دست نوشته ها و کارهای دلی من.

يكي هست....

هرروز كه از خانه يا از محل كارم بيرون مي آيم به اين فكر ميكنم كه اين هواي آلوده را كه هيچكس حاضر نيست با يك از خود گذشتگي كوچك و كمي به خود زحمت دادن و از خير ماشين سواري شخصي گذشتن،  كمي بهترش كند، تا كي دوام خواهم آورد؟

خدا رحمت كند هنرمندان جوان مشهور و نا مشهور از دست رفته را. در همين ده سال گذشته هنرمندان زيادي رفتند. يا از بيماري  و نداري و كهولت  فوت كردند و يا ازغصه دق. متاسفيم بابت از دست دادن همه رفتگان و خوشحاليم كه با وجود اين همه مصيبت  كه از زمين و آسمان باريده و ميبارد . هنوز نفس ميكشيم،  هنوز مي توانيم احساس شادي كنيم . هنوز گاهي چيزي به نام حق انتخاب داريم  يا به هر حال براي خودمان ايجاد ميكنيم . هنوز خدا را شكر، گوش شيطان كر، دچار ناراحتي هاي خاص نيستيم و انشالله كه نخواهيم بود.  من، مرتضي پاشايي را نميشناختم. تك و توك آهنگهايش را كه اين طرف و آن طرف شنيده بودم  و بيشتر از ترانه و موسيقي كارهايش  لذت برده بودم  تا از صدايش. اين روزها كه به خاطر شغلم مجبورم با تلفنهاي همراه  تماس بگيرم . از هر ده آهنگ خط انتظار موبايل پنج تايش شده مرتضي پاشايي. پشت هر چراغ قرمز از هر دو خودرويي كه اين طرف وآن طرف تاكسي كه در آن نشسته ايد ، ايستاده است؛  يكي حتما دارد خودكار و كاغذ مرتضي پاشايي را ميخواند. من فكرمي كردم خب من خيلي اخبار موسيقي پاپ داخلي  را تعقيب نميكنم .  اصولا هرچه را كه به مشهور بودن مربوط است در عالم هنر- به خصوص از نسلهاي خودم به اين طرف. چه فايده وقتي قرار است هركس بالا ميرود به واسطه اي باشد. خب هركس را آموزش بدهيد بالاخره روزي يك چيزي ميشود، ديگر . به شرط آنكه زور پشت سرش پر زور باشد.  همنطور كه ميشود با استعداد ترين آدمها را طوري خفه كرد كه استعدادشان كلا از يادشان برود. ميشود... همه كار مي شود كرد. ولي حتي همين يكي دو هفته پيشتر گاهي كه خبر بيماريش در اينترنت دست به دست ميشد خيلي ها بودند كه اظهار بي اطلاعي ميكردند .  بعد ياد مايكل جكسن افتادم . بله ... همان خواننده اي كه آن همه حرف و حديث داشت كه هيچ گاه به لحاظ حقوقي ثابت نشد. خواننده اي  كه از كودكي با كارهايش آشنا بوديم و خاطره داشتيم. از جكسون 5 بگير تا  رقص با زامبي ها تا مرهم  گذاشتنش به زخم دنيا و............و اشكي كه ناخودآگاه از گوشه چشمم سرازير شد، زماني كه در زمان تبليغات آخرين كنسرتش خبر فوتش را خواندم.  تازه مني كه خيلي هم  پيگير نبودم. با اين حال هنوز هم فكر ميكنم روي دست موزيك ويديو هايش كمتر كليپي ساخته شده است . هنوز هم ميشود بعد از سالها مثل يك جريان هنري تازه به كارهايش نگاه كرد. قطعاً من خودم همه آهنگهاي مايكل را زماني شنيدم كه او مرده بود. همان موقع به صرافت اين افتادم كه يك فايل فشرده از كارهايش را هر طور شده تهيه كنم و در اين راستا فيلم Moon walker  را ديدم و كلي لذت بردم. چرا انقدر تحت تاثير تبليغاتيم؟ يا حالا اشكال ندارد اگر هم هستيم. ولي راستش... يك فرقي هست بين موسيقي كه ما دوست داريم بشنويم و چيزي كه ديگران مجبورند به واسطه ما بشنوند. از آن گذشته خيلي ازمردم و به خصوص دختر خانمها انقدر ها  هم مثل من بي احساس نيستند.  يك واقعه تلخ كه فقط مختص اين هنرمند جوان نبوده و نيست، اتفاق افتاده است. بعد همه دارند سعي ميكنند يادشان برود . از صبح علي الطلوع تا الي ماشالله شب هي  به هر طريقي داريم ياد اوري ميكنيم . يكي هست ،مثل من، كه شايد ، خيلي دوست ندارد،  يكي هم هست مثل يك آدم پريشان حال كه افسردگي ميگيرد. گاهي نميتوانم بفهمم ما آدمها دقيقا دنبال چه هستيم ؟

                                                         ماندانا ميرزاده اهري

                                                               93/8/28

 

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 22:31 | لینک  | 

برداشت اول

       یکی دو هفته پیش در حیاط دانشگاه به منظره قشنگی برخوردیم. یک فوج پرنده در آسمان به سمت ما در حال پرواز بودند.  اول فکر کردم پرستو اند. بعد که دقت کردم دیدم نه!... کلاغند! صدای قارقارشان هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد. از ما گذشتند و به سمت غروب رویایی خورشید به پروازشان ادامه دادند.  ما غرق لذت به این منظره نگاه میکردیم . بعد من از ذهنم گذشت:"  کلاغها هم مگه مثل پرستوها مهاجرت میکنند ؟ " اهمیت ندادم. و دوباره از ذهنم گذشت: "چقدر عجیب!" ....واقعیت بود....کلاغها نه که می آمدند،داشتند میرفتند. دور شدند دور شدند و رفتند. شهر بی پرنده یعنی....

