X
تبلیغات
ماندانا - نقطه نظر

غر زدن

اصلا نارضایتی یکی از خصوصیات انسان دو پاست. وقتی که دارد ، غر میزند، وقتی که  ندارد هم غر میزند. کلا زیاد غر میزند به خاطر همین هم به هیچ جا نمیرسد. حالا سوالی که مطرح است این است که آیا کسانی که به جایی رسیده اند کم غر می زده اند؟ جواب این سوال این است :نه ! آنها هم غر میزدند ولی شرایط مساعدتری برایشان ایجاد شده است یعنی اطرافیانشان زور پر زورتری داشتند وبه غرغر های ایشان وقعی نگذاشتند.  البته این هم هست که هر کس به یک نسبتی غر میزند به طور مثال هنرمندان(درایران البته ) به خاطر دیر پرداخت یا نپرداخت دستمزدهایشان همیشه غر میزنند ولی درست در همان حال برای رفتن به سرکارو به موقع حضور یافتن بی دست و بی پای میروند. درست نقطه مقابل بعضی از مشاغل دیگر. انگیزه یکی از مهمترین بخش های کار کردن است بیشتر پدرها (و عده ای از مادرها هم )با وجود نارضایتی شغلی که دارند چون می دانند برای رفاه خانواده شان  مجبور به کار کردنند گاهی به خود تلقین می کنند که شغلشان را دوست دارند. ولی واقعا چند در صد از آدمها دقیقا از شغلی که انتخاب کرده اند یا برایشان رقم خورده رضایت دارند به این مفهوم که: 1- در حال و آینده تامینشان میکند. 2- در آن شغل احساس موفقیت وپیشرفت می کنند. 3- آنها را ارضا می کند. یعنی این حس را در آنها ایجاد می کند که نقش مهمی را در جامعه ایفا میکنند.4-و در نتیجه کمتر غر میزنند.

                                                                      ماندانا میرزاده اهری

93/1/10

                                                          

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در یکشنبه دهم فروردین 1393 و ساعت 11:16 |

معاشقه

 با یکی از دوستانم داشتیم پیاده روی می کردیم. غروب شده بود و چراغها روشن. از ان دور پیرمردی را دیدیم که دست در گردن  همسر کمی فربه اش اندخته و  رخ به رخ با او مشغول صحبت بود ...مهربان وصمیمی.  دوستم گفت: "ببین ترو خدا ...اینا رو نگاه کن... هنوز هم آدمهای اینطوری پیدا می شن...بعد از این همه سال که  دارن با هم زندگی میکنند هنوز انقدر عاشقانه همدیگه رو دوست دارن." بهشون که نزدیک شدیم برگشتم  ببینم همسر خوشبخت این آقا کیه . چشمتان روز بد نبیند یک خانم جوان  شاید از من ودوستم هم چند سال کوچکتر با هیکل تپل و اتفاقا صورت خیلی هم خوشگل در حال معاشقه با  این آقای فکر می کنم حدود 80 ساله. یعنی من ودوستم واقعا خجالت کشیدیم. گفتم: ببین ! معلومه انگیزه های جیک جیک کردن  خیلی قویه ..."

نتیجه اخلاقی : آواز دهل شنیدن از دور خوش است

ماندانا میرزاده اهری

93/1/6

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در چهارشنبه ششم فروردین 1393 و ساعت 22:13 |

شهرداری

این آخر آخری های پارسال یعنی منظورم همین سالیست که دیشب تحویل شد. شهرداری ها غوغا کرده بودند . دلمان گرفته بود گفتیم برویم در این بوستان نهج البلاغه یک چرخی بزنیم .با کمال تعجب دیدیم دم غروب چراغهای سمت پونک خاموش است وچراغهای سمت شهرک غرب روشن. یعنی در نصف  طولی پارک میشد با امنیت قدم زد واز طبیعت لذت برد و برای رفع خستگی لیوانی چای از دکه که سماور برقی اش براه بود گرفت و در نصف طولی دیگر خیر . سبب را جویا شدیم . گفتند شهرداری طرف خاموش (پونک) به اداره برق بدهکاراست. بعد ما فکر کردیم که این سمت خاموش هم از یک جایی به بعد جز همان منطقه شهرک غرب محسوب می شود . یعنی قاعدتا باید بدهی برق را همان شهرداری شهرک غرب  (منطقه دو) تسویه کرده باشد.نفهمیدیم.

بعد، یک روزی آمدندو پلهای جلوی مغازه ای را بدون حرف پیش  در میان اعتراض جمع کارمندان آن مغازه کندند وبا جرثقیل بردند. این که این مسئله به خاطر دعوای فامیلی بود و یا به خاطر طراحی شهری بود که قرار است بر اساس آن جوی های خیابان ولی عصر چراغانی شوند و این پلها مزاحمت ایجاد میکرد، نفهمیدیم. ( و جالب است که مغازه مجوز آن پل را از خود شهرداری گرفته است و خود شهرداری با هزینه مغازه آن را ساخته و در آنجا قرار داده است.). ولی همین قدر فهمیدیم که درست است که بعضی مشتریان مغازه از پل به عنوان پارکینگ موقت استفاده میکردند که البته این مسئله به راهنمایی رانند گی مربوط می شود ونه به شهرداری . ولی خب در عوض  کامیونهای حمل بارهم  روی آن نگه میداشتند واین باعث می شد در خیابان ولی عصر ترافیک کمتری در مدت تخلیه بار ایجاد شود.

بعد رسید نوروز و... قبل از چهارشنبه سوری که این بساطی های فشفشه و سیگارت و اتفاقا چیزهای بیخطر را تار و مار کردند.(واگرنه نارنجک و بمب که دست ساز است.) این همه دست فروش در خیابان ، این هم رویش. بیشتری ها هم که حق المکان را میدهند. از آن طرف شنیدین طرف  با یک دست سینه می زد با یک دست بشکن ؟ ذرختهای خیابان ولی عصر یکی در میان یا دوتا در میان یکی با پرچم سیاه و تسلیت به مناسبت ایام فاطمیه و دیگری  باپرچم طرح تخم رنگی و چیزهای دیگر و شاد باش به مناسبت فرارسیدن عید نوروز مزین شده بود. در مورد این آخری خیلی هم شهرداری ها را مقصر نمیدانم . فکر می کنم ما باید از ترکیب هجری شمسی و قمری  به یک نوع تقویم جدید مثل شمری یا قمسی برسیم و تکلیفمان را با این وضعیت روشن کنیم. بیاییم برای اعیاد و مراسم سوگواری روزهای مشخصی را در سال شمسی تعیین کنیم . به طور مثال برای محرم اواسط تابستان را در نظر بگیریم که حس گرمای کربلا و شرایط آن روزهای امام حسین واهل بیت را بهتر انتقال می دهد و به نوعی تاثیر گذارتر است. واقعا چطور درک میکند کسی که پالتو پوشیده و از سرما تریک تریک می لرزد، گرما وتشنگی کربلا را .  یا تولد پیامبر را روزی از روزهای همین عید نوروز خودمان قرار دهند مثلا یازده یا حتی چهارده ! فروردین چه اشکالی دارد عید چهارده روز یاشد. اگر دوست داشته باشید می توانید پیشنهادهای من را جدی بگیرید.

                                                    ماندانا میرزاده اهری

                                                         93/1/1

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در جمعه یکم فروردین 1393 و ساعت 14:20 |

پول خرد ، کارت بانک

فقط خدا میداند که یک صندوقدار از دیدن کارت عابر بانک یا بن کارت یا کارت خرید یا هرچه که بشود در این دستگاه خود پرداز یا به قولی "پز" کشید چقدر خوشحال می شود. یعنی همین که مجبور نباشی پول خرد بدی و بستانی  وآن هم در این آشفته بازار قبل از عید که اصلا گیر نمی آید.بگذریم از اینکه هرچند وقت یکبار کار نمیکند و پول مشتری را می خورد و حالا آیا به حسابش ریخته شود یا خیر ( برای خودم یکبار پیش آمد، ده هزار تومانی که هیچ وقت بر نگشت).بگذریم  بحث پول خرد بود. من نمی فهمم . اگر بانک پول خرد ندارد و اگر دارد به اندازه کارهای خودش دارد، مردم هم ندارند، پس  به راستی آنهاکجا هستند ؟ از خودم می پرسم نکند ذخیره می شود برای شب عید ، سر سفره هفت سین؟در مورد خودم تا جایی که بتوانم آن ها را به مشتری پس میدهم . ببین،  گفتم تا جایی که توان دارم. بعضی وقت ها هم پس نمیدهم! همانطور که بعضی وقت ها توان گرفتنش را ندارم. حالا می خواهم به این قضیه  برسم که اصلا ایرانی جماعت در هر مسئله ای باید یک تبصره بیافریند .یعنی اولین بار در عمرم برخورد کردم با این مسئله که طرف می آید خرید مبلغ فیش می شود مثلا 45465 تومان  یعنی به قرار454650ریال و میگوید: "خانم شما چهل وپنج و چهار صد بکش رند شه " می پرسم: خب....اونوقت 65 تومنش رو کی بده؟ " وتا می آید بگوید : بابا 65 تومن هم این روزها پولیه  اونم واسه همچین جایی تخفیف بده ! می پرسم: " بعد هم حالا رند نشه چی میشه مگه؟" می گوید : نه اینطوری حسابم خورد میشه ، میریزه به هم دوست ندارم!" وتعداد این دسته افراد کم هم نیستند. یا مثلاً میگویم : 200وخرد بدین!" میگویند : "ای خانم این روزها هم پول خرد مگه گیر میاد؟" بعد همین خود همین ها ،و نه یک نفر دیگر، می ایستند و تا 25 تومان باقیمانده را هم طلب می کنند . یعنی مورد داشتیم طرف رفته بیرون در پول هایش را حساب کرده برگشته ومن را مخاطب قرار داده که: "خانم شما 25 تومن به من کم دادین ." ومی ایستد که خردش را بگیرد. یعنی برای آدمی که 200 تومان خرد نداشت از کجا باید  در آن لحظه 25 تومان چاپ کنم، فقط خدا میداند.

و مورد بعد اینکه روی تمامی این دستگاهها نوشته که خود مشتری باید کارها را انجام دهد. حالا ما یک مدیر بازنشسته بانک داریم که سر فرصت وجدانی می نشیند و به مشتری ها آموزش میدهد. تصور کن به هر مشتری فقط بخواهی حالی کنی که مبلغ فیشها به تومان است، لطفا به ریال وارد کنید. بعد هم چه کار کنید و چه کار نکنید صف می شود یک کیلومتر که هیچ ، فکتان هم آویزان شده است.

بعد از آن طرف مشتری داریم تا مشتری دیگر.طرف می آید ریلکس! دم صندوق فیش را می دهد به مبلغ مثلاً 252456تومان. با اسلوموشن ترین حالت پولهایش را در می آورد. می شمرد. همه اش همه هزارتومانی. تااینجا من سه تا مشتری را راه انداخته ام واحتمالاً آنها به خانه شان هم رسیده اند . وسطش خسته می شود. بعد در خواست کمک می کند برای شمردن پولهایش. حالا خوب است که من یک دستگاه پول شمار دارم گرچه گاهی خودم هم باید محاسبه کنم. مثلا 23 تا 2000 یا 18 تا 5000 تومانی چقدر میشود ؟ بالاخره مادر زاد صندوقدار نبوده ام که.

                                                             ماندانا میرزاده اهری

92/12/26

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 و ساعت 11:56 |

دومین شغل امسال من غیر از وبلاگ نویسی

دو هفته اییه که یک جایی مشغول صندوقداری ام. یعنی واقعا تورودرواسی این دوست عزیزم که منو به فامیلشون معرفی کرد ،نمیگم غلط کردم . میدونی ؟ کلا کار همیشه کنار زندگی منه، نه تمام زندگیم اینطوری وقت برای خودم هم به اندازه دارم . بعد تو فکر کن از این جاهای فرا باند بازی  که نمیدونی کی به کیه آدم بده کیه آدم خوبه کیه؟  کلا هم با همه یک جور رفتار می کنی که هم دوست نباشی هم ناراحت نشن،  داستان نشه بازم داستان دارند. بازم نمیدونی پشت پرده چه خبره . ولی عجب کار خفنیه این صندوقداری ! تازه من که یکی دو دوره ای قدیم ترها تجربه اش کردم داره پدرم در میاد مخصوصا این روزهای آخر سال دراین اوج شلوغی. باید یک کار آرومتر پیدا کنم توی یک محیط فرهنگی شاید از کجا و چه جوریشو خودمم نمیدونم. حالا تو فکر کن دیروز تو این هیری ویری از تلوزیون هم اومده فیلمبرداری. یه بابای افغانی  یا نمیدونم کجایی رو هم واداشته بودند با آن لهجه غریب به زبان فارسی بگوید : "عید شما مبارک !" خدایا مردم هم چه شغل هایی دارند. منم که اصلا حوصله این چیزا رو ندارم همش تو زاویه دوربین ، نمیتونستم هم ول کن برم از بس گله به گله  مشتری میومد و می رفت. هیچی دیگه ...خواستم کمی در مورد پروژه بعد از امتحانم توضیح داده باشم.

