیچی دیگه ...خواستم کمی در مورد پروژه بعد از امتحانم توضیح داده باشم.

                                                    ماندانا میرزاده اهری

                                                         92/12/23

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 23:52 | لینک  | 

معلم(2)

با وجود داشتن یک پدر معلم ، می شود گفت زندگی شما چیزی شبیه به زندگی فرزندان بازیگران است. با این تفاوت که گاهی بازیگران به دلیل تفاوت اندازه ها در پرده بزرگ و اندازه معمولی انسان و ترفندهای به کار رفته در هنگام فیلمبرداری و گاهی هم به دلیل نقشهای کم و مهجور در حالت عادی قابل شناخته شدن نیستند. به خصوص آنهایی که صورت واندام ریز تری دارند. ولی این در مورد معلمها صدق نمی کند والبته خودشان هم بی علاقه  به این دیده شدن نیستند. بین معلم خوب بودن و علاقه به دیده شدن معمولا یک ارتباط تنگاتنگ و مستقیم وجود دارد. به خاطر همین یک طوری شد که من کمتربا دیدن معلمهایم از طرف دیگر خیابان به سمتشان دویدم و وادارشان کردم در حالی که کلی عجله دارند واحتمالاً دختر عنق و بی حوصله شان هم همراهشان هست، به دلیل همان حس گفته شده ،یک لنگه پا بایستند و به خاطرات شصتاد سال پیش گوش بدهند و تمام سعیشان را به کار ببرند وبه حافظه شان فشار بیاورند که این صورت که قطعا آشناست، احتمالا شبیه کدام یک از هزاران صورت کوچکی است که طی این سالها دیده اند واین تا ساعتی و ساعتهایی بعد از حادثه دیدار ادامه پیدا کند وبا یک "اریگا،اریگا" بالاخره ختم به خیر شود.

                                                           ماندانا میرزاده اهری

                                                                   92/12/10

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 21:44 | لینک  | 


و بالاخره کنکور

 

بالاخره یک روز ، روز امتحان می رسد چه منتظرش باشید وچه نه. چه برف از آسمان ببارد و چه نه. هرروز که نمی توانند به بهانه ای کنکور را تعطیل کنند. گیریم که تمام کائنات دست به دست هم بدهند  که حالا شما دو صفحه بیشتر بخوانید که شاید هم سوالها از همین دو صفحه های آخرخوانده آمد  و تازه  این وسط هم ، درست درهمان روزهای تعطیلی برفی، مامان را ، که اصولا اعتقادی به اینجور چیزها ندارد و کلا با دلش کار دارد ، بعد از عمری مشهد طلبیده باشد و او را بکشاند به سفری چند روزه با یک همکار قدیمی . حالا گیریم  با قطار، آن هم قطاری که یک ساعت مانده به مشهد درش راببندند و خاموشش کنند و ملت را 7 ساعت سرگردان بگذارند که پیچ  ریل ها را دزدیده اند یا قطار آب -  روغن قاطی کرده است و یا چه ... و بعد بشنوی همانروز قطارهای دیگری هم همزمان تاخیر داشته اند. ( واقعا چرا؟)  پس اقلا ،حالا که این طور شد، یک طوری هم  میشد که بعد از 150 دقیقه ای که در یک جلسه امتحانی سر کردیم ،  در حال مزه کردن آبمیوه و گاز زدن به کیکی شبیه تی تاپ ، به خودمان نمی گفتیم: اااا....ه اگر رسیده بودم  فلان و بهمان کتاب را هم بخوانم حتما تست هایش را میزدم.  چون تعدادی از سوالات بعضی از درسهای نخوانده را تنها با کمک اطلاعات عمومیتان جواب داده اید. یا مثلا روز بعد که به مدت 180 دقیقه سر جلسه امتحانی دیگر نشسته اید که اتفاقاً حساب بزرگتری هم رویش باز کرده اید در  حین برگزاری امتحان و در حال گاز زدن به همان شبه تی تاپ و این دفعه بدون حضور آبمیوه، کلی فکر کنید این جوابهایی که دارید به بعضی از سوالات میدهید ، و اصلا نمیدانید که درستند یا غلط ، مربوط به کدام بخش از کتابهایی بوده که برای امتحان حاضر کرده اید یااینکه  آیا بهتر نبود به جای صرف وقت و تمرین روی همین مسائل به ظاهر ساده ای که  در حال حاضر قادر به حلشان نیستید، طی چند ماه گذشته، همان کتابهای امتحان دیروز را خوانده بودید؟  ولی به هر حال این حرفها دیگر هیچ فایده ای ندارد و باید منتظر نتیجه ماند.