                                                           ماندانا میرزاده اهری

                                                                 93/8/9

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 11:24 | لینک  | 

سلام. همينطور كه ميدونيم تعداد اسيد پاشي ها زياد شده است و ظاهرا يكي از دلايل اسيد پاشي يا حداقل وجه اشتراكشون راننده بودن خانمهاست. خدا ميدونه حالا حرف اين يا حرف اون . خب ...نكات ايمني رو كه ميدونيم : در مواجهه با چنين مسئله اي سريعا لباسها را از بدن خارج ميكنيم به طوريكه دست به هيچ عنوان با اسيد برخوردي نداشته باشد. چون اسيد پيش رونده است محل را با آب فراوان و به مدت نيم ساعت شستشو ميدهيم . استفاده از كرم و عينك آفتابي به عنوان نكات ايمني ذكر شده . مسئله اي كه امروز داشتم بهش فكر ميكردم استفاده از يك جور كرم با خاصيت بازي قوي بود كه اسيد رو خنثي كنه ودر عين حال به خود پوست هم لطمه نزنه .كسي چنين چيزي رو سراغ داره و يا اگر نيست ازچه فرمولي    ميشه تهيه كرد؟ بچه هايي كه با شيمي سر و كاردارند!... دانشمندان!... محققان! ...؟
                                              

                                                                                       ماندانا
                                                                                      93/8/1      

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 10:9 | لینک  | 

كتاب

       در شروع هر ترم خيل عظيمي از سفارشات كتاب از طرف استادان به دانشجويان صورت ميگيرد. اما به راستي چقدر از اين كتابها خوانده ميشود؟

        من اصلا با ميزان مطالعه دقيق وفراواني كه هر دانشجو موظف است انجام دهد و اصلا بايد كه اين طور باشد (كه خنده دارترين حالت براي يك دانشجو آن هم درمقطع ارشد، اين است كه استاد بيايد و سر كلاس جزوه بدهد تازه آن را هم كلمه به كلمه بخواند و دانشجو بنويسد و بعد هم عين همان ها را سوال امتحان بدهد) هيچ مسئله اي ندارم. من فقط سوالم اين است كه از اين ميزان كتابهاي معرفي شده چند در صد واقعا قابل استفاده است و چند در صد واقعا خوانده مي شود ويك سوال مهم؛ كتابهايي كه توسط اساتيد معرفي مي شود آيا براساس مطالعه خودشان است يا يك مافياي بازاريابي ونان قرض دادن است ؟ چطور است كه گاهي از كتابهاي دو كلاس مشابه در دو ترم متفاوت نميشود، استفاده كرد به دليل اينكه استادان هر كلاس كتابهاي خودشان پيشنهاد ميدهند؟

      اين تجربه من است از دوره ليسانس كه البته سنم هم آن موقع كمتر بود و شور و هيجانم براي ياد گيري كارهاي عملي مثل تصوير سازي و طراحي و عكاسي بيشتر بود. دو جلد كتاب عكاسي سياه و سفيد و رنگي گل گلاب تا همين لحظه كه اينجا نشسته ام بعد از بيست سال تنها چند برگي از آن ورق خورده و حتي يكي از معادلات شيميايي آن كه حتي دليل موازنه اشان را نميدانستم در هيچ جاي زندگي ام به كاربردي نداشته است . كل استفاده اش دركنكور ارشد آن هم رشته عكاسي بود و بعد از آن ديگر هيچ. تاريخ هنر؛ بيشتر از جزوه استاد استفاده كردم. بعد ها كه تاريخ هنر خريدم جز مواردي كه به منبع اطلاعاتي نياز داشتم كارايي ديگري نداشته است . به دليل عذاب وجدان نخريدن كتابهاي مربوطه آن دوره يك نسخه تاريخ هنرهلن گاردنر را پارسال كه مشغول خريد براي كنكور مديريت بودم ، تهيه كردم. از آن موقع تا به حال هم فقط تيتر وار نگاهي به آن انداخته ام ! ظهور ، حتي سوالهاي شيمي عكاسي ترم دو ليسانس از جزوه هاي كلاس آمد. همگي واقف هستيم كه كتابهاي عكس دار و به خصوص آنكه بر چسب هنري به آن خورده باشد گرانست، كتاب رنگ ايتن تنها يك بار آن هم به طور سرسري ويك در ميان خوانده شده است. نقد ادبي زرين كوب ،( خوشبختانه اين از بازمانده هاي كتابخانه مرحوم ابويست كه نميدانم چرا يكباره تصميم به فروشش گرفت.) تا به حال يك بار كامل خوانده نشده( البته اين جزء كتابهايي بود كه براي كنكور هنر مي بايست خوانده ميشد و در دوره دانشگاه حداقل در رشته من كاربردي نداشت. كتاب دوربين هاي عكاسي انسل آدامز كتابي بسيار زيبا و نفيس تنها يك بار رو خواني شده. يك عالمه كتابهاي ريز و درشت ديگر كه به سفارش استادان خريداري شده كه يا ترجمه نامناسب داشته وجذب نكرده و يا به لحاظ لي آوت و صفحه بندي چنگي به دل نميزده است يا كاربرد چنداني نداشته است.  اين مربوط به چندين سال پيش است . پس تا اينجاي كار به عنوان خريدار حرفه اي كتاب ثابت كردم كه انقدر كتاب خريده ام كه بدانم چه جور كتابي را تهيه كنم كه خوانده شود. حالا چه شد كه آمدم سر اين بحث ، اين روزها براي يك دوره سفارش كتاب درسي چيزي بين 150 تا 200 هزار تومان پرداخت ميكنيم. خب...يك درس دو واحدي، يك كتاب بسيار مفيد با جلد شوميز با قيمت 55 هزار تومان البته براي چاپ قديمي و نه چاپ جديد كه قطعا گران تر است، براي درسي كه جزء دروس اصلي ما نيست، اما درس بسيار مفيديست. وقتي براي خريد كتاب رفتم. يكي ازبچه ها اين جلد نفيس را خريداري كرد. من در شش و بش سوال كردم كه خلاصه اين كتاب موجود است يا خير، كه موجود بود با همان نويسنده و همان مترجم. من آن را خريداري كردم كه كارم را براي دو واحد راه مي انداخت و شبيه كتابهايي بود كه خوانده ميشد نه چيزي كه در كتابخانه به خاطر حجيم بودن و بزرگي قدش خاك بخورد. شايد من بعدها احساس كنم كه نياز دارم اطلاعات جامع تري داشته باشم وبخواهم اصل كتاب را تهيه كنم نه براي پز دادن ، مثل اين دو جلد تاريخ هنر و يك جلد حقيقت و زيبايي بابك احمدي  كه از خدا ميخواهم همتي به من عطا كند كه يك بار كامل و با دل سير بخوانمشان، بلكه براي يادگيري بيشتر. قيمتش هم مناسب بود 18 هزار تومان و بيشتر مطالبي كه استاد سر كلاس گفته بود داخلش گنجانده بود. به علاوه اين امكان وجود دارد كه براي امتحان نگاهي اجمالي هم به كتاب اصلي انداخته شود حالا يا از كتب دوستان يا به صورت استفاده از كتابخانه عمومي. بچه ها كتاب را كه ديدند گفتم اجازه بدهيد بپرسم اگر تاييد شد بخريد . ما كتاب را داديم دست استاد چشمتان روز بد نبيند . متلك باران شديم تا آخر كلاس . اول كه كتاب يكي از بچه ها به رخ كشيد و آن هم كتاب ديگري از همين نويسنده بود و قيمتش را پرسيد وكلي تشويق و 90 هزار تومان كتاب كلي ايشان را خوش آمد و گو اينكه ظاهرا آن دوست عزيز از هزينه اي كه كرده بود چندان راضي به نظر نميرسيد . آقا جان شايد اصلا براي يك يا چند نفر اين هزينه ها  سنگين است. تاكيد ميكنم آن هم براي دو واحد كه نهايتا امكان تدريس چند فصل از اين كتاب وجود دارد. بعد هم كه من اشكال درسي پرسيدم با مسخره جواب داد كه چون شما خلاصه را مي خوانيد از اين اشكال ها هم داريد.( البته اين خلاصه كه ميگوييم خودش براي خودش يك حجم درست حسابي دارد.) كه من جواب دادم فعلا من ازقسمت هاي درس داده شده در جزوه دارم سوال ميكنم و ربطي به كتاب ندارد كه ديگرچيزي نگفت.....يعني چه دردسرتان بدهم انقدر از اين بازيها شد كه بعد از اتمام كلاس يكي ازبچه ها گفت: "كتاب سنگين بود نياوردم ظاهرا كتاب خريدن و نمايش دادن آن هم در اين كلاس امتياز دارد!!!!"