                                                    ماندانا میرزاده اهری

                                                         92/12/23

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در جمعه بیست و سوم اسفند 1392 و ساعت 23:52 |
معلم(2)

با وجود داشتن یک پدر معلم ، می شود گفت زندگی شما چیزی شبیه به زندگی فرزندان بازیگران است. با این تفاوت که گاهی بازیگران به دلیل تفاوت اندازه ها در پرده بزرگ و اندازه معمولی انسان و ترفندهای به کار رفته در هنگام فیلمبرداری و گاهی هم به دلیل نقشهای کم و مهجور در حالت عادی قابل شناخته شدن نیستند. به خصوص آنهایی که صورت واندام ریز تری دارند. ولی این در مورد معلمها صدق نمی کند والبته خودشان هم بی علاقه  به این دیده شدن نیستند. بین معلم خوب بودن و علاقه به دیده شدن معمولا یک ارتباط تنگاتنگ و مستقیم وجود دارد. به خاطر همین یک طوری شد که من کمتربا دیدن معلمهایم از طرف دیگر خیابان به سمتشان دویدم و وادارشان کردم در حالی که کلی عجله دارند واحتمالاً دختر عنق و بی حوصله شان هم همراهشان هست، به دلیل همان حس گفته شده ،یک لنگه پا بایستند و به خاطرات شصتاد سال پیش گوش بدهند و تمام سعیشان را به کار ببرند وبه حافظه شان فشار بیاورند که این صورت که قطعا آشناست، احتمالا شبیه کدام یک از هزاران صورت کوچکی است که طی این سالها دیده اند واین تا ساعتی و ساعتهایی بعد از حادثه دیدار ادامه پیدا کند وبا یک "اریگا،اریگا" بالاخره ختم به خیر شود.

                                                           ماندانا میرزاده اهری

                                                                   92/12/10

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در شنبه دهم اسفند 1392 و ساعت 21:44 |

و بالاخره کنکور

 

بالاخره یک روز ، روز امتحان می رسد چه منتظرش باشید وچه نه. چه برف از آسمان ببارد و چه نه. هرروز که نمی توانند به بهانه ای کنکور را تعطیل کنند. گیریم که تمام کائنات دست به دست هم بدهند  که حالا شما دو صفحه بیشتر بخوانید که شاید هم سوالها از همین دو صفحه های آخرخوانده آمد  و تازه  این وسط هم ، درست درهمان روزهای تعطیلی برفی، مامان را ، که اصولا اعتقادی به اینجور چیزها ندارد و کلا با دلش کار دارد ، بعد از عمری مشهد طلبیده باشد و او را بکشاند به سفری چند روزه با یک همکار قدیمی . حالا گیریم  با قطار، آن هم قطاری که یک ساعت مانده به مشهد درش راببندند و خاموشش کنند و ملت را 7 ساعت سرگردان بگذارند که پیچ  ریل ها را دزدیده اند یا قطار آب -  روغن قاطی کرده است و یا چه ... و بعد بشنوی همانروز قطارهای دیگری هم همزمان تاخیر داشته اند. ( واقعا چرا؟)  پس اقلا ،حالا که این طور شد، یک طوری هم  میشد که بعد از 150 دقیقه ای که در یک جلسه امتحانی سر کردیم ،  در حال مزه کردن آبمیوه و گاز زدن به کیکی شبیه تی تاپ ، به خودمان نمی گفتیم: اااا....ه اگر رسیده بودم  فلان و بهمان کتاب را هم بخوانم حتما تست هایش را میزدم.  چون تعدادی از سوالات بعضی از درسهای نخوانده را تنها با کمک اطلاعات عمومیتان جواب داده اید. یا مثلا روز بعد که به مدت 180 دقیقه سر جلسه امتحانی دیگر نشسته اید که اتفاقاً حساب بزرگتری هم رویش باز کرده اید در  حین برگزاری امتحان و در حال گاز زدن به همان شبه تی تاپ و این دفعه بدون حضور آبمیوه، کلی فکر کنید این جوابهایی که دارید به بعضی از سوالات میدهید ، و اصلا نمیدانید که درستند یا غلط ، مربوط به کدام بخش از کتابهایی بوده که برای امتحان حاضر کرده اید یااینکه  آیا بهتر نبود به جای صرف وقت و تمرین روی همین مسائل به ظاهر ساده ای که  در حال حاضر قادر به حلشان نیستید، طی چند ماه گذشته، همان کتابهای امتحان دیروز را خوانده بودید؟  ولی به هر حال این حرفها دیگر هیچ فایده ای ندارد و باید منتظر نتیجه ماند.

یعنی کلا می خواستم بگم این پروژه درس خواندن فعلا برای مدتی تعطیل شد. پیشنهاد پروژه جدیدی هست؟ اگر نیست برم سراغ دانشگاه آزاد...

ماندانا میرزاده اهری

92/11/24

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 و ساعت 2:57 |

سبد کالا

از روزی که اعلام شد سبد کالا میدهند مامانم موضوع را به شدت پیگیری می کرد که : کی میدن؟ کجا میدن ؟ چی میدن ؟  پس چرا نمیدن؟ ومن هم از همه جا بی خبر مثل بچه های خوب نشسته بودم سر درسم و اخبار مخبار هم تعطیل  میگفتم :"چی میدن مگه حالا ؟ موقع جنگ چی میدادند ؟ مثل هموناست دیگه ." ولی برای مامان این سبد کالا شده بود دغدغه.  من هم همه اش یاد روزهای جنگ می افتادم که تا یک چیزی با دفترچه و کوپن اعلام می کردند ملت هجوم میبردند و کاری هم نداشتند که چی میدن . منظورم همان روزهاییست که کره حیوانی هم پیدا نمیشد. خلاصه یک نفر پیدا شد و گفت: "باید یک جایی  اس ام اس کنید تا جواب بدن." مامان هم که حال و حوصله ور رفتن با پیامک گوشی را نداشت ،حواله اش کرد به من . من هم فرستادم . بعد جوابیه آمد که: " شما و شماره کارت یارانه تان مقبول افتاده اید." بعد مامان پرسید :" خب ؟! "من هم گفتم: "همین دیگه ."  دوباره پرسید : "خب یعنی چی کار باید بکنیم ؟! " من هم جواب دادم : "چیزی ننوشته . "

یک روزبعد از اینکه من از بقالی محل واز دهان این وآن، محل تحویل سبد کالا را شنیدم وبه مامان ارجاع دادم ، مامان رفت وبه راحتی آب خوردن با سبد کالا برگشت . نه کسی غش کرده بود، نه به آن دنیا رفته بود و دست بر قضا با وجود ازدحام جمعیت کار خیلی منظم و محترمانه انجام شده بود.  خانه که رسید . رفتم پایین که برای بالا بردن سبد کمک کنم. از همان بیرون پلاستیک که  به دوتا بطری روغن نگاه کردم گفتم:" روغن هاش سرخ کردنی نیست. "مامان گفت :"شاید بقالی عوض کنه" گفتم : "فکر نکنم ...مال این همه آدمو؟ "دو بسته پنیر بود که 30 گرم 30 گرم هم حساب میکردیم هر کدوم میشد مال دو سه روز . دو سه بسته تخم مرغ بود و دو عدد مرغ و ده کیلو هم برنج که با خطی درشت رویش نوشته بودند:" برنج هندی ." مامان درآمد که: " پس چی بود هی می گفتند این برنجهای هندی این چنینه و آن چنانه؟ پس چرا الان خودشون می دن؟ چرا پس ایرانیش و نمیدن؟ " گفتم : "نمی دونم .رستورانا هم همینا رو می دن ." مامان گفت: "میبینی اون موقع  با کی بد بودن می خواستن ورشکسته اش کنند . از این کاراشون خوشم نمیاد. هر جا به نفعشونه یک چیزی خوبه هر جا که نه ..." من هم بادی به غبغب انداختم و شروع کردم سواد مدیریتیم را روی دایره ریختن که :" ای بابا مامان جان! بازاره دیگه .... بحث رقابته ...یک جاهایی هم لازم میشه  محصول رقیب و به این شیوه  بیارن پایین که بتونن محصول خودشونو مطرح کنند..." مامان گفت : نه بابا جون... بحث تربیته ...درسته که باید رقابت کنند  ولی نفس آدم هرجور تربیت شده ..اون موقع هم خودشوهمونطور  بیرون میریزه... واگرنه همه چی تو هوا هست این که تو چه جور انتخاب میکنی به نوعی که یاد گرفتی برمیگرده . منظورم طبع آدمه..." گفتم:"  متوجه هستم اما... آخه مامان... اون نفسی که تو داری در موردش صحبت می کنی دیگه بازاری نیست که... اون اصلا توی این بازار دووم  نمیاره." مامان حرف را برگرداند :" خب حالا چی یعنی ؟...یعنی این برنجا سرب و نمیدونم چیزای دیگه نداره میشه راحت خوردشون ؟" شانه ام رو بالا انداختم و گفتم : " اونو دیگه نمیدونم...بعدشم این روزا توی چی سرب نداره؟!..." بعد هم شروع کردم به شلوغ بازی : " بیا دیگه هی میگی سبد کالا... خب چیزی که بخوان بین این همه آدم پخش کنند چی ممکنه باشه؟ حالا...بازم دستشون درد نکنه ... گرچه این روغنهاش  واقعا نمیدونم به چه دردی می خوره ... چی کارش کنیم؟" مامان هم یک نگاهی کرد و گفت: " آره خب ...دستشون درد نکنه... می تونستن این هم ندن."

            بعد شنیدم انتقاد ها یکی یکی دوتا دوتا شروع شد. اولها بحث بی نظمی بود  که ظاهرا یک جاهای منجر به یک سری مسائل هم شده بود. بعد هم بحث بی شخصیت کردن آدمها شروع شد که چرا بدینوسیله موجبات توهین به ساحت مقدس انسان فراهم شده است. بعد  هم پوپولیسم  مطرح شد (فکر میکنم یک جور خودشیرینی برای اذهان عمومی معنی میدهد.). کار به شبکه های خارجی رسید و تحلیل ها شد وهنوز هم این جریان ادامه دارد. من که خودم آن چنان تمایلی به مصرف برنج ندارم.  مصرف تخم مرغم هم فکرنکنم به هفته ای دو تا هم برسد. نمیدانم کار بهتراز این چه می توانست باشد. اما به نظرم خیلی هم کار بدی هم نیامد. گرچه بی ایراد و اشکال هم نبود. آخر نمی شود که آدم همه را با خودش مقایسه کند. آنها هم که نمیتوانند باب سلیقه همه کالا توزیع کنند. من یادم هست در جایی کار میکردم که یک شرکت سهامی عام بود که به بخش خصوصی واگذار شده بود. یکی از سیاست هایشان ، به دلیل اینکه قسمت اعظم  حقوق بگیران شرکت را کارگران تشکیل میدادند، این بود که مزایای این چنینی را به شکل کالا در اختیار قرار میدادند  که مجبور به مصرف شوند. آن موقع ما خیلی اعتراض میکردیم به خصوص ماهایی که مجرد بودیم چون به نفعمان نبود وفکر میکردیم که اگر به جای کالا پول کالا را به ما میدادند حداقل با سلیقه خودمان خرید میکردیم. ولی آدم از زندگی آدمهای دیگر خبر ندارد. من خیلی از این کارگران عزیز را دیده ام که نان شب ندارند. ولی لباسهای گران می پوشند و یا مثلا شیک ترین موبایلها را خریداری میکنند. دخترانشان کلا با آرایشگاه محله قرارداد دارندو... یک سری چیزهای عجیب دیگر از این دست.