یعنی کلا می خواستم بگم این پروژه درس خواندن فعلا برای مدتی تعطیل شد. پیشنهاد پروژه جدیدی هست؟ اگر نیست برم سراغ دانشگاه آزاد...

ماندانا میرزاده اهری

92/11/24

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 2:57 | لینک  | 

سبد کالا

از روزی که اعلام شد سبد کالا میدهند مامانم موضوع را به شدت پیگیری می کرد که : کی میدن؟ کجا میدن ؟ چی میدن ؟  پس چرا نمیدن؟ ومن هم از همه جا بی خبر مثل بچه های خوب نشسته بودم سر درسم و اخبار مخبار هم تعطیل  میگفتم :"چی میدن مگه حالا ؟ موقع جنگ چی میدادند ؟ مثل هموناست دیگه ." ولی برای مامان این سبد کالا شده بود دغدغه.  من هم همه اش یاد روزهای جنگ می افتادم که تا یک چیزی با دفترچه و کوپن اعلام می کردند ملت هجوم میبردند و کاری هم نداشتند که چی میدن . منظورم همان روزهاییست که کره حیوانی هم پیدا نمیشد. خلاصه یک نفر پیدا شد و گفت: "باید یک جایی  اس ام اس کنید تا جواب بدن." مامان هم که حال و حوصله ور رفتن با پیامک گوشی را نداشت ،حواله اش کرد به من . من هم فرستادم . بعد جوابیه آمد که: " شما و شماره کارت یارانه تان مقبول افتاده اید." بعد مامان پرسید :" خب ؟! "من هم گفتم: "همین دیگه ."  دوباره پرسید : "خب یعنی چی کار باید بکنیم ؟! " من هم جواب دادم : "چیزی ننوشته . "