      من دوباره ميپرسم چند در صد از كتابهايي كه اساتيد سركلاس ها معرفي ميكنند مفيد است و توسط دانشجو خوانده ميشود وواقعا در صورت خوانده شدن كاربرديست؟ سوال است ديگرپيش مي آيد.

                                                   ماندانا ميرزاده اهري

                                                        93/7/28

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 2:9 | لینک  | 

به كلاس دوم خوش امديد

دانشگاه شروع شد. حس خوبي دارد.البته يك كم هم نگران واحد هايي هستم كه قبلا پاس نكردم مثل آمار، به خصوص اينكه اينجا خيلي هم اصرار به ارائه واحد هاي پيش ندارند كه البته از جهاتي بد هم نيست، ولي خب...حالا دو سه ماه وقت دارم. آخرين ساعات روز اختصاص به بازارشناسي داشت. چهار پنج ماه پيش كنكور داديم و همه خوشحال از قبولي .استاد آمد سركلاس وشروع كرد به درس دادن و در همان ابتدا رو به بچه ها كرد و گفت:" يكي براي من مهمترين وظيفه مديريت رو نام ببره؟...شما بگو ....حالا شما بگو....خب شما بگو...اصلا كلا وظايف مديريت چيه؟ ...شما بگو..." يعني اصلا باورم نميشد آدم ميتواند شاسگولانه سركلاس مديريت بنشيند و هيچ تعريف اسمي رشته خودش را هم بلد نباشد. خودم را ميگويم ها. يعني هرچه خوانده بودم ...پر. كلي خنده ام گرفته بود.خيلي كار دارم بروم فعلا...                    

                          ماندانا ميرزاده اهري

                               93/7/24

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 10:56 | لینک  | 

جنگ

           انگار عادي ترين كار در دنيا اين شده كه موجوداتي برخاسته از ميان انسانهايي غير عادي در دنيا بيايند و براي خود حكومت تشكيل بدهند و وبعد عده اي را بي خود و بي جهت سر ببرند. بعد هم  اين توليدات ژانر وحشت را بگذارند در اينترنت . من كه با توليدات دروغين اين ژانر هم مشكل دارم چه برسد به اين رئاليسم مجازي . انگار عادي ترين تصاوير روزمره ما در صفحات مجازي اين شده كه زنان مثل مردان لباس بپوشند و با همه لطافت زنانه شان سلاح به دست بگيرند و بجنگند و گاهي در فراغتي رو به دوربين هاي عكاسي با صورتهاي زيبايشان لبخند بزنند ودر همان حال بچه هايشان را نوازش كنند. تازگي ها عكسي ديدم از آلت تناسلي قطع شده يك مرد توسط همسرش به دليل طاق شدن تحمل خانم  از چند سكسي هاي افراطي همسرش . راست و دروغ آن عكس را نميدانم اما قبلاهم چنين مواردي را شنيده ام. اين كه اين تصوير چقدر ناراحت كننده بود يك طرف واين كه به عنوان يك دختر، زن، مونث چه دركي از درجه عصبانيت اين خانم دارم طرف ديگر. جدا از اينكه معمولا همسران اين افراد شهوتران در واقع مجذوب شوهران خود ميشوند و اين حسادتشان را چند برابر ميكند وجدايي را سخت تر. موردي كه شنيده بودم سالها پيش در مورد دكتر يك  بيمارستان دولتي بود. او خودش از آن نوع بيمارهايي بود كه وقتي كسي را در نظر ميگرفت، تا به نتيجه نميرسيد ، ول نميكرد.  پرستاري كه همسر هم  داشت با تيغ جراحي اين كار را كرده بود. بريدن،  بريدن است ديگر. چند روز پيش داشتم مي رفتم براي چك آپ ساليانه .جايي كه به راهنمايي راننده تاكسي پياده شدم ، گرچه به محل نزديكتر بود ولي  ماشين سختتر پيدا ميشد. بر خورد بعضي از آقايان راننده با آن ماشين هاي گران، ميميكي كه در صورت و  پانتوميمي  كه در رفتارشان بود برايم عجيب و در نهايت چندش آور بود. يك خانم كنار خيابان ايستاده و منتظر تاكسيست. يعني در اين تهران بزرگ كه اتفاقا معروف است به اين كه مثل شهرستان نيست و كسي به كسي كاري ندارد، اين مسئله به همه مربوط است. من هرگز برادر نداشته ام. خيلي اطلاع ندارم در خانواده ها با پسر ها چطور برخورد مي شود و اگر نحوه تربيتي كه از مادر و يا رفتار خواهر با خودشان مي بينند روي رفتار هاي اجتماعيشان تاثير گذار است، كه قطعا هست. چرا انقدر به يك زن توهين ميكنند؟ قيد تاكسي را ميزنم و پياده به راه مي افتم. جنگ ، جنگ است.   با ما نميجنگند هم ، به غارتمان نميبرند هم،  بهمان تجاوز نميكنند هم ، خودمان با خودمان سر جنگ داريم. و اين چيزها بود كه شايد نبايد ميگذاشتيم كه عادي شود . خشونت است كه خشونت مي آورد.