حالا.... من بیسواد شما با سواد.نظر شما چیست؟

ماندانا میرزاده اهری

92/11/16

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 و ساعت 22:55 |

دو قدم مانده به خانه تکانی

از خودم می پرسم: آیا همه مردم  جایگاهی به اندازه درک و فهم و شعورشان  دارند؟ باز می پرسم : جایگاه من در میان درک و فهم و شعور دیگران کجاست؟ بعد می پرسم: کلا درک و فهم و شعور یعنی چه؟ درگیر یک عالم من خودم و من دیگران می شوم . من ناسازگار دیگران با من والدین عیبجوی خودم  یا من  کودک شاد  خودم با من بزرگسالی دیگران . خب این ها که اصولا ربطی به درک و فهم و شعور ندارد.این ها یک سری تقابلهای روانشناسانه است که در همه هست و در مروادات ایجاد مشکل می کند والبته گاهی هم کارها  را عقب می اندازد. همین امروز به مامانم می گفتم : "میدونی اشکال کار چیه اون موقعی که همه مامانا کتابهای روانشناسی دستشون گرفته بودند و مطالعه می کردند و براشون نیاز بچه هاشون توی هر سنی که بودند، مهم بود. شما سرتون به یک مشت تخیلات گرم بود. ببین بچه های اونا رو  ....چراهمشون موفقند؟ " چرا اینو گفتم؟ چون کل چینی های کابینت را آورده بود در یکی از دکورهای سالن چیده بود واصرار اصرار که "خیلی هم قشنگه "و من دانه دانه مشغول کندن موهایم بودم که :" مامان جان این قسمت دو در سه پذیراییه نه دکون سمساری" بعد هم من والدین عیب جوی من شروع کرد با من کودک ناسازگار مامان بگو مگو کردن.(یک چیزی را اعتراف میکنم: از روزهای آخر بهمن و اسفند به خاطر همین در گیری با خانه تکانی شب عید تنفر دارم. خوش به حال آقایان که اصلا خانه نیستند.) تازه فهمیدم داستان فقط این نیست وتازه شروع ماجراست . کتابخانه باید تبدیل دراور بشود. ویترین شیشه ای باید  دارای در شیشه ای شود. شاید یکی از کمد ها نصف بشه و بعنوان کمد دیواری نصب بشود بالای دیوار اتاق مامان (خدایا منو بکش!)و بحث کردن هم هیچ فایده ای ندارد چون در نهایت یا من هم شده ام لنگه پدرم که مدام با نواوری های مادرم مخالفت می کنم و یا مادرم ترجیح می دهد جایی زندگی کند with out meکه خودش بداند هرروز به سر دکورش چه می آورد و من باید هر روز از او  تشکر کنم که با اتاق بنده  که به انباری شبیه تر است تا اتاق کاری ندارند و اصلا هم مشکلی پیش نمی آید اگر کتابخانه به دراور یا هر کوفت دیگری تبدیل شود. مخصوصا برای من که نمیدانم کتابهای کوفتی ام را بعد از آن کجا باید بگذارم. مادرم همیشه شکر گزار این است که هرگز همچون مادرش  از نوع رهبری آمرانه و دیکتاتور مآب در زندگی استفاده نکرده ونمی کند وعلاقه ای هم به آن ندارد.  ما هم از او تشکر می کنیم به خاطر این همه تواضع.

و البته این چیزهایی که گفتم هیچ ربطی به دوست داشتن مادر و این شعارها نداشت ها. لطفا مسائل را با همدیگر قاطی نکنید.

                                                              ماندانا میرزاده اهری

                                                                    92/11/4

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در جمعه چهارم بهمن 1392 و ساعت 19:35 |

در خانه

یک هفته ای است که ذهنم را یک سری داستان پلیسی جنایی پر کرده است. یک سری داستانهای مالیخولیایی ، مثل اینکه راحت و آسوده و در کمال دقت در امنیت در خانه ات خوابیده باشی و ناگهان یکی از این بیمارهای دو شخصیتی جنسی بالای سرت سبز شود و تو توان هیچ حرکتی را ند اشته باشی و از آنجایی که اصلا علاقه ای به این تیپ موقعیت ها ندارم. داستانم در ادامه و به کمک یک دو تا پسر بچه زبر و زرنگ به نوعی کمدی موقعیت تبدیل می شود و طرف به جزایش می رسد. –و تو فکر کن من اینطوری دارم درس هم می خوانم- بعد از خودم می پرسم : "خب دختر جون هر جور که به داستان فکر کردی بالاخره طرف به جزاش رسید آن هم به بدترین نحو چرا این و ول نمی کنی که این ساختار سازمانی کوفتی رو تمومش کنی ؟" در این مورد جوابی نیست و تا زمانش بگذرد من مجبورم مثل دیوانه ها برای خودم بلند بلند داستان را تعریف و جنگ و گریز کنم . باور نمی کنید؟ آخر هر سری هم که تمام می شود، بعد از پایان هر قسمت نتیجه می گیرم که انسانی به نام گوسفند در دنیا وجود ندارد وآدمهایی که فکر میکنند خیلی میدانند یا خیلی زرگند یا دستشان را کسی نمی تواند بخوانند کلا در گیر مالیخولیایی هستند که خودشان در ذهنشان از شخصیتشان تنیده اند. البته دروغ گفتم .این نتیجه گیری را همین یکساعت پیش کردم و امیدوارم که با همین نتیجه کل این سریالها به پایان برسد و من بتوانم با آرامش درسهایم را در این دو سه هفته باقی مانده به جایی برسانم. گرفتاری شدیم به خدا. یک سری به دکتر بزنم .هان؟

                                           ماندانا میرزاده اهری 


92/10/22

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در یکشنبه بیست و دوم دی 1392 و ساعت 21:14 |

کتابخانه

بدترین بخش همان است که کمی خواب مانده باشید یا پیش خودتان فکر کرده باشید مثلا ما که صبح کله سحر می خواهیم برویم برای چرت تا مثلا ساعت  ده اینطورها ...خب،  می گذاریم همان موقع میرویم که خوابمان هم پریده باشد. بعد نمیدانم چه کسانی از کجا، بدتر ازمن علاقمند به نقطه نظرگویی می آیند و نظر می دهند که : عزیزان ! این صندلی بازی بودها که در بچگی جزءلاینفک تولد پارتیها بود( که خود من هم شخصاً هیچ علاقه ای به این بازی نداشتم) از تظر روانشناسی فلان است و بهمان. بفرما ! ..فکر میکنید در کتابخانه این روزها چکار میکنند؟ دقیقاً همین کار را .

حدودساعت ده - ده ونیم صبح ، از پله های پادگان...عذر می خواهم کتابخانه که پایین بروید ، خواهید دید ملت در این سرما گوش تا گوش ایستاده اند بیرون در (نه در اندرونی و نه در میان درونی،  درست بیرون در.) آن هم پایین پله ها که قطعا سرمایش با قست بالای پله ها چند دهم درجه ای تفاوت دارد وهیچ کجا هم نمی توانند بروند چون نوبتشان می پرد. سرخ ، لبو ، عشق تحصیل . آقایان با خانمها  کل می اندازند که : ا..چرا خانمها در میان درونی بایستند و آقایان نایستند؟ هرچه می گوییم : پدر جان صدایتان را بیاورید پایین اولاً اینطور اسلام به خطر نمیافتد . دوماً مگر شما سربازی نرفته اید که انقدر لوسید؟ سوماً فوقش هم نرفته اید آخر این چه طرز برخورد است ؟بالاخره مردی گفتند، زنی گفتند. هیچی دیگر، نیست که همیشه این ...مساوات برقرار است . خانمها را هم از میان درونی بیرون می کنند و خیال آقایان راحت می شود. اینکه تعداد پسران پشت در مانده از تعداد دختران بیشتر است. ( از این تعداد عده ای به نا به شنیده ها تا ساعت چهار بعد از ظهر منتظر خالی شدن جا می مانند.) و نیز از کسی پوشیده نیست که  پسرها خواب صبح را بیشتر دوست دارند (وقتی من نفر دوم بودم، تقریبا هفده - هجده نفر از آقایان اسم نوشته و منتظر خالی شدن جا هستند. واینجا اصلا به کوچکی رقم نگاه نکنید. چون صندلی ها تقریبا هر نیم ساعت تا یک ساعت یک دفعه ممکن است خالی شود .)ما را به علامتی تعجب و یکی دو سوال می رساند. اول اینکه کلا چرا شهرداری برای این وقت سال یک سری کیوسکهای موقت به عنوان قرائت خانه ایجاد نمیکند، عوض اینکه آنهایی را هم که هستند به نوعی ترتیبشان را بدهد و نابود کند؟! و دوم،

-          آیا تعداد بیکاران پسر از تعداد بیکاران دختر بیشتر است؟! یا تعداد دانشجویان پسر از تعداد دانشجو یان دختران بیشتر است؟!و....

چون طبق آمار که ظاهراً جمعیت دختران و پسران خیلی فرقی با هم ندارند. هیچی...دلشوره گرفته بودم،  گفتم  حرفی زده باشم.                         

                                                                                                                                                             ماندانا میرزاده اهری

                                                  92/10/9

 

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در دوشنبه نهم دی 1392 و ساعت 20:32 |

یک صبح دل انگیز

هیچ چیز زیبا تر از یک صبح رویایی ودل انگیز نیست. بیدار که می شوی می دانی که امروز دیگر چند روز استراحت به بهانه تولد وآلودگی ویلدا و...بس است. زنگ می زنی کتابخانه ای که قرار بود بعد از رنگکاری همین روزها دوباره  گشایش شود. بعد ازn  دقیقه صدای محترم مسئول انتظامات از پشت تلفن گوید:" تعطیل شد خانم. کلاً جمعش کردند."  می مانی . یعنی چه ؟! زنگ می زنی روابط عمومی می پرسی "یعنی چی جمعش کردند؟" می گویند: "قرائت خونه اش جمع شده، کتابخونه هست . ولی الان دارند تعمیر میکنند.یک هفته دیگرتماس بگیرید ." قانع نمی شوی .  بعد از ظهر دوباره زنگ میزنی . صندوق صوتی مدیریت هیچ چیز ضبط نمیکند. روابط عمومی را میگیری . این دفعه خانمی گوشی را بر میدارد. "تصمیم از جای دیگه گرفته شده واین کارحتما  انجام می شه." صحبت می کنی :"چرا با این عجله آخه ؟ میذاشتند امتحانا تموم میشد بعد . می ذاشتند سال دیگه ...." وچیزهای دیگر هم می گویی."  صدای خانم می گوید : "حالا پونزدهم به بعد تماس بگیرید .به هر حال جایی  هم دیگه برای قرائت خونه نداریم. الانم کتابخونه بنایی هست." می گویم :" اصلا تصمیم خوبی نبود." همان صبح  به محض اینکه  به کتابخانه ی یک ایستگاه پایین تر رسیده ام،  آه از نهادم بر می آید. صبح کیفم را عوض کرده ام و کارت آن یکی کتابخانه را که می شود به صورت مشترک با این یکی و کتابخانه های دیگر مربوط به سازمان فرهنگی هنری استفاده کرد، جا گذاشته ام. می روم به سمت میز انتظامات و خودم را آماده می کنم که بلکه با خواهش اجازه دهند امروز بگذرد و این همه راه را برنگردم خانه. روی  تابلوی اعلانات اعلامیه جدید می بینم  که مضمونش این است که از 1/10/92 حق استفاده از فضای داخلی  مجموعه به دلیل اینکه مربوط به بخش اداری و آموزشی است ممنوع می باشد. بچه ها موقع صرف ناهار از نیمکت های راهرو های داخل مجموعه استفاده می کنند تا غذای سردشان را که هیچ بوفه ای به گردن نمی گیرد حتی با پول برایشان داغ کند، میل کنند. غذا خوردن در داخل کتابخانه ممنوع است. محوطه بوستان بیرون مجموعه هم واقعا سرد است .بعد هم گربه های بوستان  ساعت کار مشخصی دارند که متاسفانه با ساعات ناهار اعضای کتابخانه تداخل می کند. چند روز پیش ولی فکر میکنم گفته بودند، مشکلی ندارند. سر در نمی آورم. مسئول انتظامات به حرفم گوش می کند. دیگر بعد از چند روز می شناسد.نمی خواهد نه بگوید .می گوید با کتابدار صحبت کنم . چون عضو آن کتابخانه نیستم قبول نمی کنند . حتما باید کارت  عضویت داشته باشم. دیگر بحث نمی کنم. فایده ندارد .هرروز آنجا بحث می شود سر اینکه به پوشش کسی ایراد گرفته اند یا مثل من کارت نداشته اند وغیره . هرچه داد وفریاد می کنند فایده ندارد.می روند داخل آنجا هم داد وفریاد می کنند. فقط سربچه های مشغول به درس می رود. سوار می شوم و می روم به همان کتابخانه کذایی سمت خودمان. جای سوزن انداختن نیست. چپیده اند در هم و نگاهشان با استهزاء می پرسد:" این چه وقت آمدن است؟" با یک همراه ، جای دیگری را پیدا می کنیم. این یکی ، یک روز در میان است. روزهای زوج برای خواهران.  یادم می افتد که کتابخانه دیگری هم هست  سمت شهران که روزهای فرد برای خانمها... چه خوب ...آیا می شود...؟ هزینه ثبت نام بیست وپنج هزارتومان .خصوصیست و مال یک سرای محله .برمی گردم خانه . قبض تلفن را نپرداخته ام .آن را هم می پردازم و با کارت کتابخانه خارج میشوم .  سه افغانی از روبرو می آیند . یکیشان عمامه و ریش دارد. دردلم می گویم : "یا ایهاالطالبان ." حالا باید دوباره همان  کورس ماشین را سوار شوم.  جلو می نشینم. راننده بعد از من می آید. در حالیکه در آینه با نفرات پشتی صحبت می کند. شوخی جدی می گوید:"آقا مطمئن میرسیم دیگه ..حمله انتحاریی ، بمبی ، چیزی که نمیزنید؟" جواب نمی دهند. متوجه می شوم همان سه نفرند. می خواهم از آینه بغل ببینم . ماشین ، پیکان قراضه ایست که آینه بغل هم ندارد. در گیر می شوم با بستن کمر بند. یکی از آنها کمکم می کند. نمیدانم چراهمه مردهای دنیا این طور کمک کردن را بلدند، به موقع و بدون صرف انرژی خیلی زیاد. اینجا ....  این دفعه واقعا رویاییست . برج میلاد در وهمی خاکستری رنگ،  سومین روز از زمستانش را می گذراند. فقط اگر مجبور نبودم در این هوا نفس بکشم. میپرسم: "چرا در خانه نماندی؟" –"شرطی شدم . هوای خانه با درس خواندنم سازگاری ندارد." کتابخانه را چرابسته اند ؟ چر ا الان؟ می رسم. تازه اول داستان است .ظرفیت تکمیل شده. حالا باید بایستیم شماره ای خالی شود. بعد هم اعضای اصلی آن کتابخانه  مقدمند. پووووف.... چه روز شلوغی بود،امروز.