یک روزبعد از اینکه من از بقالی محل واز دهان این وآن، محل تحویل سبد کالا را شنیدم وبه مامان ارجاع دادم ، مامان رفت وبه راحتی آب خوردن با سبد کالا برگشت . نه کسی غش کرده بود، نه به آن دنیا رفته بود و دست بر قضا با وجود ازدحام جمعیت کار خیلی منظم و محترمانه انجام شده بود.  خانه که رسید . رفتم پایین که برای بالا بردن سبد کمک کنم. از همان بیرون پلاستیک که  به دوتا بطری روغن نگاه کردم گفتم:" روغن هاش سرخ کردنی نیست. "مامان گفت :"شاید بقالی عوض کنه" گفتم : "فکر نکنم ...مال این همه آدمو؟ "دو بسته پنیر بود که 30 گرم 30 گرم هم حساب میکردیم هر کدوم میشد مال دو سه روز . دو سه بسته تخم مرغ بود و دو عدد مرغ و ده کیلو هم برنج که با خطی درشت رویش نوشته بودند:" برنج هندی ." مامان درآمد که: " پس چی بود هی می گفتند این برنجهای هندی این چنینه و آن چنانه؟ پس چرا الان خودشون می دن؟ چرا پس ایرانیش و نمیدن؟ " گفتم : "نمی دونم .رستورانا هم همینا رو می دن ." مامان گفت: "میبینی اون موقع  با کی بد بودن می خواستن ورشکسته اش کنند . از این کاراشون خوشم نمیاد. هر جا به نفعشونه یک چیزی خوبه هر جا که نه ..." من هم بادی به غبغب انداختم و شروع کردم سواد مدیریتیم را روی دایره ریختن که :" ای بابا مامان جان! بازاره دیگه .... بحث رقابته ...یک جاهایی هم لازم میشه  محصول رقیب و به این شیوه  بیارن پایین که بتونن محصول خودشونو مطرح کنند..." مامان گفت : نه بابا جون... بحث تربیته ...درسته که باید رقابت کنند  ولی نفس آدم هرجور تربیت شده ..اون موقع هم خودشوهمونطور  بیرون میریزه... واگرنه همه چی تو هوا هست این که تو چه جور انتخاب میکنی به نوعی که یاد گرفتی برمیگرده . منظورم طبع آدمه..." گفتم:"  متوجه هستم اما... آخه مامان... اون نفسی که تو داری در موردش صحبت می کنی دیگه بازاری نیست که... اون اصلا توی این بازار دووم  نمیاره." مامان حرف را برگرداند :" خب حالا چی یعنی ؟...یعنی این برنجا سرب و نمیدونم چیزای دیگه نداره میشه راحت خوردشون ؟" شانه ام رو بالا انداختم و گفتم : " اونو دیگه نمیدونم...بعدشم این روزا توی چی سرب نداره؟!..." بعد هم شروع کردم به شلوغ بازی : " بیا دیگه هی میگی سبد کالا... خب چیزی که بخوان بین این همه آدم پخش کنند چی ممکنه باشه؟ حالا...بازم دستشون درد نکنه ... گرچه این روغنهاش  واقعا نمیدونم به چه دردی می خوره ... چی کارش کنیم؟" مامان هم یک نگاهی کرد و گفت: " آره خب ...دستشون درد نکنه... می تونستن این هم ندن."

            بعد شنیدم انتقاد ها یکی یکی دوتا دوتا شروع شد. اولها بحث بی نظمی بود  که ظاهرا یک جاهای منجر به یک سری مسائل هم شده بود. بعد هم بحث بی شخصیت کردن آدمها شروع شد که چرا بدینوسیله موجبات توهین به ساحت مقدس انسان فراهم شده است. بعد  هم پوپولیسم  مطرح شد (فکر میکنم یک جور خودشیرینی برای اذهان عمومی معنی میدهد.). کار به شبکه های خارجی رسید و تحلیل ها شد وهنوز هم این جریان ادامه دارد. من که خودم آن چنان تمایلی به مصرف برنج ندارم.  مصرف تخم مرغم هم فکرنکنم به هفته ای دو تا هم برسد. نمیدانم کار بهتراز این چه می توانست باشد. اما به نظرم خیلی هم کار بدی هم نیامد. گرچه بی ایراد و اشکال هم نبود. آخر نمی شود که آدم همه را با خودش مقایسه کند. آنها هم که نمیتوانند باب سلیقه همه کالا توزیع کنند. من یادم هست در جایی کار میکردم که یک شرکت سهامی عام بود که به بخش خصوصی واگذار شده بود. یکی از سیاست هایشان ، به دلیل اینکه قسمت اعظم  حقوق بگیران شرکت را کارگران تشکیل میدادند، این بود که مزایای این چنینی را به شکل کالا در اختیار قرار میدادند  که مجبور به مصرف شوند. آن موقع ما خیلی اعتراض میکردیم به خصوص ماهایی که مجرد بودیم چون به نفعمان نبود وفکر میکردیم که اگر به جای کالا پول کالا را به ما میدادند حداقل با سلیقه خودمان خرید میکردیم. ولی آدم از زندگی آدمهای دیگر خبر ندارد. من خیلی از این کارگران عزیز را دیده ام که نان شب ندارند. ولی لباسهای گران می پوشند و یا مثلا شیک ترین موبایلها را خریداری میکنند. دخترانشان کلا با آرایشگاه محله قرارداد دارندو... یک سری چیزهای عجیب دیگر از این دست.