                                                            ماندانا ميرزاده اهري

                                                                  93/7/18

 

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 12:21 | لینک  | 

خیلی دور، خیلی نزدیک

داشتم به یک آینده دور فکر می کردم از این طرف هم گوشیم هم تند تند پیام میداد. مشترک گرامی....مشترک گرامی....مشترک گرامی....حراج...کارشناسی ارشد.... از آن طرف هم وایبر لوپ لوپ پیام میداد و کلیه جوکهای مربوط سایز بالاتنه خانمها وانواع ابزار روشنایی را با لب و لوچه آب افتاده به خوردمان میداد کمبود های جنسی جامعه را پیش از پیش به ما یاد آور میشد و در عین حال به قول دوستی  کاملا حس لزبینی بهمان دست داده بود واز همه بدتر توانایی تعویض ابزار روشنایی سوخته خانه را هم از مان گرفته بود. از این طرف باد پاییزی شروع شده بود و هوا یک نمه به خنکی میزد. هیچ..یک روز آمدیم یکساعت به اینده فکر کنیم  همه چیز دست به دست هم داد کلا آینده را پیچاند. به عنوان یک دختر دم بخت چهل ساله که حالا چند سالی هم جوان تر میزند یک نگاهی به دور و بر انداختم ببینم این آینده دقیقا کجاست؟  اینطرف  را نگاه کردم دیدم چند پیر مرد روی نیمکت پارک لم داده اند با هم گفتمان میکنند. آن طرف نگاه کردم دیدم چند زوج خوشبخت که سن فرزندان نداشته مرا دارند با هم مشغولند...حالا به هر نحوی! ( گرچه من تفاوت سنی چندانی حس نمیکنم دل باید جوان باشد.) گوشیم رانگاه کردم دیدم یک مزاحم پرروی همسن و سال من اما در شرایطی بسیار متفاوت که فکر میکردم چند ماه پیش با برخورد مودبانه رفته پی کارش با حس خود معشوق بینی  پیش از پیش مضاعف حال و احوالی کرده است که بیا و ببین .  نوشتم آقای محترم ما دوستی با همدیگر داریم ؟ من اصلا علاقه ای به این احوالپرسی های پسرخاله وار بی ادبانه شما ندارم. طلبکار نوشته :  من بی ادبی به شما نکردم، ولی این رفتار بی ادبانه شما باعث شد که حذفتان کنم ! در دلم گفتم : "خدا پدرت رو بیامرزه کاری که آخر میخوای بکنی چرا از همون اول نمیکنی؟ حتما باید با یک شئی بیایند فرقت را مورد عنایت قرار دهند ؟  یا استغفرالله وسایل روشنایی به کار ببرند؟ " البته که تعریف آدمها از زندگی عوض شده است. آخر انسان متشخص بازن و دوتا بچه سن همین هایی که اینجا دارند جلوی من رژه می روند ، زرت وزرت  پیام میگذارد که شما را ببینم ؟! کجا ؟ کافی شاپ!!!!!!!!!!!! کجا؟  دفترم !!!!!!!!!!!!  آخر عزیز دل من خیلی مشتاق باشم شما نگفته خودم روی هوا می زنم. تحویلت نمیگیرند دوباره ، دوباره ، دوباره ....، هرچه فکر میکنم میبینم یک زمانی ما به این جور برخورد ها میگفتیم بی ادبانه. چه هجده سالمان بود و چه هشتاد سالمان. راستش تصمیم گرفتم  فعلا به همین آینده نزدیک  بیندیشم آدم است دیگر زیاد که دور می شوی ،...او هم دور برش میدارد.

                                                                     ماندانا میرزاده اهری

                                                                                            93/7/16

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 22:18 | لینک  | 

روز - خارجی - عابر بانک

من در خود جمع شده، معذب ، مشغول تغییر رمزاینترتی.   پشت سر من مردی با ده سانتیمتر فاصله آن هم جهت تفکیک جنسیتی و نه چیز دیگر. چند بار میخواهم حرفی بزنم ،  ولی عوض آن ترجیح می دهم کارم را زودتر تمام کنم.

چند لحظه بعد ...  کارم را تمام میکنم.

 

آقای حریم خصوصی : "خانم بیشتر از 100-200 تومن با اینترنت جابجا نکنید  زیاد بشه پولتون و می خوره"

من  ( مونولوگ در اندرون خویش ) : کسی آیا این روزها  در مورد ارتباط حریم خصوصی با پشمهای گوسفند مرینوس صحبتی کرده بود ؟

"تمام شخصیت این فیلمنامه غیر واقعی هستند."