                                                                                    ماندانا میرزاده اهری

                                                                     92/10/4

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در چهارشنبه چهارم دی 1392 و ساعت 1:47 |
یلدایتان بلند، زندگیتان شاد، دلهایتان شنگول... زندگی همین انار سر بسته ایست که صد ها دانه در دل دارد. سرّ شاد زیستن شاید همین است که روزی که به گذشته نگاه می کنی دریابی که تمام دانه ها را تا به آخر یافته ای .

                                                                                             

                                                                                                              "ماندانا"
                                                                                                                                                                                                                                   
92/9/30
                               

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در شنبه سی ام آذر 1392 و ساعت 22:17 |

وسرانجام چهل سالگی

خب ...اینکه از صبح که بلند شدم و آلودگی احتمالی هوا را که دیشب در اخبار اعلام کرده بود، بهانه کردم و با اینکه هوا هم بد نبود،  به کتابخانه نرفتم و همینطوری برای خودم در خانه گشتم و بعد هم مامان با یک کیک خوشگل آمد که با یک توت فرنگی غول پیکر و یک پروانه نقره ای مزین شده بودو بعد با هم دو تایی نشستیم و جای همه دوستان خالی کیک را با قهوه تناول کردیم و تفالی هم به قهوه زدیم و بعد هم دست بر قضا  mbc maxیک فیلمی نشان داد در مورد یک زن تنهای چهل ساله که یک پسر نوجوان هم داشت و با یک پسر بیست ساله آشنا شد وعشق و عاشقی هم به آن شکل اغراق شده در کار نبود و دوستانه و در نهایت، با خوبی و خوشی ماجرا تمام شد و بالاخره  دیگر....(قابل توجه دوستان مجرد حول وحوش همین سن های عزیزم ) یعنی کلا امیدواری چیز خوبیست!  (حالا کسی توقع بیست ساله اش را هم ندارد...والله) و از همین چیزها. چه اتفاقاتی قرار است در چهل سالگی من بیافتد؟ نمیدانم دقیقا. ولی ناخودآگاهم همیشه نوید اتفاقات خوبی در زندگیم را میداده است. ولی باید رفت و دید. مثلا جواب این سوال را سال دیگر همین موقع می توانم بدهم. یادم هست در دهه بیست زندگیم  چیزی که ذهنم را مشغول می کرد این بود که زمان ندارم.  نمیدانم این فکر دقیقا از کجا می آمد و اصولا واصلاً برای این تفکروقت نداشتن چه گام مهمی برداشته ام.  بعد که سی ساله شدم، همه چیز کمی آرام شد، دیگر نگران زمان نبودم و دوست داشتم از هرچیزی در لحظه اش لذت ببرم. کم وبیش دنبال چیزهایی رفتم که یا بلد نبودم یا کم بلد بودم. بد نبود، خیلی هم خوب بود، حداقل خودم را آرام میکرد. دوباره نزدیک چهل سالگی یکی از این استرس های شبیه وقت نداشتن منتها از یک جنس دیگر سراغم آمد. دوست چهل و دوساله ای دارم که معتقد است افسردگی های شبیه دهه بیست زندگی - اگر داشته باشید - به صورت شدید تر دوباره در دهه چهل سراغ آدم را می گیرد. نمیدانم ولی امیدوارم که اینطور نباشد. چون من روال آرام  زندگی پرهیجان را ترجیح میدهم تا یک زندگی بی هیجان استرسی همراه با افسردگی. فردا سی و نه سال و یک روزم است. شاید هم دوروز من در نیمه شب 27 آذر (چند دقیقه یا نیمساعت بعد از نیمه شب) به دنیا آمدم در شبی برفی که ارتفاع برف تا بالای زانو می آمد. الان تهران خیلی سرد است. یک جور سرمای نا معمول که از دیشب شروع شده است.  درسها کمی کند پیش میرود و خسته ام کرده،  در ضمن قرار است یکی دو تا تئاتر را هم حتما ببینم . امروز کلی با خودم  بلند صحبت کردم . دیوانه نیستم البته. ولی خب پیش می آید . بعضی ها معتقدند آدمهایی که با خودشان بلند صحبت می کنند، اتفاقاً در درجه هوشی خوبی هستند. قبلا تر ها عنوان دیگری داشتند. نمیدانم با دنیای مدرن انگار تعریف ها هم خود به خود تغییر میکند.  مثلا در درسهایم در مورد سیستم مدیریت ارگانیک می خوانم. مدیریتی که منعطف است و طبق زمان پیش میرود و طبیعی است که با نوع کلاسیک آن که همه وظایفی مشخص و از پیش تعیین شده دارند متفاوت است. بنابراین اشل استاندارد انسان سالم هم حتما در این نوع مدیریتها تغییر میکند . که اگر قبلا این طور تعریف می شد که "آدم سرشو میاندازه پایین کارش رو میکنه وتموم می شه میره" در این یکی این طور تعریف نمی شود انسان یادگیرنده است وبا "سرشو می اندازه پایین" قطعا فقط کاری را یاد خواهد گرفت که به جلوی پایش مربوط است . آخر، سازمان که می گوییم با سازمان که فرقی نمیکند. من خودم به تنهایی با تصمیمهایی که در مورد خودم می گیرم و طبیعتا ً گاهی دیگران را هم خواسته یا ناخواسته در آن دخیل  میکنم یک سازمان را تشکیل می دهم تا کل کره زمین و کائنات و غیره و ذالک . حالا بیاییم برسیم به  مدیریت های جدیدتر و اینکه اصلا آشوب در زندگی خودش به نوعی نظم آور است. ظاهر آشوب دارد. ولی دردرونش نظم برقرار است. پس صحبت کردن با خود آن هم با صدای بلند نوعی آشوب ظاهری میتواند باشد که نظمی درونی به همراه بیاورد.این هم یک نوع دلیل محکمه پسند.

خب... کوتاه سخن اینکه تولد چهل سالگیم مبارک ودیگر هیچ....

                                                            ماندانا میرزاده اهری

92/9/27

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 و ساعت 21:27 |

تاکسی آخر شب

توی ماشین نشستم منتظرم پرشود. یک آقایی آمدو نشست عقب.  بعد یک آقای دیگر آمد. آن وقت ، سه تایی به انتظار ادامه دادیم. بعد از چند دقیقه که نفر چهارم نیامد .آقای نفر دوم از پشت من گفت: موافقید نفری 500 تومان اضافه بدهیم که زودتر راه بیافتد؟" من جواب ندادم .آقای نفر اول گفت: "من حرفی  ندارم . صحبت کنید، بریم" من گفتم: "الان همینطوریشم باید 300 تومان اضافه بدیم." آقای نفر دوم گفت:"چرا؟ مگه کرایه اش 1700 نیست؟" گفتم: "آخه اینا شخصیه. دو تومن میبرند." اقای نفر اول گفت: "نمیتونند که همینطوری برای خودشون اضافه کنند!بعد هم چرا اعلام نکردند؟" البته من دلیلش را قبلاًپرسیده بودم.می گفتندکه تاکسیرانی چون سوبسید بنزین به شخصی ها نمیدهد، خودش این نرخ را برایشان تعیین کرده است .این ها هم یک وقتی کار میکنند که معمولاً تاکسی ها کار نمیکنند مثلا روزهای بارانی و ساعات آخر . ولی چیزی نگفتم. آقای نفر دوم گفت: "الان می پرسم .حالا اگه 1700 بود و نفری 2200 قبول کرد، بریم؟" من گفتم: "باشه ، حرفی نیست." ناچاراً گفتم ،آخر بعضی از پیشنهاد ها یک جورایی اجبار است. به محض اینکه آقای نفر دوم پیاده شد. آقای نفر اول گفت:" آره بپرسید اگه1700نمیبره من پیاده میشم .میرم اونور تاکسی میگیرم پول زورم نمیدم!!!!!!!!!!!!" صدای آقای نفر دوم و شنیدم که داشت به نرخ دو تومن اعتراض می کرد.بعد نشست و گفت: "میگه نفری دو تومن می بره." آقای نفر اول گفت: قربون دستت داداش اجازه بده من پیاده شم." هیچی دیگر آقای نفر اول که رفت آقای نفر دوم هم  غرغری به راننده کرد واو هم دیگرننشست و رفت . هیچکدام هم فکر من بیچاره را نکردند که در تاکسی تنها نشستم و دارم از خنده روده بر میشوم وهیچکس هم نیست همراهیم کند .

                                                              ماندانا میرزاده اهری

                                                                 92/9/23

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 و ساعت 0:55 |

برخورد

امروز حدود 11 از بوستانی که محل کتابخانه است رد می شدم. نگفتم که سر سیاه زمستان تصمیم گرفتند آن یکی کتابخانه را رنگی بزنند.  خداوندا آیا من شبیه کسی هستم که امسال کنکور شرکت می کند؟!بگذریم. خلاصه داشتم رد می شدم که بروم کتابخانه.چه کسی را دیده باشم خوب است؟

پسر خاله ام؟ -نه.

عمه ام؟-نه

یکی از بچه محلها یا همکلاسی های سابق ؟- عمرا قیافه هایشان یادم مانده باشد.

ریاست جمهوری دوره قبل؟-هرگز.

آقای" براستی اینها چه کسانی هستند؟"باورتان می شود؟همان آقای معروف را می گویم که با کت و شلوار وکفش وپیراهن و کراوات ومحاسن و موی سفید در بعضی از مراسم و تظاهرات حاضر می شود و معمولا یک دختر جوان او را همراهی میکند . اتفاقا دختر همراهش بود. منتها، لباس معمولی مانتو ومقنعه پوشیده بود نه مثل بعضی وقتها که با کلاه سفید منسوب به پاپاخ  در عکس ها دیده شده است.حیف که دستم پر بودو اگرنه می خواستم بروم جلو وبپرسم :ببخشید آقا براستی شما کی هستید؟نسبت شما با این خانم چیست؟ اصولاً این تیپ را برای چه زده اید؟از حضورتان در مراسم مختلف با این لباس وهمراه این خانم بلاتکلیف که نمیداند بالاخره معمولی بپوشد یا نمایشی چه پیامی دارید؟چرا این خانم همراه شما انقدر جوان است؟آیا او دختر شماست واگر نیست پس کیست؟ اگر او دختر شما نیست و یکیست بالاخره چه انگیزه ای او را وادارمیکند انقدر خوشحال مثل همین امروز در کنار شما حضور پیدا کند؟آیا برای کاری که انجام می دهید پول می گیرید؟فضولی نباشد چقدر میگیرید؟ایضا اگر میگیرید چرا میگیرید؟آیا شما همیشه این تیپی لباس میپوشید؟ امروز اینجا چه خبر بوده که باز به حضور شما نیاز پیدا شده؟......و سوالات دیگری از این دست.واقعا حیف شد که دستم پر بودو آن دو نفر هم خیلی عجله داشتند.