حالا.... من بیسواد شما با سواد.نظر شما چیست؟

ماندانا میرزاده اهری

92/11/16

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 22:55 | لینک  | 


دو قدم مانده به خانه تکانی

از خودم می پرسم: آیا همه مردم  جایگاهی به اندازه درک و فهم و شعورشان  دارند؟ باز می پرسم : جایگاه من در میان درک و فهم و شعور دیگران کجاست؟ بعد می پرسم: کلا درک و فهم و شعور یعنی چه؟ درگیر یک عالم من خودم و من دیگران می شوم . من ناسازگار دیگران با من والدین عیبجوی خودم  یا من  کودک شاد  خودم با من بزرگسالی دیگران . خب این ها که اصولا ربطی به درک و فهم و شعور ندارد.این ها یک سری تقابلهای روانشناسانه است که در همه هست و در مروادات ایجاد مشکل می کند والبته گاهی هم کارها  را عقب می اندازد. همین امروز به مامانم می گفتم : "میدونی اشکال کار چیه اون موقعی که همه مامانا کتابهای روانشناسی دستشون گرفته بودند و مطالعه می کردند و براشون نیاز بچه هاشون توی هر سنی که بودند، مهم بود. شما سرتون به یک مشت تخیلات گرم بود. ببین بچه های اونا رو  ....چراهمشون موفقند؟ " چرا اینو گفتم؟ چون کل چینی های کابینت را آورده بود در یکی از دکورهای سالن چیده بود واصرار اصرار که "خیلی هم قشنگه "و من دانه دانه مشغول کندن موهایم بودم که :" مامان جان این قسمت دو در سه پذیراییه نه دکون سمساری" بعد هم من والدین عیب جوی من شروع کرد با من کودک ناسازگار مامان بگو مگو کردن.(یک چیزی را اعتراف میکنم: از روزهای آخر بهمن و اسفند به خاطر همین در گیری با خانه تکانی شب عید تنفر دارم. خوش به حال آقایان که اصلا خانه نیستند.) تازه فهمیدم داستان فقط این نیست وتازه شروع ماجراست . کتابخانه باید تبدیل دراور بشود. ویترین شیشه ای باید  دارای در شیشه ای شود. شاید یکی از کمد ها نصف بشه و بعنوان کمد دیواری نصب بشود بالای دیوار اتاق مامان (خدایا منو بکش!)و بحث کردن هم هیچ فایده ای ندارد چون در نهایت یا من هم شده ام لنگه پدرم که مدام با نواوری های مادرم مخالفت می کنم و یا مادرم ترجیح می دهد جایی زندگی کند with out meکه خودش بداند هرروز به سر دکورش چه می آورد و من باید هر روز از او  تشکر کنم که با اتاق بنده  که به انباری شبیه تر است تا اتاق کاری ندارند و اصلا هم مشکلی پیش نمی آید اگر کتابخانه به دراور یا هر کوفت دیگری تبدیل شود. مخصوصا برای من که نمیدانم کتابهای کوفتی ام را بعد از آن کجا باید بگذارم. مادرم همیشه شکر گزار این است که هرگز همچون مادرش  از نوع رهبری آمرانه و دیکتاتور مآب در زندگی استفاده نکرده ونمی کند وعلاقه ای هم به آن ندارد.  ما هم از او تشکر می کنیم به خاطر این همه تواضع.

و البته این چیزهایی که گفتم هیچ ربطی به دوست داشتن مادر و این شعارها نداشت ها. لطفا مسائل را با همدیگر قاطی نکنید.