                                                ماندانا میرزاده اهری

                                                       93/7/9

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 2:3 | لینک  | 

بودن یا نبودن؟

              فکر میکنم همه میدانند که  دخترها در سن بلوغ و در شروع ناهماهنگی های هورمونی رفتارهای پسرانه پیدا میکنند. انگار میخواهند قابلیت مادر بودنی که طبیعت به آنها ارزانی داشته را هر طور که هست تعدیل کنند و به جایگاه قبل از سن بلوغ برگردند. دروان بلوغ در دختران معمولا تا 19 سالگی طول میکشد و این رفتارهای پسرانه نیز کمی زودتر یا دیرتر در آنها ادامه میابد تا اینکه کم کم تعادل میابد. به همین دلیل و به دلیلی مشکلات عدیده ای که در جامعه وجود دارد به خصوص خشونتهای جنسی واحترام نگذاشتن به حریم دیگران همراه داشتن ابزار نوک تیز مثل چاقو در بین دختران این سنین بسیار رایج است. یکبار پدرم وقتی دبیرستانی بودم از من پرسید که چرا با خودم چاقوی ضامن دار حمل میکنم . ما در شمال تهران و در ناحیه ای زندگی میکردیم که نه مثل حالا وبسیار خلوت بود . بعد از ظهرها  این امکان داشت که مورد دست درازی موتور سوارانی که عموما مال آن محله ها نبودند قرار بگیرید و از آنجائیکه خانه ها از هم بسیار فاصله داشت واکثراً ویلایی بود همیشه این حس دلهره آور وجورداشت که یکی از این موتوری ها یا پیاده ها نه فقط برای تفریح احمقانه بلکه به دلیل بیماری های جدی روانی به شما حمله کنند. دلیلش را گفتم واو به من توضیح داد که با توجه به قانون ایران در صورت فوت فرد حتی اگر ثابت شود که در اصل او خطا کار  بوده این عمل قتل محسوب می شود. نمیدانستم و بسیار تعجب کردم . خوب اگر من به طریقی جلوی یک بیمار نایستم او امکان هرکاری را دارد اما قانون طرف من نیست و خنده دار این که  تازه در صورت اثبات ، یک وکیل خوب ممکن است رای دادگاه را طوری برگرداند و داستان را به شکل رضایت دو طرفه به اثبات برساند. گذشت تا اینکه جمله ای از کسی شنیدم که نمیدانم اصل آن متعلق به چه کسی است ولی چیزی با این مضمون میگفت که نباید به انسان تجاوز شود ولی اگر شد سعی کنید از آن لذت ببرید. جمله ای که به نظرم اصلا قشنگ نبوده و نیست ولی واقعیتیست. در اصل شما حریم را باید در اطراف خودتان به نحوی مثل یک هاله، مثل یک نیروی دافعه ایجاد کنید و از آن گذشته در شرایط عجیب غریبی که چنین احتمالاتی را می دهید، قرار نگیرید وتا میتوانید از صدای بلند تان برای متوجه کردن دیگران  استفاده کنید . بحث این است که در مواجهه با چنین مسائلی معمولا اولین فکری که به ذهنمان می رسد به دلیل تربیت ها ی سنتی و شرایط مذهبی جامعه انتقام است یعنی اگر چاقو هم به همراه نداشته باشید به فکر چیزی هستید که بتوانید هر طور شده خودتان را برهانید و یا تلافی کنید. مسائل این چنینی که متاسفانه منجر به بعضی حوادث ناخوشایند و اعدام ها شده  است کم نیستند. در بعضی از ما حتی یک پیشنهاد غیر منطقی زبانی نیز که با اصولمان هم خوانی ندارد نیز می تواند این حس را برانگیزد. راه هایی برای جلوگیری از عصبانیت است گرچه بسیار سخت. به هر حال محدودیت ها همیشه ابتکار ه همراه دارند وقتی که به چیزی غیر از کشتن فرد خاطی فکر کنید تما راه هایی به نظرمان می رسد که هم از بعضی از مخمصه ها رهایمان کند و هم به دلایل واهی زندگیمان را به تباهی نکشد. مسئول این وضعیت چه کسی میتواند باشد غیر از آموزش و پرورش که هم امکان مناسب و هم زمان لازم را برای دادن اطلاعات این چنینی و مقابله با رفتارهای نا هنجار در اختیار دارد؟

                                                  ماندانا میرزاده اهری

                                                        93/7/8

     

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 1:36 | لینک  | 

خود در گیری ها

              "این یک متن کاملا جدیست."چند وقت پیش در اینترنت به مطلب جالبی برخوردم. راستش نتوانستم منبع اصلی را دوباره پیدا کنم که  عینا در اینجا نقل کنم. اما داستان از این قرار بود که یک تیم پزشکی از بین داوطلبان فارغ التحصیل  شش نفررا برای اجرای یک آزمایش دو هفته ای  وبا شرط پرداخت دستمزد انتخاب میکنند. قرار میشود که با قید قرعه سه نفراز ایشان نقش زندانبان و سه نفر نقش زندانی را ایفا کنند. به زندانبانها باتوم وعینک ( برای گریز از برخورد چشمی)  و لباس مخصوص داده میشود و به زندانیان ما به ازاء گرفتن لباس زندانی  یک شماره داده می شود و با همان ها شناخته میشوند. روز اول به بازی بازی و تعارف می گذرد. به زتدانبانها در یک جلسه  توجیهی اختیار تام برای هرگونه تحقیرو جنگ روانی داده می شود اما تنبیه بدنی ممنوع است. این زندانبانها به مرور که امر بهشان مشتبه میشود،  از هیچ گونه رفتار ، گفتار و تحقیری سرباز نمیزنند وجالب این که زندانیان به قدری در نقش خود فرو میروند انگار که باید و مجبور به تحمل این شرایطند وهیچ اعتراضی نمیکنند. حتی زمانی که  به آنها اعلام می شود که دستمزدی در کار نخواهد بود. تحقیر زندانیان تا برهنه کردن آنها زدن و موهای سر آنها  پیش میرود. روز ششم نامزد یکی از زندانیان که فارغ التحصیل رشته روانشناسی است ، سر میرسد و با دیدن وضعیت موجود به آن اعتراض میکند و آزمایش همانجا تمام میشود. سالها بعد وقتی فیلمهای موجود به این شش نفر نشان داده می شود هیچکدام چه زندانیان چه زندانبانان باور نمیکنند که در آن چند روز تن به چنین اعمال وخفت هایی داده اند. میشود نام این آزمایش را "دیکتاتور یک دقیقه ای " گذاشت . بعد از خواتدن این مطلب بارها از  خودم پرسیدم ظرفیت هر کدام از ما در چنین مواقعی چقدر است؟ وقتی به ما اختیاری داده می شود چقدر حد و حدود خودمان را میدانیم  و به نسبت ما دیگران چطور؟ آیا واقعا هرکدام از ما در مواقع این چنینی قرار گرفته و خودمان را محک زده ایم ؟