                                                                      ماندانا میرزاده اهری

                                                                           92/9/20

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در چهارشنبه بیستم آذر 1392 و ساعت 23:29 |

بادبادک

یک حس خوب ، مثل زمانی که در پارک قدم میزنی و یک پسر بچه  با صورت بانمک و دوست داشتنی ، سه – چهار ساله با پدرش از روبرو می آید و صاف به تو نگاه می کند و قدمی به جلو می گذارد و همینطوری بیمقدمه دلش می خواهد بلند و کشدار به تو بگوید: سلاااام...کجااااا بودی؟  و تو ودوستت ، دو دختر مچرد، را تا لحظاتی با صدای بلند بخنداند. بعد همینطوری همین حس بی مقدمه بیاید و میان این همه بادبادک باز بخواهی از یکیشان بپرسی :"نمیدونم این....چه جور کاریه ؟ خوبه ؟"و او به تو نگاه کند، به جدیتی که بدون هیچ عشوه ای تنها سوالی پرسیده و اوسری تکان بدهد و بپرسد : "اون... کار خوبیه؟" و تو فکر کنی که سیب نیم گاز زده را می گوید. بعد اشاره می کند: "اون... یکی ! " "بدمینتون؟ " و سری تکان بدهد:" کار خوبیه؟ ورزشه ؟ چیه ؟" تو در حالیکه در ماشین را باز میکنی، جواب دهی :" ورزش که نه... تفریحه بیشتر " و اوبگوید: اینم همینه ...یک جور آرامش خوبی داره ...باید انجامش بدی، متوجه بشی " " انجامش ندادم تا حالا ، نمیدونم، دفعه دیگه شاید" و صدایش را بشنوی وقتی که داری داخل ماشین میشوی:" انشالله". ماشین که دنده عقب می آید به این مرد مجرد نگاه کنی که حالا دوست مجرد دیگری همراهش شده و او کمی به خود، کمی به تو، که فردای عاشورا دلت نخواسته غمگینی این سه روز را که هم به خاطر حال و روز درونی خودت  است و هم به خاطر اثر وارونگی هوا و آلودگی و هم نوحه های غمگینی که می شنوی با پوشیدن لباس مشکی بیشتر کنی. روشن پوشیده ای و ناخنهایت را هم رنگ کرده ای و رنگ تندی هم به لبت زده ای و او نگاه میکند به خود بیشتر،  در فکر. با قیافه ای بسیار معمولی و عینک وکلاه . یکی شبیه هرکس. ماشین که دنده عقب می آید بی هیچ عشوه یا تمایلی این رفتارها یش را نگاه می کنی و ازذهنت می گذرد:" آرامش بادبادک بازی "وزیر لب میگویی : "نمی دانم شاید..." و می دانی او شنیده  یا حس کرده است.  و تو فکر میکنی:"چرا عصبانیتت را سر بادبادک باز آخر هفته خالی می کنی ؟" و می گذری. حتی دیروز هم که عاشورا بوده دلت انقدر گرفته بوده که نخواسته باشی مشکی پوش به خیابان بروی و هیچ کس هم نگفته چرا.  نذری چای وحلوا هم که برداشته ای "نذر قبولی "گفته ای و با مهربانی جواب شنیده ای "قبول حق." قبلش هم مثل کودکان تاب خورده ای و حتی از سرسره هایی سر خورده ای که با سرسره های فلزی قرمزرنگ زمان کودکیت کلی فرق کرده است . خندیده ای  بلند و باز برگشته ای سرهمان اشکهای بی امان.

                                     ماندانا میرزاده اهری

92/8/24                  

 

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در جمعه بیست و چهارم آبان 1392 و ساعت 22:35 |

هفته ای که گذشت...

کتابخانه همچنان برقرار است و من همچنان سفت نشستم سر درس و گیرهم داده ام که همه اش را خودم بخوانم. حتی اقتصاد خرد وکلان را که معضلیست برای خود. به هر حال کلاسها هم مدتیست آغاز شده و هزینه ها ی خوشگل هم دارد. درسی 400-500 هزار تومان . پس فعلا چاره ای نیست.  آن آقای کتابدار خوش قیافه هم همانجا مشغول به کارشان هستند. (والبته به اعتماد حلقه دست چپ ، ایشان مزدوج هستند، پس چشم و گوش ها بسته،  لطفاً!) یک حالت صورتش عجیب من را یاد سه برادر که هم محل قدیمیمان بودند، می اندازد. پسربزرگتر دور و بر سن من بود.اسمش را یادم نمی آید. چشمان آبی داشت شبیه مادرش و یک خواهرهم داشتند از من دوسال بزرگتر بود و یادم هست بعد از دیپلم ازدواج کرد. بچه های خوبی بودند. کوچکتر از همه نامدار همسن های خواهرم یا کمی کوچکتر بود، آخرین بارها که می دیدمش آخرهای دبستان یا اوایل راهنمایی بود،( حداقل آخرین تصاویری که از اودر ذهنم مانده مربوط به همان موقع هاست .) با چشمان پر هیجان روشن و ردیف دندانهای مرتب و صدایی که فکر میکنم که جز صداهای خوش آهنگ بود والبته کودکانه هنوز. به محض اینکه آدم را میدید ، تندی میامد جلو و سلام می کرد.  خیلی وقت است که ندیدمشان . خلاصه،... از این نوستالژی بازی ها. این کتابخانه هم که هرروز به یک بهانه ای تعطیل و نیمه تعطیل است. دعای عرفه ، بخشنامه سازمان فرهنگی هنری ،  آلودگی هوا و حتما تا زمان کنکور یک سری دیگر از این داستان ها خواهیم داشت . تازه ساعت کار را هم که کم کرده اند هیچ،  جمعه ها را هم حذف کرده اند. فقط من متوجه نشدم چرا سازمان فرهنگی هنری فقط دستورها را به این کتابخانه می دهد وچرا آن یکی کتابخانه که یک ایستگاه پایین تر است را شامل نمی شود که کل معضلشان این است که مانتوی آدم را سانت بگذارند و البته کتابخانه بسیار تمیزیست.  خلاصه دفتر دستک به دست دور خودمان می چرخیم ، بلکه هم کمی درس بخوانیم. این وسطها یک سری هم به قفسه کتابهای خارجی کتابخانه زدم که وقتهای استراحت چند تا عکسی نقاشی چیزی ببینم برای تمدد اعصاب . جالب بود. کتابها را که ورق میزدم ، یاد حرف استادم می افتادم در آذربایجان که در آتلیه اش در تنفس وسط کلاس یکی از این کتابها را برمیداشت ، ورق میزد و به آذری می گفت: "اینا همش متریاله... وقتی یک کاری رو می خواهید شروع کنید هیچی نباشه چند تا از این کتابها را باید ورق بزنید وکارها رو ببینید... ایده بگیرید. "بعد من پیش خودم فکر کردم چرا من انقدر کم از این متریالها در خانه دارم، بعد فکر کردم، خب...حالا با آنها که دارم، مثلا چه کاری انجام می دهم؟  بعد فکر کردم ...آه الان که این نقاشی های پیکاسو رو نگاه می کنم...چقدر دلم این سبک نقاشی می خواد.... ودقیقا همین نکته است!همین و همین ! همین که تمام سالهای دبیرستان پدر صاحاب من را در آورد . درست وسط یک اتفاق بزرگ علمی ، دلم از این چیزها می خواد. بعد تو فکر کن تایمر ساعتم را که گذاشته بودم برای درس و یادم هم رفته بود که آن را سایلنت(بی صدا) کنم. دررررررررررررررر...آن وسط شروع کرد زنگ زدن و پشت بندآن هم احتمالاً یکی دو تا هم  فحش فرو خورده واین یعنی این که یک ساعتی بود که داشتم در مخزن با کتابها ور می رفتم. اصلش دنبال کتابهای عکس هنری خارجی بودم که تعدادش انگشت شمار بود. به نظرم  می آید، زمان آقای خاتمی  (که رحمت خداوند بر او باد.)  که به این کتابخانه می آمدم، کتابهای بیشتری دیده ام. فکر کنم خیلی وقت است که کسی دیگر زیاد سراغ این متریالهای با ارزش نمی آید ( به خاطر حضور فعال اینترنت و سایتهای هنری ، شاید.) به خاطر همین هم اینطور ، نامرتب ، این پشت قرار گرفته بودند.. ولی به نظر من که کتاب ورق زدن لذت دیگری دارد. با اطمینان به من گفته شد که چیزی از کتابخانه  بیرون نرفته است، انقدر با اطمینان، که فکر کردم حتما آن کتابها را در جای دیگری دیده ام.

با دوستم رفته بودیم کافی شاپ موقع برگشتن،  یک ماشین، پشت ماشینش نگه داشته بود.  کمی عقب کشید که ما بیاییم بیرون،  من حواسم نبود ، ظاهرا بوقی زده بود و دستی تکان داده بود به تندی که زود تر بیاید برید که من می خوام پارک کنم .ما آن موقع داشتیم در مورد اینکه چه آهنگی گوش بدهیم ، صحبت می کردیم . بعد این دوستم که تا آن لحظه آرام بود، قاطی نکرد؟ "چقدر پرروه ...اصلا به این چه مربوطه؟ اصلا جای پارک خودمه می خوام تا فردا صبح اینجا واستم ..اول آمد بیرون بعد، شیشه را کشید پایین که "آقا!...تو چی کاره ای بوق میزنی ؟ جای پارک خودمه می خوام تا صبح واستم اینجا" یارو هم عصبانی  که" ...بی خود می خوای واستی اینجا..مگه خیابون مال باباته...من اصلا به خاطرتو بود که کشیدم عقب..." دوستم هم این را که شنید ماشین پاشین همه را ول کرد و پیاده شد و... باقی قضایا .از یک طرف یارو یک چهار متری داشت،  دوستم هم خیلی درشت نیست. قد متوسطی دارد وکمی لاغر است . جیغ و داد و خیابان را گذاشت روی سرش و من هم از یک طرف نگران ماشین روشن بودم ، از یک طرف هم می گفتم یارو الان یک کاری دستش ندهد. خلاصه رفتم کشیدم آوردمش اینطرف وبه هر حال راه افتادیم. " آخه تو که نمی دونی از صبح با یک مشت آدم بی فرهنگ  بیشعور توی این خیابونا اسیریم که فکر میکنند خیابون ارث باباشونه.. هرروز با یکی از این احمقها داستان داریم.  مردیکه پرروی عوضی آشغال.." وخلاصه گفت وگفت و گفت. ریخته بود به هم.  گفتم: "اینطوری که تو می گی والا من جای تو بودم ماشین و می فروختم با تاکسی می رفتم، می یومدم . بعدشم چرا عصبانی میشی خب ؟حالیم می کردی چی کار کرده خاموش می کردی می بستیم، می رفتیم، حالش گرفته میشد . هی وامیستاد اینجا واسه خودش بوق میزد. چرا اعصابتو خورد می کنی؟ ...اون بیچاره هم حتما تو یه فکری بوده حواسش نبوده داره چی کار میکنه...."بعد، با اصرار بردمش بالا. یاد عکس العمل آقاهه افتادیم ، کلی خندیدیم. وسط دعوا یارو می گفت: "ا ..جای پارک خودته ؟...اینم ماشین خودمه ، دلم می خواد بوق بزنم ." دستشو گذاشته بود روی بوق  و هی بوق میزد و ول کنم نبود. مملکته داریم؟

ولی یک روز هم به عمرم مانده باشد. حتما یک ماشین شاسی بلند می خرم. ببین کی گفتم.

                                                                            ماندانا میرزاده اهری

92/8/21

 

 

 

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در سه شنبه بیست و یکم آبان 1392 و ساعت 18:42 |

سوق الجیشی

این عکس ها مربوط به جشن نشان دادن باسن یا یک همچین چیزی در آمریکاست . این عکس ها را که می دیدم یاد یک چیزی افتادم. چند وقت پیش وقتی هنوز در آن کتابخانه کذایی درس می خواندم، رفتم پیش مسئول کتابخانه و گفتم  که اگر اشکال نداره این سطل بزرگ را که توی دستشویی بانوان گذاشته اند بردارند،و جایش یه سطل کوچیکتر بگذارند. اصلا گفتن من را نمی خواست ها! یعنی مسئول  کتابخانه  آن هم نه یک مرد ونه حتی  یک زن،  چهار زن که  به هر حال در طول روز در آن دستشویی رفت وآمد دارند درحداقل  هوش ریاضی می توانند محاسبه کنند که یک سطل با شعاع قاعده 20 سنتی متر در یک توالت به مساحت 1 متر مربع چگونه جایگیری می شود منطقه سوق الجیشی از تماس  با شیئ آلوده مذکور در امان بماند؟ با توجه به اینکه کاسه توالت را هم معمولا دروسط  کار میکنند و سطلها معمولاً مخروطی هستند ونه استوانه . بعد عوض اینکه هوش ریاضی مذکور بیاندازند دلیل میآورند: "آخه دستشویی خانمهاست. سطل کوچیک به درد نمی خوره...به هر حال درست هم نیست که جلوی چشم باشد." "خب باشه ...قسمت روشویی هم که آقایون نمیان اونم مال خانوماست دیگه .سطل کوچیکه رو توبذارین بزرگرو بیرون." در دلم هم میگویم که خب ، یک سطل در دار بگذارند...اینم مسئله ائیه ؟" خلاصه عزیزی که شما باشید منوط شد به اینکه مدیر کتابخانه بیاید و مطرح کنند و شاید که نهایتا تصمیمی گرفته شود. یک دوست ترکی داشتم که در این مواقع می گفت:"چوووووووووووش!!!!"