                                                              ماندانا میرزاده اهری

                                                                    92/11/4

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 19:35 | لینک  | 

در خانه

یک هفته ای است که ذهنم را یک سری داستان پلیسی جنایی پر کرده است. یک سری داستانهای مالیخولیایی ، مثل اینکه راحت و آسوده و در کمال دقت در امنیت در خانه ات خوابیده باشی و ناگهان یکی از این بیمارهای دو شخصیتی جنسی بالای سرت سبز شود و تو توان هیچ حرکتی را ند اشته باشی و از آنجایی که اصلا علاقه ای به این تیپ موقعیت ها ندارم. داستانم در ادامه و به کمک یک دو تا پسر بچه زبر و زرنگ به نوعی کمدی موقعیت تبدیل می شود و طرف به جزایش می رسد. –و تو فکر کن من اینطوری دارم درس هم می خوانم- بعد از خودم می پرسم : "خب دختر جون هر جور که به داستان فکر کردی بالاخره طرف به جزاش رسید آن هم به بدترین نحو چرا این و ول نمی کنی که این ساختار سازمانی کوفتی رو تمومش کنی ؟" در این مورد جوابی نیست و تا زمانش بگذرد من مجبورم مثل دیوانه ها برای خودم بلند بلند داستان را تعریف و جنگ و گریز کنم . باور نمی کنید؟ آخر هر سری هم که تمام می شود، بعد از پایان هر قسمت نتیجه می گیرم که انسانی به نام گوسفند در دنیا وجود ندارد وآدمهایی که فکر میکنند خیلی میدانند یا خیلی زرگند یا دستشان را کسی نمی تواند بخوانند کلا در گیر مالیخولیایی هستند که خودشان در ذهنشان از شخصیتشان تنیده اند. البته دروغ گفتم .این نتیجه گیری را همین یکساعت پیش کردم و امیدوارم که با همین نتیجه کل این سریالها به پایان برسد و من بتوانم با آرامش درسهایم را در این دو سه هفته باقی مانده به جایی برسانم. گرفتاری شدیم به خدا. یک سری به دکتر بزنم .هان؟

                                           ماندانا میرزاده اهری 


92/10/22

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 21:14 | لینک  | 

کتابخانه

بدترین بخش همان است که کمی خواب مانده باشید یا پیش خودتان فکر کرده باشید مثلا ما که صبح کله سحر می خواهیم برویم برای چرت تا مثلا ساعت  ده اینطورها ...خب،  می گذاریم همان موقع میرویم که خوابمان هم پریده باشد. بعد نمیدانم چه کسانی از کجا، بدتر ازمن علاقمند به نقطه نظرگویی می آیند و نظر می دهند که : عزیزان ! این صندلی بازی بودها که در بچگی جزءلاینفک تولد پارتیها بود( که خود من هم شخصاً هیچ علاقه ای به این بازی نداشتم) از تظر روانشناسی فلان است و بهمان. بفرما ! ..فکر میکنید در کتابخانه این روزها چکار میکنند؟ دقیقاً همین کار را .

حدودساعت ده - ده ونیم صبح ، از پله های پادگان...عذر می خواهم کتابخانه که پایین بروید ، خواهید دید ملت در این سرما گوش تا گوش ایستاده اند بیرون در (نه در اندرونی و نه در میان درونی،  درست بیرون در.) آن هم پایین پله ها که قطعا سرمایش با قست بالای پله ها چند دهم درجه ای تفاوت دارد وهیچ کجا هم نمی توانند بروند چون نوبتشان می پرد. سرخ ، لبو ، عشق تحصیل . آقایان با خانمها  کل می اندازند که : ا..چرا خانمها در میان درونی بایستند و آقایان نایستند؟ هرچه می گوییم : پدر جان صدایتان را بیاورید پایین اولاً اینطور اسلام به خطر نمیافتد . دوماً مگر شما سربازی نرفته اید که انقدر لوسید؟ سوماً فوقش هم نرفته اید آخر این چه طرز برخورد است ؟بالاخره مردی گفتند، زنی گفتند. هیچی دیگر، نیست که همیشه این ...مساوات برقرار است . خانمها را هم از میان درونی بیرون می کنند و خیال آقایان راحت می شود. اینکه تعداد پسران پشت در مانده از تعداد دختران بیشتر است. ( از این تعداد عده ای به نا به شنیده ها تا ساعت چهار بعد از ظهر منتظر خالی شدن جا می مانند.) و نیز از کسی پوشیده نیست که  پسرها خواب صبح را بیشتر دوست دارند (وقتی من نفر دوم بودم، تقریبا هفده - هجده نفر از آقایان اسم نوشته و منتظر خالی شدن جا هستند. واینجا اصلا به کوچکی رقم نگاه نکنید. چون صندلی ها تقریبا هر نیم ساعت تا یک ساعت یک دفعه ممکن است خالی شود .)ما را به علامتی تعجب و یکی دو سوال می رساند. اول اینکه کلا چرا شهرداری برای این وقت سال یک سری کیوسکهای موقت به عنوان قرائت خانه ایجاد نمیکند، عوض اینکه آنهایی را هم که هستند به نوعی ترتیبشان را بدهد و نابود کند؟! و دوم،