             تجربه به من می گوید انسانها در موقعیت هایی که قرار میگیرند تعریف می شوند. من از خودم چندین نقش می شناسم که شاید تا قبل از قرار گرفتن در آن موقعیت ها هرگز به آنها که دردرون من حک شده بودند، پی نبرده بودم. البته تربیت و دانش یک جاهایی به کمک آدم می آید و معمولا در جهت سالم و بهتر پیش بردن کارها که آن هم باز به موقعیت بستگی دارد. تا به حال جایی بودید که از هر نظر زیر موشکافی باشید؟ در بهترین موقعیت ها، با شیک ترین لباسها، همیشه جمعهایی وجود دارند که با شما به عنوان یک فرد مشکل خواهند داشت و اعتماد به نفستان را زیر سوال خواهتد برد، ظاهرتان را یا رفتارتان را نمی پذیرند. بیش از حد به نظرشان فلسفی می آیید. با این حال به شما لبخند می زنند و شما اصلا متوجه تفاوتها نمی شوید. وجنگ روانی موجود ادامه دارد. مشکل کجاست ؟ شما برای آن جمع زیادید ؟ از جمع پایین ترید؟  یا انقدر هم سطحید که ... در حالی که خود را متعلق به جایی میدانید و شواهد هم نشان می دهد که هستید، مجبور میشوید برای اثبات آنها کارهای عجیب بکنید چون احساس می کنید با همه توانائیهایتان دیده نمیشوید. مگر اینکه یک سری شروط را قبول کنید و آن مافیاییست که در آن جمع بخصوص وجود داردو می خواهد شما را وادار کند همه چیز را چه غلط و چه درست  از دید آنها ببینید وتائید کنید. بعضی آدمها این مشکل را با صمیمت های سریع و بیش از حد  پوشش میدهند و خود را به نوعی از زیر این ذره بین ها می رهانند ، بعضی دیگر بیشتر در خودشان فرو می روند. به هر صورت به هر کدام از این دو گروه اگر قدرتی تام الاختیار تفویض شود ، برای اعمال قدرت از هیچ گزینه ای دریغ نخواهند کرد. قدرت نوعی اعتماد به همراه دارد. حالا اگر کسی به قدرت از نوع قدرت من اعتماد نکند و من  تام الاختیار باشم.؟...فکر میکنم آدم خطرناکی میشوم. فکرکنم لحظه ای فراموش میکنم این آدمها همان هایی هستند که تا چند ساعت پیش بهشان احتیاج داشتم وکلمات چاپلوسانه برایشان از دهانم نمی افتاد همان دکترها،  مهندسها، عزیزم ها، فدات شم ها...فکرکنم شروع کنم این اشخاص قوی را که چون من تام الاختیار نیستند به سخره گرفتن و تحقیر کردن. شاید شکنجه شان دهم ، شاید آزارشان کنم. شاید هم نه...شاید بسته به ظرفیتم موقعیت خود و اطرافیانم را تثبیت کنم وشاید مفید تر باشم. ولی این باز برمیگردد به موقعیت و شرایطی که  در آن به عنوان یک تام الاختیار تعریف میشوم. آیا این شرایط به من و قدرت های من وابسته است . یا من تنها نقش ملعبه ای را بازی میکنم که به راحتی میشود اورا با مهره دیگری جابجا کرد؟...وفقط خدا میداند چقدر عقده و خود درگیری در تک تک ما خوابیده که خودمان از آن بی خبریم و خدا میداند واقعا برای چند تای آنها مقصر خودمان هستیم؟ شاید هم یک وقت هایی حرف این شاعر راست باشد:

 یا رب روا مدار  که گدا  معتبر شود    

چون معتبر شود زخدا بی خبر شود

                                                                       

                                           ماندانا میرزاده اهری

                                                 93/7/2

                                                                                                        

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 23:39 | لینک  | 

رسوم از یاد رفته

           قدیم ترها...یک رسمی، ادبی ، چیزی... کتاب به اون بزرگی از دستم ولو می شود روی زمین. دریغ از اینکه یک نفر خم شود و آن را جمع کند.. حالا آنهایی که پشت کنکوریند می دانند درس خواندن در کتابخانه یعنی چه ؟ از یک طرف فلاسک چایت را با خودت می کشی و از طرف دیگر حداقل 6 تا کتاب قطور را ...کم نیست که از 8 صبح هم تا 8 شب حساب کنی  می شود 12 ساعت ،  دوازده ساعت ،6 تا کتاب. تازه... کتاب تست ها هم جداست. تنقلات و ناهار و میوه و...( بالاخره ویتامین واملاح هم نیازداری) خوشبختانه موقع رفتن بود و از این حیث کمی سبکتر بودم.