بعد شما دارید به همین چیزها فکر میکنید و بعد هم  در دل خودتان،  انگشتتان را گرفته اید طرف خودتان که مثلا تو چکار داری؟ خب خوشت نمی آید نرو آن جا !هی می روی و هی غر می زنی و ملت را با خودت بده می کنی. اصلا مشکل از سایز 42 توست واگرنه  بقیه چرا مشکل ندارند؟  بعد یادم می افتد این کارمندان  کتابخانه هم آخر همشان ، همچین مانکن نیستندکه . شاید آنها از آن دستشویی که درش قفل است استفاده می کنند. شاید سطل آنجا کوچکتر است یا اصلا سطل نداردو...خلاصه در همین فکرها در یک مکان عمومی را باز می کنید (حالا این مکان هرجایی میتواند باشد رستوران، کافی شاپ، سینما  ، مکانیکی ، یا هرجای دیگر.)  می بینید یک آقایی پشت به در نشسته  چانه اش را روی دستش ودستش را روی میز نهاده و مشغول فکر کردن یا مطالعه یا هر کار دیگریست. بعد کمی پایین تر چشمتان میافتد به منطقه سوق الجیشی  که آنچنان پیداست که صد رحمت به این آقای داخل عکس که حداقل اپیلاسون کرده دارد نمایش میدهد . ای بر پدر کسی که این را مد کرد و موارد استفاده اش را نگفت. حالا این یکی حداقل لباس زیرش قرمز نبود. حواسش نبود من هم فکر کردم که چه جوری بگویم ولی حقیقت رویم نشد. فقط پیش خودم خدا را شکر کردم که جای من شخص مشکل داری وارد نشد که مکان مزبور موجبات تحریکات آنی را فراهم آورد و دسته گلی چیزی به آب دهد. بالاخره دیگر ، در هر جنسیتی آدم باید مواظب خودش باشد.

                                                                                                                                                                  ماندانا میرزاده اهری

92/8/10

http://topfunny1.blogspot.co.uk/2013/10/mooning-of-amtrak.html
+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در جمعه دهم آبان 1392 و ساعت 17:58 |

کنکور

امروز، یک روز دیگری است. یک روزی که اتفاقا زیاد هم سرحال نیستم. ازهمین روزهایی که اغلب برای خانمها اتفاق می افتد و سرحال  هم که نیستند کل غم دنیا به علاوه کلی چیزهای زیر خاکی فراموش شده هجوم می آورد به مغزشان. دوش گرفتن ، پیاده روی  و با کسی درد دل کردن، هر کدام شاید گره ی کوچکی از این اعصاب در هم تنیده بگشاید ولی کل ماجرا شبیه بختکی  می خوابد روی  زمان شما و بعداز مدتی  که  تمام تار و پودهای  مغزتان را تبدیل به یک کلاف سر در گم کرد خوش خوشان تصمیمی می گیرد برود پی کارش و در آن لحظه کاملا رفتنش را حس میکنید. این مهم ، حدود دوساعت، سه ساعت یا یک نیم روز طول میکشد. گاهی باید خدا را شکر کرد که آدمهای مربوط به آن مسائل زیر خاکی مذکور در آن موقع  خاص در آنجا حضور ندارند واگرنه ...واگرنه چه می شد؟ هیچ ، کل تمام آن قضایای فراموش شده دوباره از نو شروع میشد .حالا بیچاره هی قسم وآیه که بابا جان این جریان مثلا مال یکسال پیش بود و بعد از آن این همه اتفاقهای قشنگ بین ما افتاد .نه که نه،  داستان هنگ کرده روی همان قضیه یکسال پیش و ول کن هم نیست. مثل این دعواهای پدر مادر های ما سر چه بود؟ چرا بیست سال پیش در چنین روزی مادرت به من گفت :بالای چشمت ابروست؟ چرا ده سال پیش در چنان روزی خواهرت به لباس نویی که خریده بودم چپ نگاه کرد.حالا برو ببین اون خواهرت دیگه ما رو قبول نداره" واز این حرفها . کتمان نمی کنم که حتما یک مقداری از این حرفها درست است. واقعا به کسی چه ربطی دارد که به شخص دیگری از یک خانواده محترم دیگری تنها به صرف اینکه همسر پسر تحفه ایشان شده است، بگوید بالای چشمانت ابرو ست یا لباست بهت می آید یا نمی آید یا هرچیز دیگر.این مامان ها و خواهرها هم کلا برای خود سریالی  هستند در این زندگی های زناشویی.  اما، این دعوا ها ، گذشته از زمان و دلیل وقوعشان - که عموما در اواخر ماه وبی پولی طرفین حقوق بگیر ویا زمانیست که میهمانان بی ملاحظه  طرفین ، کم مانده است بر سر در خانه این دو زوج خوشبخت نام خود را بکوبند و خیال کنده شدن و رفتن احتمالی به خانه خودشان را ندارند - به هر حال نمک زندگیست. ولی خب ای ها به حال خراب من چه مربوط. نمیدانم کدام مسئول ، مسئول رسیدگی به این امر خطیر می باشد  که من الان باید سرچه کسی غر بزنم و اصلا چرا باید غر بزنم آن هم درست وقتی که همه چیز دارد خوب پیش میرود؟

واما بعد... ماجرای از کار بیرون آمدنم را که گفته بودم که آخرش با همه ملاحظات من به جدال لفظی تلفنی هم کشیده شد. (کار فرما هم انقدر پر رو؟!) . همچنین ماجرای رفتنم پیش فالگیر و آن فال ازدواج احتمالی منحوس که باعث شد شد که بحث درس و درس خوانی  در زندگی من قوت بیشتری بگیرد گرچه که باید به هر حال این مهم دیر یا زود انجام میشد. نتیجه اخلاقی اینکه از اوایل مهر چسبیده ام به درس و امیدوارم که این سد را بشکنم و امسال قال این قضیه  فوق لیسانس را بکنم. خیلی هم به بعدش فکر نمیکنم. خوب رشته ام را عوض کردم و درسها جدا از بعضی مباحث کوچکی که این ور و آنور خوانده بودم برایم تازگی داشت جالب هست ، سخت هم هست. یک سری درسهای دبیرستان هم هست که کاملا از یادم رفته و دوباره دارم سعی میکنم به یادشان بیاورم. مثل جبر و مثلثات و ریاضی جدیدو....(یعنی امیدوارم تا زمان کنکور اقلا قسمت قابل توجهی از آن ها یادم آمده باشد.) بعد همه شروع میکنند: یکی میگوید کار خوبی میکنی. یکی میگوید : حالا چرا مدیریت ؟هنر مگه چش بود؟ یکی میگوید : این روزا همه دارند مدیریت میخونند. مگه چه خبره؟ کار هست مگه ؟ یکی می گوید : مگه تو کار اداری داری ؟ مدیریت را می خواهی چه کار؟ ( البته که وبلاگ نویسی که دیگر فوق لیسانس مدیریت نمی خواهد!) خلاصه از هر دهانی آوایی بلند است. خودم هم که با انرژی وبا انگیزه شروع کردم  و هروز برای خودم تصویر های ذهنی زیبایی از قبولی در دانشگاه با رتبه خوب ایجاد می کنم به قسمتهای سختش که می رسم ، نه که فکر کنم انجام شدنی نیست یا اصلا یاد  نمی گیرم ، فقط ، این فکر که تا کنکور چقدر زمان باقیست وآن فکر که وقت  کافی برای تخیلاتم ندارم شروع می کنند در ذهنم با هم جنگیدن و تخیلاته خیلی کفری می شود . نیست هم که این یکسال اخیر را با او مشغول بوده ام گاهی از این گوشه کنارها  و مخصوصا از لا به لای  وقفه هایی که به خاطر حل کردن یک مسئله سخت ایجاد شده پیدایش میشود وخودش را بالا می کشد. نمی شود زیاد به او بی محلی کرد . چون بدجور ابراز وجود میکند. مخصوصا آن موقع هایی که مغز چند روز بی وقفه با مسائل و حفظیات درگیر است. البته این مسائل ! که می گویم در حد جبر دبیرستان است ویا مثلا محیط مستطیل یا قضیه فیثاغورث  است که من کاملا آتها را فراموش کرده بودم . قاعدتا چیزهای خیلی سختی نباید باشد در ضمن بعضی وقتها یادآوری چیزهایکه بلد بودید یا حد اقل باید که بلد می بودید حالا اگر نشدید مشکل خودتان هست ، هم بد نیست.

یک کتابخانه عمومی هست در حد خزینه ، گاهی می شود درآن جا درس خواند. همه سرمیزهای مشترک می نشینیم و به خاطر جدا بودن سالن خواهران می توانیم مانتو و مقنعه را در بیاوریم. ولی خب ، بعضی وقتها این دور همی ها تبدیل میشود به دور هم نشینی ها و گل گفتن ها وگل شنفتن ها .مخصوصا این دختر دبیرستانی ها که طبیعتاً اقتضای سنشان هست و چیزی نمیشود بهشان گفت و این لیسانس وکالت هایی که طبق قانونی که از سال قبل تصویب شده است می توانند در امتحان قضاوت شرکت کنند. حالا حد اقل از این حیث راحتم  که زیاد آدم زود جوشی نیستم وروی هم رفته سعی هم نمی کنم خیلی زود جوشیده شوم. به خصوصی جاهایی که خیلی جو را دوست ندارم. ولی خب ، گوش که دارم. به علاوه یکی دو تا کارمند کمی مذهبی هم دارد که به همه چیز آدم کار دارند: رنگ رژ، مدل مانتو، آستین بالا ، آستین پایین . گرچه ظاهرا ً چیز زیادی نمی گویند و نهایتا هم حرف این می شود که به آن ها هم از بالا دستور میدهند وچه میدانم توسط دوربینهای مخفی کنترل میشوند،  ولی به هر حال کمی قلقلک را می شود درونشان حس کرد.  حالا این غیر از سرو صدای بیرون کتابخانه است که به خاطر فضای سبز از یک ساعتی به بعد بچه ها شروع می کنند به بازی و گرومب و گرومب توپشان می خورد به میله های پنجرهای کتابخانه . یک کتابخانه دیگر هم هست در حد نمره، هر کس  برای خودش میز مشخصی دارد و کارش را می کند و مدیون هستید اگریک در صد فکر کنید یک کتابدارجوان و خوش برو رو و خوش صداوقد بلندومودب، می تواند تاثیری در این قضیه بگذارد که شما این کتابخانه را حتی با توجه به بعد مسافت و هزینه رفت وآمد ترجیح بدهید به آن یکی که هم نزدیک تر است هم هزینه رفت وآمد کمتری دارد. به هر حال هرروز هم که نمی شود رفت کتابخانه، بعضی درس ها را هم در خانه می خوانم.

بعد... اینطور  وقت ها ، شبیه امروز، فیلم شروع میکند یاد هندوستان کردن وهیچ فایده هم ندارد که بخواهی با او بجنگی .می گذارم هرچه می خواهد بگوید. درست می گوید. من هم درست می گویم. اما آخرش را هیچکس نمیداند. اصلا هیچ چیز را هیچ کس نمیداند ، حتی با وجود این همه تئوری و فرمول وانواع تصمیمی گیری و برنامه ریزی که من همین الان دارم درسش را می خوانم. بالاخره یک جور باید به یک نتیجه ای برسیم.

                                                    ماندانا میرزاده اهری

92/8/2

 

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در پنجشنبه دوم آبان 1392 و ساعت 17:44 |

عید قربان

چایی آوردم وتلوزیون را روشن کردم. طبق معمول پارازیت  روی ماهواره بود وتلوزیون خودمان هم که عملا هیچ چیز به درد بخوری نداشت.  این شد که نشستیم به دیدن "عمو پورنگ"  و نوشیدن چای بعدازظهر. وسط برنامه عمو پورنگ رو به مخاطب در منزل داشت صحبت میکرد که: بچه های  گلم چرا وقتی مامان ، وقتی بابا ،دعوا میکنند... ناراحت میشی... قهر میکنی. مامان یا بابا ، عصبانی میشه دعوا میکنه باید فکر کنی چه کاری کردی که دعوات کرده نه که قهر کنی وقتی یه چیزی میگه مامانته دوستت داره که میگه.... یکهو مامان خیلی جدی برگشت طرف من که : ببین ماندانا جون ...منم وقتی یه چیزی میگم ...مامانتم دوست دارم که می گم ....اگه داد میزنم اگه دعوا میکنم مامانتم... یک وقت فکر نکن تو مامان منی من مامان توام ....