-          آیا تعداد بیکاران پسر از تعداد بیکاران دختر بیشتر است؟! یا تعداد دانشجویان پسر از تعداد دانشجو یان دختران بیشتر است؟!و....

چون طبق آمار که ظاهراً جمعیت دختران و پسران خیلی فرقی با هم ندارند. هیچی...دلشوره گرفته بودم،  گفتم  حرفی زده باشم.                         

                                                                                                                                                             ماندانا میرزاده اهری

                                                  92/10/9

 

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 20:32 | لینک  | 

یک صبح دل انگیز

هیچ چیز زیبا تر از یک صبح رویایی ودل انگیز نیست. بیدار که می شوی می دانی که امروز دیگر چند روز استراحت به بهانه تولد وآلودگی ویلدا و...بس است. زنگ می زنی کتابخانه ای که قرار بود بعد از رنگکاری همین روزها دوباره  گشایش شود. بعد ازn  دقیقه صدای محترم مسئول انتظامات از پشت تلفن گوید:" تعطیل شد خانم. کلاً جمعش کردند."  می مانی . یعنی چه ؟! زنگ می زنی روابط عمومی می پرسی "یعنی چی جمعش کردند؟" می گویند: "قرائت خونه اش جمع شده، کتابخونه هست . ولی الان دارند تعمیر میکنند.یک هفته دیگرتماس بگیرید ." قانع نمی شوی .  بعد از ظهر دوباره زنگ میزنی . صندوق صوتی مدیریت هیچ چیز ضبط نمیکند. روابط عمومی را میگیری . این دفعه خانمی گوشی را بر میدارد. "تصمیم از جای دیگه گرفته شده واین کارحتما  انجام می شه." صحبت می کنی :"چرا با این عجله آخه ؟ میذاشتند امتحانا تموم میشد بعد . می ذاشتند سال دیگه ...." وچیزهای دیگر هم می گویی."  صدای خانم می گوید : "حالا پونزدهم به بعد تماس بگیرید .به هر حال جایی  هم دیگه برای قرائت خونه نداریم. الانم کتابخونه بنایی هست." می گویم :" اصلا تصمیم خوبی نبود." همان صبح  به محض اینکه  به کتابخانه ی یک ایستگاه پایین تر رسیده ام،  آه از نهادم بر می آید. صبح کیفم را عوض کرده ام و کارت آن یکی کتابخانه را که می شود به صورت مشترک با این یکی و کتابخانه های دیگر مربوط به سازمان فرهنگی هنری استفاده کرد، جا گذاشته ام. می روم به سمت میز انتظامات و خودم را آماده می کنم که بلکه با خواهش اجازه دهند امروز بگذرد و این همه راه را برنگردم خانه. روی  تابلوی اعلانات اعلامیه جدید می بینم  که مضمونش این است که از 1/10/92 حق استفاده از فضای داخلی  مجموعه به دلیل اینکه مربوط به بخش اداری و آموزشی است ممنوع می باشد. بچه ها موقع صرف ناهار از نیمکت های راهرو های داخل مجموعه استفاده می کنند تا غذای سردشان را که هیچ بوفه ای به گردن نمی گیرد حتی با پول برایشان داغ کند، میل کنند. غذا خوردن در داخل کتابخانه ممنوع است. محوطه بوستان بیرون مجموعه هم واقعا سرد است .بعد هم گربه های بوستان  ساعت کار مشخصی دارند که متاسفانه با ساعات ناهار اعضای کتابخانه تداخل می کند. چند روز پیش ولی فکر میکنم گفته بودند، مشکلی ندارند. سر در نمی آورم. مسئول انتظامات به حرفم گوش می کند. دیگر بعد از چند روز می شناسد.نمی خواهد نه بگوید .می گوید با کتابدار صحبت کنم . چون عضو آن کتابخانه نیستم قبول نمی کنند . حتما باید کارت  عضویت داشته باشم. دیگر بحث نمی کنم. فایده ندارد .