       می روم کفش فروشی. کفشی را پسند می کنم وبه قول خودشان پا می زنم.  یارو می پرسد : " آقاتون هم قد بلنده ؟"  اول میگویم : نه! میگوید : نه!؟ بعد میگویم که بله ! ، می بینم یارو ول کن نیست ، کمی این دست و آن دست میکنم و آرام می گویم: من اصلا ازدواج نکردم. - "چی !!؟ ازدواج نکردین ؟ اصلاً ؟ وااااای خانووووم.... شما چه حوصله ای دارین ! هنوز ازدواج نکردین !؟ به سن شما خانمهای دیگه دوتا بچه شیر دادن! " توجه داشته باشید این یک کفش فروشی زنانه است و یاروی مذکور یک آقای مذکر هستند. هیچ نسبتی هم با هم نداریم. خواستم بگویم منظور ؟ ... خواستم بگویم شما ازدواج کرین ؟... نه... بیشتر می خواستم بگویم : به شما چه ربطی داره؟...می خواستم بگویم...ولی فقط یک لبخند زورکی زدم و هیچ چیز نگفتم. فکر کنم می خواست پاشنه کفشم را با قد آقایمان ست کند. چقدر بهتر آقایی نداریم که زورزورکی با هم ست شویم...والله! اتفاقاً چند روز پیشتر دو زوج جوان را دیدم که آقا پیراهنش را با شال خانم ست کرده بود. پیراهن سه دگمه صورتی شب رنگ هماهنگ با زمینه شال خانم. هوا هم تنگ غروب بود و شب رنگ درخششی داشت. آقا هم از آن اقاهایی بود که همیشه دوسه قدم این ور، دوسه قدم آن ور  یا دوسه قدم عقب تراز خانمشان راه میآیند و در آن حال دور وبر راهم  رصدی میکنند. تقصیر خانمهاست. خب عزیزم شما که قدتان کوتاه است چرا میروید با مرد قد بلند ازدواج میکنید که اولا مجبور باشید هرروز پاشنه ده سانتی بپوشید و پدر خودتان و کمرتان را در بیاورید  تازه به حد نصاب نرسید بعدآن وقت یک بیچاره قد بلند باید برود شوهر قد کوتاه بکند وخودش را  از پوشیدن کفش پاشنه بلند (حداقل در مدت زندگی مشترک که الان نمی دانم دوام آن به چند ماه رسیده است ) محروم کند؟ همه اینها برمیگردد به اینکه این رسم قشنگ ریختن کتابها و جمع اوری آن توسط فرد مذکور مدتهاست که ور افتاده است. و.اگرنه همه میدانند فقط در صورت شانه به شانه شدن است که ممکن است آن ضربه کاری باعث ریختن کتابها از دست طرف مقابل واتفاقات خوشایند بعدی شود. البته... آن شب مذکور کسی به من تنه نزد، فقط آن کتاب همینطوری یه هویی از دستم افتاد کسی هم که مسئول نبود پس هیچی. همه همینطور ایستادند و من مجبور شدم کل بارهایم را زمین بگذارم تا دستم خالی شود برای جمع آوری و تدوین کتاب  که مثال جگر زلیخا پخش وپلا شده بود این ور و آن ور و باور کنید  تنها چیزی که در دلم گفتم همین بود که  "والله دعا به جانتان می کردم! واگرنه من که الان می خوام ادامه تحصیل بدم." شوخی ندارم ها. انقدر اوضاع خرابه ! اصلا به زور هم مگر آدمها با هم دست می شوند؟ یعنی به فرض محال یکی از همین ها می آمد و مثلا از دستش در می رفت و پیشنهادی میداد. خب ،مرد مومن!  برای من خم نشدی حتی این کار کوچک را انجام بدی!  من دقیقا روی چه چیز شما باید حساب باز کنم؟!" به نظر شما من آدم متوقعی هستم؟نیستم!

                                                   ماندانا میرزاده اهری

                                                          93/6/20           

 

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 17:13 | لینک  | 

عادتها

تاهمین چند سال پیش زل میزدیم به دیوار روبرو به آینده فکر میکردیم ولی الان به مدد تکنولژی و برنامه های مختلفی که نوشته شده زل میزنیم به دیوار روبرو و اصلا وقت نداریم به آینده فکر کنیم. زندگی درست کرده ایم برای خودمان....

اشکالی ندارد که ببینیم بچه های نسل های نو چطور زندگی میکنند ، فکر میکنند واصلا اوقاتشان را چطور میگذرانند....فقط این اشکال دارد هرجا می خواهیم برویم باید کیف های اضافه مخصوص حمل تکنولژی های مختلف به همراه رابط ها شارژرها و چیزهای مرتبط دیگر داشته باشیم وکلاف سردرگم این همه سیم های درهم گره خورده ....

امروز داشتم مطلبی در مورد خودارضائی میخواندم. بعضی از روانشناسان معتقدند که در صورت فراهم نبودن  شرایط ارضا جنسی سالم ومطمئن حالا ازدواج ، دوستی یا هرچیزی که قانون واحترام پشت آن است ، این راه برای برطرف کردن نیازهای جسمی بهتر از کشتن حس وبی تفاوتیست. اگرچه مسائل روحی انسان را ممکن است درست پوشش ندهد. آنهایی که متعصب مذهبیند این عمل را گناه میدانند. البته به نظر من ، چه ازدواج های مکرر و چه  خود ارضاییهای با فواصل کم ومتعدد  هر دوی این ها به نوعی اعتیاد محسوب میشود و از بحث گناه و گناهکاری هم که بگذریم، مضر است . مثل عادت به سیگارومواد مخدر ، مشروبات الکلی ، اینترنت ، فیلمهای پورنو، دیگر دشمن پنداری ، دزدی ، محکوم کردن عقایدی که شبیه عقاید خودمان نیست ، زدن سر آدمهای بیگناه ، تکرار کردن یک سری مطالب و جمله های زیر خاکی که دیگر محلی از اعراب ندارد، پافشاری روی عقاید کهنه بدون در نظر گرفتن شرایط روز جامعه  و خیلی چیزهای دیگر...وقتی به صورت عادت دربیاید آن هم یک نوع عادت وسواسگونه، مضر است ، اصلا تعارف هم نداریم!

بچه های نسل نو منابع اطلاعاتی خوبی در دسترس دارند، با فشار یک دگمه هر آنچه را که می خواهند به دست می آورند. با دانستن یک یا دو زبان اصلا مجبور نیستند به هر آنچه به زبان مادری گفته و نوشته می شود و به هر حال منشعب از یک طرز تفکر فرهنگیست حالا با کمی پس وپیش، قناعت کنند. بچه های نسل نو در یک جامعه جهانی زندگی میکنند که در آن همه چیز برای خود تعریف دارد،  قانون دارد و حساب کتاب. نسل نو در کشوری به نام اینترنت زندگی میکند، که در آن فرهنگهای مختلف با هم مباحثه مینشینند ومی آموزند وقطعا خیلی از نسل دیروز خود ، که دوره من باشد بهتر ریزه کاریهای این فضا را می شناسند.

داشتم فکر میکردم چرا بعضی از ما ادمهای یک یا دو نسل قبل اصرار داریم با عادتهای مضرمان دیگران را به خودمان بخندانیم؟ مگر وحی منزلست که از یک سنی به بعد آدمها دیگر تغییر نکنند یا عادتهایشان را ترک نکنند ؟!