.

.

.

.

.

.

من:0o 

عمو پورنگ: 0o

رئیس سازمان ثبت احوال کشور: 0o

                                                                                                                         ماندانا

                                                                                                                      92/7/25

                   


+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392 و ساعت 10:17 |

دو کلمه حرف جدی

نه تنها حرف، یک حرف جدیست ، بلکه من اصلا روی آن تعصب دارم و کمی هم دلخورم که چرا محدوده ای برای آن در نظر گرفته نشده است.  بعد یک عده نشسته اند و هی می پرسند از کجا این بی بند وباری وارد جامعه ما شده است ؟

این یکی تقصیر من نبود. استاد دیروز سرکلاس زبان یک سری از این حرفهای حرص دربیار را گفت که ما تحریک شده به زبان "انگلیش "مجبور به بحث بشویم. ولی از آنجاییکه آن زبان الکن کفاف گستردگی بحث را نمیداد بقیه اش را آورده ام اینجا. صحبت سر ازدواج موقت بود.

من یک حرف دارم . ازدواج موقت از نظر من بسیار ازدواج کثیفیست، مگر در شرایط خاص . بدبختی یک طوری هم شده، نیست که جمهوری اسلامیست با قوانین اسلامی ، حرف هم میزنیم تازه به جماعت  چنان برمیخورد که انگار به مقدساتشان توهین شده است. این نه فقط نظر من بلکه نظرخیلی از دخترهای هم دوره یا بزرگتر از خودم است. با تربیتی که من شدم و چیزی که من می دانم که جدا هم از فرهنگ همگانی نیست( قطعا من در همین شهر مدرسه رفته و تربیت شده ام و این حرفها را هم از خودم در نمیاورم و اصلا هم نمیدانم  مدتیست سرمردم چه آمده است .)این واقعا حرفی نیست که شما به خودتان اجازه بدهید راه بیافتید زرتی به هر دختری  که حالا کمی دلش گرفته است یا  مشکل مالی دارد یا چه می دانم دنبال کار میگردد یا هرچه ... پیشنهاد بدهید یا حتی فکرش از ذهنتان بگذرد.  قدیم ترها اینطوری بود که کسی که همسرش  فوت می کرد یا جدا میشد و در تامین معاشش مشکل داشت  یا به هر حال تنهایی  بعد از جدایی  برایش سخت بود،  چنین کاری میکرد.   برای هوی و هوس چرا خدا و پیغمبر را بدنام می کنید؟ بعد یک عده طرفداری می کنند که طرف وضعش خوبه میره شش ماه صیغه می کنه خرجشم میده من راضی اون راضی بعد هم یا علی نخود نخود هرکه رود خانه خود . بعد از طرف دیگر میگویند پسرها چرا ازدواج نمیکنند ؟ خب همینطوری شش ماه یک دفعه بهشان خوش میگذرد دیگر چرا ازدواج کنند؟ حالا چقدر درجریان هستید اطلاع ندارم ولی خانمها اصولا کل دلتنگیشان خیلی وقتها  با یک مصاحبت دوستانه هم تمام میشود،  به دلیل آنکه خدا را صد هزار مرتبه شکر طوری آفریده شده اند که بدنشان ، خود را به طور طبیعی با شرایطی که در آن قرار می گیرند، وفق می دهد. مانده ام  چقدر له له دو کلمه حرف محبت آمیز مانده اند که تن به چنین کارهایی می دهند.

یعنی یواش یواش دارم نگران می شوم. فردا  پس فرداست که برویم برای در خواست کار مراجعه کنیم،  عوض شغل دادن بیایند و چنینی صحبتها وپیشنهاد های  احمقانه ای را پیش بکشند . ماشالله مردم ما هم که می دانند از هر مسئله ای چطور به نفع خودشان استفاده کنند. از کل رساله همین قسمت هایش را خوب حفظند. این طور وقتها تمیز و  رو به قبله مسلمانند.

اینکه در مدل غربی  چیزی به اسم دوست دختر- دوست پسر وجود دارد.  ما به ازای آن قوانینی هم وجود دارد که از زن به عنوان یک شهروند واقعی و یک انسان حمایت میکند. نه اینجا که یک زن  درعقد دائم هم تازه خدا تا مشکل با قانون دارد. بعد میرود تن می دهد به ازدواج موقت که چه بشود؟ که یعنی مثلا این را چیزی مثل مدل بوی فرند - گرل فرند اروپایی تصور میکند که یعنی مثلا یک جور آزادی؟ قوانین مربوط به زن عقد دائم را مطالعه کنند دیگر هوس اینطور آزادی را نمیکنند. اگر هم غرض شش ماه جیب کسی را خالی کردن است که خیلی ببخشید کسانی هستند که تنوع خیلی بیشتری در حد ساعت دارند، چرا شش ماه؟  

 ولی جدا از این بحث ها من هنوز دوستانی دارم که سالهاست در خارج زندگی میکنند وهنوز سبک دختر ایرانی خود را حفظ کرده اند. واقعا نمیدانم سر مردم ما چه آمده است .خودشان را گیر آورده اند نه؟!

                                                             ماندانا میرزاده اهری

                                                                     92/7/15

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در دوشنبه پانزدهم مهر 1392 و ساعت 23:43 |

عجیجم...!

-بله آقا.... اصلا هرکی تو این مملکت یه جایی یه کاره ای میشه فوری  واسه خود ش حکومت تشکیل میده. نمونه اشم بفرما! همین اقای راننده تاکسی که آخر شبی به مدت یکساعت ،دوازده نفر رو له له زنان پای این ون خالی توی ایستگاه پارک کرده با در باز نگه داشته که چیه چیه منتظر یه باباییه و اون بابا هنوز نیومده تا اون بابا هم نیاد راه نمیافته. حالا اون بابا کیه استغفرالله... وقتی که  سین و شین آدم  شیش نقطه بشه و تو دماغی... دیگه برو تا آخرش . خلاصه این یارو نیومد و این جناب شیش نقطه هم از خر شیطون پایین نیومد و این وسط یه بابا یی هم که  جرات کرده و رفته و توی ماشین نشسته بود، کلا از این تکرو بودن خودش  خجالت کشید و از اینکه این همه جماعت بلال رو اینجا به هیچ گرفته ، با  شرمندگی تمام ، بعد از ده دقیقه از ماشین خارج شد. نشون به اون نشونی که دو تا تاکسی دیگه اومدند و ماهم بالاخره بی ماشین نموندیم و به مقصد رسیدیم . الغرض اینکه وقتی مملکت صاحاب نداره همینه  دیگه . همین من خودم هیچ جا رو که پیدا نمیکنم میام تو فضای مجازی حکومت تشکیل میدم. اون یکی بقالی داره اونجا برای خودش حکومت تشکیل میده . اون یکی خرش پیش صاحاب آموزشگاه میره توی کلاس واسه خودش حکومت تشکیل میده . خلاصه اینکه داستانی داریم با این سلسله قبایل . حالا شما بگو نه عجیجم این طوریا هم  که تو میگی نیست . ( این عجیجم دیگه از کجا اومده افتاده تو دهن ها ؟ تا همین چند وقت پیش یک نوع عزیزم گفتن خاص مد بود که  وقتی بنا به موقعیت  به کار میرفت – که البته هنوز هم گاهی استفاده میشه – شما از بالاترین مقام روی زمین ناگهان هبوط میکردید به نازلترین موجود و یا برعکس . یعنی نمیدونی داری تشویق میشی و در عین حال خورد و تحقیر میشی و یا نه تحقیر میشی با اندک ته مزه همدردی.) چه میدونم والله. هر دم از این باغ بری می رسد.

                                         ماندانا میرزاده اهری

92/7/14  

 

 

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در دوشنبه پانزدهم مهر 1392 و ساعت 0:45 |

جنگ

می بینی؟

از دختران تنهای آن سالها هیچ نمی گویند.

آنها نیزهمچنان صبورانه ساکتند.

چون از اینان نه کسی مرده و نه کسی مجنون شده.

می بینی؟

حتی نمی دانند که اینان خویشتن را هر روزمی کاوند  

و ساده دلانه گناه تنهائیشان را میگذارند به گردن سادگیشان.

مگر حق انتخابی بوده است برایشان چند

که خود از انتخاب گریخته باشند؟

و آیا مردانی سایه به سایه  به دنبالشان گشته اند که نیافتندشان.

سرگرمند با مشت مشت داروهای اعصاب و روان وهورمون و...

و هی امیدوارند به طبیبان روح و روان که شاید این دیگری حداقل به او بگوید مشکلش کجاست .

چه مشکلی ؟

چیزی برای انتخاب نبود.

به جز مشتی خاک  و روانهایی پاک و زخمی وفراموش شده یا خود را فراموش کرده.

باید می فهمیدیم  که  چقدر مزخرف وکثیف  است  این واژه جنگ،

حالا اسم مستعارش هرچه که می خواهد باشد.

ماندانا میرزاده اهری

    92/6/31

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 و ساعت 0:10 |

نرمش

حالا که وضع و اوضاع برگشته، این هم یک شکل دیگر شده است. امروز دیدم دارد دور محوطه را میدود و هی به کمر و بازوانش نرمش میدهد. پرسیدم: "تو که تا دیروز خم نمی شدی بند کفشاتو ببندی که مبادا برجستگیت از یک جایی بیرون بزند کل کائنات برود زیر سوال. آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی ؟ " اول که خوشش نیامد و کمی هم سکوت معنا دار تحویلم داد که من اصلا سوالم یادم رفت. بعد انگارکه به خودش آمده باشد خیلی نرم گفت : " میدونی آدم عاقل همگام با سیاست پیش میره. یک وقت سیاست ایجاب می کند اینطور ، یک وقت ایجاب می کند جور دیگه . الان هم وقت نرمشه." میگویم : چه جور نرمش ؟! با همان لحن جواب می دهد : "از نوع خوبش."همین الان هم رفته است با این وسایل بدنسازی پارک یا همان بوستان - که خیلی ها یک زمانی می گفتند  غیر استاندارد است، که بعد هم معلوم نشد آیا عیب هایش برطرف شد یا نه  ورزش میکند.- شعارش هم شده نرمش، نرمش و نرمش. اصلا انگار نه انگار همین آدم چند ماه پیش است که  چه عرض کنم یک کاره وسط جمع و بی مقدمه اظهار نظرهایی می کرد که  جماعت که هیچ ، مرغ پخته هم خنده اش میگرفت. بالاخره نرمش است دیگر هم برای سلامتی مفید است و هم برای گوش دیگران. چه میدانم، بعضی آدمها را بلد نیستیم خب، هر کاری هم می کنیم، یاد نمی گیریم.  

                                                               ماندانا میرزاده اهری

                                                                     92/6/27

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 و ساعت 15:33 |

آغاز سال تحصیلی

هرچه فکرش را می کنم این سرود هایی مثل"آغاز سال نو... با شادی و سرور...هم دوش و هم زبان...حرکت به سوی نور..." یا " با یک دو سه....زنگ مدرسه ...می کنه صدا..." وغیره وذلک احساسی که در من بر نمی انگیزد که هیچ، بلکه باعث دلشوره و معده شوره هم می شود سعی میکنم که در دوازده سال تحصیلی یک خاطره ای یادم بیاید که مستقیما به نظام مدرسه مربوط باشد که کلا یا من را متحول کرده یا تاج گلی برسرم گذاشته باشد، یادم نمی آید که نمی آید. حالا یا این به دلیلی شیطنت ذاتی من بود که در مدرسه زیاد مورد پسند قرار نمی گرفت وطبیعتاً امواج منفی ایجاد می کرد یا انتظار من از مدرسه چیز دیگری بود که هیچ گاه برآورده نشد.

در اینجا نمی خواهم نه در مورد گرانی لوازم التحریر و کفش و کیف مدرسه داد سخن بدهم چون این مسئله به من هیچ مربوطیتی ندارد. (هرکه نان از عمل خویش خورد، خود کرده را تدبیر نیست.) و اگر بخواهم در مورد نظامهای آموزشی اظهار نظر کنم که از تغییرات ایجاد شده جدید وتفاوت آن با زمانی که خودم درس می خواندم اطلاع چندانی ندارم . ولی محض رضای خدا وبرای شادی ارواح رفتگان و بقای ماندگان هم که شده لطفا این سرودهای دهه شصت را از رده خارج اعلام کرده و آهنگها وسرودهای جدیدتر جایگزین کنید باشد که حرکتی در چرخ  بخش موسیقی کشور نیز شکل بگیرد. والله ... این همه امکانات و افراد تحصیلکرده را خوابانده اید در آب نمک که چه بشود؟

                                           ماندانا  میرزاده اهری

                                                  92/6/26

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 و ساعت 10:32 |

فال

به نظرتان مضحک بیاید یا نه ، من امروز پیش یک فالگیر رفتم و باز به نظرتان خرافات بیاید یانه، او برای من فال قهوه گرفت. اینکه به چیزی اعتقاد داریم یا در عین این که  آن را خرافات بدانیم ، باز هم جریان خیلی به نظرمان عجیب نیاید، بستگی به عادتهای روزمره زندگی ما دارد. مثل اینکه عادی ترین کار در خانه ما این است که فنجان قهوه را بعد از خوردن در نعلبکی برگردانیم و یا از اشکال تفاله چای تعبیرهای خاصی داشته باشیم. حال این فالگیردست برقضا خیلی وقتها- تصادفی یا هرچه - حرفهایش برای خیلی ها درست در می آید.