هرروز آنجا بحث می شود سر اینکه به پوشش کسی ایراد گرفته اند یا مثل من کارت نداشته اند وغیره . هرچه داد وفریاد می کنند فایده ندارد.می روند داخل آنجا هم داد وفریاد می کنند. فقط سربچه های مشغول به درس می رود. سوار می شوم و می روم به همان کتابخانه کذایی سمت خودمان. جای سوزن انداختن نیست. چپیده اند در هم و نگاهشان با استهزاء می پرسد:" این چه وقت آمدن است؟" با یک همراه ، جای دیگری را پیدا می کنیم. این یکی ، یک روز در میان است. روزهای زوج برای خواهران.  یادم می افتد که کتابخانه دیگری هم هست  سمت شهران که روزهای فرد برای خانمها... چه خوب ...آیا می شود...؟ هزینه ثبت نام بیست وپنج هزارتومان .خصوصیست و مال یک سرای محله .برمی گردم خانه . قبض تلفن را نپرداخته ام .آن را هم می پردازم و با کارت کتابخانه خارج میشوم .  سه افغانی از روبرو می آیند . یکیشان عمامه و ریش دارد. دردلم می گویم : "یا ایهاالطالبان ." حالا باید دوباره همان  کورس ماشین را سوار شوم.  جلو می نشینم. راننده بعد از من می آید. در حالیکه در آینه با نفرات پشتی صحبت می کند. شوخی جدی می گوید:"آقا مطمئن میرسیم دیگه ..حمله انتحاریی ، بمبی ، چیزی که نمیزنید؟" جواب نمی دهند. متوجه می شوم همان سه نفرند. می خواهم از آینه بغل ببینم . ماشین ، پیکان قراضه ایست که آینه بغل هم ندارد. در گیر می شوم با بستن کمر بند. یکی از آنها کمکم می کند. نمیدانم چراهمه مردهای دنیا این طور کمک کردن را بلدند، به موقع و بدون صرف انرژی خیلی زیاد. اینجا ....  این دفعه واقعا رویاییست . برج میلاد در وهمی خاکستری رنگ،  سومین روز از زمستانش را می گذراند. فقط اگر مجبور نبودم در این هوا نفس بکشم. میپرسم: "چرا در خانه نماندی؟" –"شرطی شدم . هوای خانه با درس خواندنم سازگاری ندارد." کتابخانه را چرابسته اند ؟ چر ا الان؟ می رسم. تازه اول داستان است .ظرفیت تکمیل شده. حالا باید بایستیم شماره ای خالی شود. بعد هم اعضای اصلی آن کتابخانه  مقدمند. پووووف.... چه روز شلوغی بود،امروز.

                                                                                    ماندانا میرزاده اهری

                                                                     92/10/4

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 1:47 | لینک  | 

یلدایتان بلند، زندگیتان شاد، دلهایتان شنگول... زندگی همین انار سر بسته ایست که صد ها دانه در دل دارد. سرّ شاد زیستن شاید همین است که روزی که به گذشته نگاه می کنی دریابی که تمام دانه ها را تا به آخر یافته ای .

                                                                                             

                                                                                                              "ماندانا"
                                                                                                                                                                                                                                   
92/9/30
                               

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 22:17 | لینک  |