من کلاً در مورد بعضی از کارها خیلی فکر می کنم. بخصوص کارهایی که یا صابونش به نوعی قبلا به تنم خورده است یا واقعا نیازبه احتیاط دارد . مثل مسئله ازدواج که این روزها از یک طرف  پیوندش سخت تر از سابق شده و ازطرف دیگرجدائیش مثل آب خوردن. وما هم که کلا آماده هر نوع دپرس شدن- همینطوری هم بدون این داستانهای فرا روزمره منتظریم گربه یک عطسه کند، کل احوالاتمان بریزد به هم- بعضی ها در وقت دودلیشان از قرآن استخاره می کنند یا مثلا فال حافظ می گیرند یا جزء معدود انسانهای بسیار عاقلی هستند که با درایت خودشان راه را پیدا می کنند و هیچکدام از این کارها را هم انجام نمی دهند. خلاصه این که اول وآخر قرار شده که فعلاً به این درس بچسبیم وخدا بگذارد آن را به جایی برسانیم و ازباقی امورات دنیوی روی برگردانیم  که نه ولی ازدواج را در راس امور قرار ندهیم. حتی پیشنهاد شد به اینکه یک دوستی سالم زناشویی وار خیلی بهتر است از این چنین تصمیمیست که بخواهم در مورد اشخاص مورد دار(البته با یک سری مشخصات) بگیرم .حالا شما می گویید که این ها را خودم هم میدانستم؟ حالا چه عیبی دارد از زبان یکی دیگر هم شنیدنش . گرچه خودم را کمتر- نمی گویم اصلاً-  در این موقعیتهای فرا احساسا تی دیده ام ، -چون کلا از کاری که به هر طریقی وبال گردن خودم بشود یا خودم را از چشم خودم بیاندازد خوشم نمی آید-، ولی خب، شرایط روحی آدمها هم در موقعیت های مختلف متفاوت است وطبیعیست که روی تصمیمی که می گیرند تاثیر گذار است . شاید هم واقعا در شرایط روحی نامساعدی، تصمیم غلطی بگیرم ، کسی چه میداند.گرچه ، بدم نمی آمد تکلیف زندگی مزدوجیم را امسال تا سال دیگر روشن کرده باشم که البته شخص خاصی هم مد نظرم نبود.

فالگیر جماعت سرو کارش با زن جماعت زیاد است . او هم زن خوبی بود. به شرف انسان اعتقاد داشت.( حالااینکه من دلم بخواهد پیش او فال بگیرم مشکل من است، مشکل او که نیست .) پیشش انواع ادمها می آمدند آن موقع ها که جدی تر کار می کرد . هم زنانی که نارو از شوهرانشان می خوردند، هم زنانی که باعث نارو زدن شوهران به همسرانشان می شدند. دیگرخسته شده بود. به خصوص از این مورد دوم. وتعریف کرد جسته گریخته از موردهایی که دیده بود.

پیش خودم فکر می کردم: مرد که دروغ می گوید و وقتی همسر دارد پنهان می کند یا نه اینطور وانمود می کند که قصد جدایی از همسرش را دارد ویک زن را به خود وابسته و بیمار می کند، باعث خیلی مسائل در زندگی شخصی خودش می شود. خیلی بد است که همسرش با دلی شکسته از دادگاه تقاضای طلاق کند. چرا که زن بیمارشده هم بیکار نمی ماند که سعی می کند آن یکی را از زندگی مرد، مردی که فکر می کند حق خودش است ، کنار بزند. جدا از آنکه آن لحظه دیگر نیروی تفکر ندارد که بداند مردی که چنین دروغی گفته ،آیا واقعا ارزشی دارد. حالا تمام فالهای قهوه دنیا را هم بگیری که به او بفهمانی : در این فنجان این تازه آشنای تو همسر دارد ، فرزند دارد، او ی دلبسته قبول نمی کند تا ته داستان می رود ، متوجه داستان می شود و بعد هم یک روز به آن طفلک  همسر از همه جا بیخبر زنگ می زند که فلانی همسر تو با من است. چه جوردیگری و با چه سلاحی می تواند عقده دروغ گفتن مرد را خالی کند؟ حالا ما هم در این محیطهای زنانه هی بشینیم و بگوییم اصلا خودمانیم که به جنس خودمان رحم نمی کنیم. خودمانیم اینطوریم که با ما اینطور می کنند. ...

روانشناسی می گفت: در اتفاقها هیچوقت دنبال مقصر نباشید. نمیدانم ، شاید هم درست می گفت.

                                                                                ماندانا میرزاده اهری

                                                                                       92/6/25  
+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 و ساعت 1:45 |

یادداشتی در مورد موسیقی

"من یه پرنده ام ....آرزو دارم، آرزو دارم..."

بعضی وقتها رفتن به این جور عالمهای به قولی بیکلاسی هم حال خودش را دارد.

"پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت/برگشتنی یه دختر خوشگل با محبت /همسفر ما شده بود.../.../هرچی می خواد بشه بشه/ هرچی می خواد بگه بگه/ راز دلم را گفتم، اینو جواب شنفتم/...."

یا مثلاً این یکی : "...راستشو بگو کجا رفته بودی؟...(درنهایت مرد ذلیلی ) به خدا رفته بودم سقا خونه دعا کنم...."

در تضاد کامل با حالت مدرن جامعه: "حالا اصلاً هر جا ...، منظور!؟"

این آهنگ ها که از دیر باز  معرف تیپی خاص از افراد جامعه وباب دندان به خصوص جماعت راننده بوده ، سبک کوچه بازاری با لهجه  خاص جنوب تهران (ودر اصل همان تهران که در قدیم مرکزیتش در جنوب وجدا از بخش شمیرانات، بود.) ومعرف همان فرهنگ و همان مقطع زمانیست که احتمالاً پیشینه ای موسیقیایی داشته که تحت تاثیر  ورود موزیک به عرصه های جدید  قرار گرفته است.

جدا از بی کلاس یا با کلاس بودن موسیقی- بدین معنی که  اگر شما باخ و بتهون  و موتسارت وپینک فلوید وحتی سنتی ایرانی مثل شجریان و بنان و... گوش دهید باکلاس، واگر رپ را که موسیقی محبوب  جوان پسند دو دهه اخیرمحسوب می شود با هر نوع لهجه و زبانی گوش بدهید (چه اصولا متوجه صحبتهای خواننده بشوید و چه نه)  اهل حال و جوان دل و امروزی ، اگر پاپ و راک و چیزهایی از این دست را...به هرحال خرک لنگ به منزل رسانید واگر به آهنگهای عباس قادری و جواد یساری و امثالهم  گوش بدهید کاملا بی کلاس قلمداد شده و در جهل مرکب عبدالدهر خواهید ماند.- فکر می کنم تنوع درموزیک ( چه  در ساختن ، چه در دادن مجوز و چه در شنیدن )باعث می شود شناخت درباره فرهنگ گروه های مختلف جامعه بالا برود که سبک و سیاق وایده الها و ارمانهایشان را در  زندگی در این دست از ترانه ها و موسیقی ها، معلوم می کنند و چون یک تاریخ نگار و به صورت موزیکال آن  را برای آیندگان تعریف می کنند. موسیقی تاریخ نگار.

موزیک حتی اگر تقلیدی هم باشد، مردم ایران وخیلی از کشورها از دیر باز عادت به گرفتن فرهنگ  وهنرکشورهای دیگر و حل کردن آن در فرهنگ خود و ارائه یک تعریف جدید از آن ترکیب را دارند. در اصل چه رپ و چه کوچه بازاری های این چنینی همه یک حرف را میزنند ، فقط ریتم موسیقی و طرز گویششان متفاوت است. درددل شکایت ،اعتراض!...._مهوش! پریوش/ چه بد کرد/ شوهر کرد/ همه رو دربدر کرد/

                                                              ماندانا میرزاده اهری

92/6/19

 

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 و ساعت 12:9 |
- آقا جان فارسی بلدید؟
با بهت نگاهم می کند.
-  فارسی...بلدید؟
سرش را تکان می دهدکه یعنی بله .
-  نوشتم . جلوی مجرد اضافه کردم...ازدواج نکرده ام.
سرش را تکان میدهد.
-پس چرا دوباره می پرسید بچه دارم یانه؟
-ok!
بعد به فارسی اضافه می کند.
-بله ....خوبه که انقدر عالی منظورو رسوندید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
من، در حال مصاحبه شغلی.( ای به زمین گرم بخورند ، این کارفرماهای این شکلی.)
                                                                                          ماندانا میرزاده اهری
                                                                                                      92/6/17

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در یکشنبه هفدهم شهریور 1392 و ساعت 22:32 |

 

نان

نانوایی دردست تعمیر است. راه می افتم و به سمت نانوایی دیگری که درکنار میدان تره بار واقع شده بود، می روم. مردم با کیسه های میوه و سبزیجات از سمت تره بار، سر بالایی  کوچه را عرق ریزان  بالا می آیند. سنگکی، کمی هم به خاطر تعطیلی سنگکی کوچه بالایی، شلوغ تر از همیشه اش در آن ساعت است. دوتنورتافتونی وسنگکی کنار هم در آن دکان، گرمای خفه کننده ای را ایجاد کرده که وجود دو لنگه در باز مغازه در  دو دیوار مجاورهم  نیز چاره سازش نیست. حتی کولر همیشه روشن مغازه  با لوله ای گشاد از جنس نایلونهای معمولی در جلوی آن، کانالی که در جهت هدایت مستقیم باد کولر به سمت تنور ایجاد شده ودر بعضی قسمتهای آن که بالای سر کارگران قرار دارد، سوراخ هایی تعبیه شده ، برای خنکای موضعی محل  - یعنی خلاقیت ایرانی همه جا نشانه ای ازخود به جای میگذارد- نیز چاره ساز گرمای درون و آنچه که از بیرون می آید.

گفتمان مشتریان درارتباط با بی برکتی نان است که چرا هرچه می خرند، زود تمام می شود.اعتقادشان این است که راستی و درستی که از بین رفته باشد، روی برکت سفره هم تاثیر گذار است. اما مسئله این است که قطع نانها هم کوچکتر از حد معمول شده است. وقتی شما حساب می کنید که نان خریداری شده احتمالاً برای سه روزخانواده کافیست، اگر از هر نان یک چهارم هم کم شده باشد، عملا فردا بعداز ظهر دوباره در صف نانوایی هستید. این جدا از بحث گرانی برنج است که طبیعتا این روزها کمتر در سبد خرید کالای خانواده ها دیده می شود ودرنتیجه مصرف نان را بیشتر میکند و البته یارانه پنج هزار تومانی نان هم که برای هر نفر در نهایت ده روز را جوابگوست، هم می تواند علت خرید بیشتر نان باشد. به هر حال ، شاطر که وسط صحبت رسیده و زمزمه ای شنیده است، دارد کنجکاو به من نگاه می کند که چه عیبی دارم روی نان هایش می گذارم که سرتکان میدهم که هیچ! با خودمان صحبت می کنیم . البته عیبی که وجود دارد و این است که چون تافتونی و سنگکی کنارهم است، بیشتراین احتمال میرود که  برای هر دو نان از یک نوع آرد استفاده شده باشد،  که رنگ و روی نان سنگک هم تا حدودی این را تایید می کند.

من خودم غذای همراه با نان را بسیاردوست می دارم واین تنوع نان را که در ایران وجود دارد. سنگک، تافتون، بربری، لواش، در جاهایی فطیرهای محلی و نان خراسانی وهمچنین انواع نانهای فانتزی و باگت که به اینها اضافه می شود. و همیشه فکر می کنم که اگر فقط همین نان واقعا از آرد سالم  وبدون افزودن جوش شیرین تهیه شده باشد،چقدر می تواند در سلامت غذایی جامعه موثر باشد.

                                                                           ماندانا میرزاده اهری                                                                                           92/6/12 

 

+ نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 و ساعت 13:34 |


Powered By
BLOGFA.COM