                                                 ماندانا میرزاده اهری

                                                        93/5/27      

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 12:0 | لینک  | 

خنده

         ترم یک را  در باکو با یک خانم معلم سنتی ادبیات آذری پاس میکردیم. بچه های ترک ( اهل ترکیه ) که با من همکلاس بودند، عادت  داشتند به محض اینکه سوژه ای برای خنده پیدا می شد همگی، چه دختر چه پسر، راحت وبی ریا و با صدای بلند می زدند زیر خنده، این عادتشان کم کم به من هم سرایت کرده بود. بعد این معلم سنتی ما گیر : "چه معنی داره شما انقدر بلند می خندید؟  زشته...عیبه!!!! " به نظر من هم که از ایران آمده بودم  حتی حرف این معلم واقعا بی معنی بود چه برسد به آنها که در مدارسشان با هم درس خوانده بودند و بزرگ شده بودند و همدیگر را همینطوری قبول کرده بودند. حالابعد از این همه سال  آقای اردوغان هم دارد شبیه حرفهای آن معلم سنتی آذری را واگو می کند منتها او از دید سنتی می گفت، این یکی به فساد اخلاقی و این چیزها ربط می دهد .  اتفاقا من از بودن در جمعشان واقعا ًاحساس نشاط می کردم.  چرا با صدای بلند خندیدن عیب است؟ مگر در جلسات خنده درمانی جمعیت را وادار نمی کنند ده دقیقه  بی هیچ بهانه ای و با صدای بلند بخندند، اگر تاثیر مثبت ندارد مریضند این کار را می کنند ؟! چه میدانم ، شاید هم دولتمردان ترک می ترسند یک وقت  دیگران فکر کنند ملتشان خیلی شادند چشم بزنند. بعد چیزی به روزشان بیاید که درکشورهای همسایه شان دارد اتفاق می افتد . الله و اعلم.

                                ماندانا میرزاده اهری

                                      93/4/10

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 14:8 | لینک  | 

ما بیماریم؟

        فکر نمی کنم و نمیکردم که از یک مسئله غمگینانه ، غمگین صحبت کردن هنر باشد. با این حال ما غمگینیم  چرا که ما بیماریم، بیماریم  با افکار گذشته مان با خاطرات مرده مان، با روزهای فراموش شده زیرخاکی ، با آنچه که می توانستیم داشته باشیم و نداریم ، با آنچه می خواستیم باشیم و نیستیم . ما بیماریم ...این را من نمی گویم کافیست شماره یک مطب روانشناسی را بگیرید و مبلغ درشتی بپردازید تا روانشناس به شما بگوید تمام آنچه اکنون مانع شما یا در صورت توهم موجب پیشرفت شماست ، درد خاطرات گذشته است. آخرفرقی که  نمیکند " درد را از هر طرف که  بنویسی درد است."   

مرگ یک لحظه است،  می آید و می رود. مرگ گرم است و گاهی سرد. مرگ سرد از مرگ گرم کشنده تر است . مرگ سرد هزاران بار مردن است. هزاران بار از چرایی تولد و از چرایی اتفاق  پرسیدن و ادامه دادن است .  مرگ سرد بارها ترا می کشد، بمبارانت میکند،  خانه ات را ویران میکند هی آرزوهایت را برباد میدهد، ختنه ات می کند ، چون دستان بزرگ خریداران مواد لمست می کند که شاید یا  حتما خیال تجاوز راهم در ذهن می پرورانند، مرگ سرد هر روز روی تو اسید می پاشد، میسوزاندت واین زخم لعنتی..... مرگ سرد ، سردت می کند. مثل یک جسد متحرک .

        ما می رقصیم ، فوتبال نگاه می کنیم وشو وسریال، داستانهای بامزه می خوانیم، لباسهای فانتزی و رنگهای شاد می پوشیم حتی اگر بتوانیم در خیابان بلند می خندیم و کله معلق میزنیم ، برای آنکه همین ناراحتی های به ظاهر کوچک اطرافمان  که هرروز خدا را شکر میکنیم که به اندازه ناراحتی های این وآن نیست برایمان تحملپذیرتر شوند. همین ۀودگی هوا، غذاهای هورمونی ، همین بیکاری و بیهدفی ، همین مشکلات اقتصادی و.....چیزهای پیش پا افتاده ای از این دست. من نمیدانم دولتمردان  انسانها را بیش از این چه فرض میکنند. یعنی کلا تصوری از ذهنیت آنها در مورد ظرفیت انسانها ندارم.  چرا من باید غصه کوبانی و فلسطین و جاهای دیگر را بخورم وآنها آن بالا بنشینند و هی همدیگر را به رسمیت نشناسند و مردم را در یک چرخ گوشت بزرگ چرخ کنند .بعد من ، من نوعی که دلم می خواهد مشکلات 1+5 زودتر حل شود، رئیس جمهور جدید دستش باز تر شود، بیکاران  کمتر شوند ، ریسک سرمایه گذاری بالا برود و همه این ها حداقل در همین دو سه سال مانده اتفاق بیافتد ویا اگر قرار نیست رفاه نسبی در جامعه باشد ، حداقل آرامش نسبی برقرار باشد، حالا باید به این  سوژه های جدید احمقانه فکر کنم . ما چی هستیم؟

        شاید جدی باید اگهی استخدام داد برای مشاور روانشناس. یک آگهی کوچک کافیست که اعلام کنیم به تعداد متنابهی از آنها نیازمندیم. در همین روزنامه همشهری یا فیسبوک یا شاید هم در تایمز یا روزنامه ای دیگر. شاید هم بخشی از مشکل بیکاری جامعه به این شکل حل شود. مابیماریم.... فکر نمیکنم  چیزی به نام جنگ و خونریزی ، جنایت و کشتار برای کسی و به خصوص یرای کسی که در راس آن است، کسی که تصمیم گیرنده است وکسی که تحریک کننده است  تا به حال عاقبت به خیری داشته است... یک جایی یک طوری می آید وگند به همه زندگی آدم می زند ، حالا یک سال این طرف یا ده سال آن طرف. قانون است، قانون طبیعت و به من وشما وسیاست وهیچ چیزدیگر هم ربطی ندارد. فکر میکنم شاید  یک جور وسواس گاهی مانع می شود ما کمی منطقی تر به آینده مان فکر کنیم .

                                                      ماندانا میرزاده اهری

                                                             93/4/9

 

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 2:0 | لینک  | 

آفتابه لگن....

چند روز پیش  برای کار به جایی مراجعه کردم. بیشتر چون مامان خواسته بود.  یک شرکت خدمات پس از فروش بود. به مشتری ها زنگ می زدند و آنها را در مورد خدمات ارائه شد که بیشتر درزمینه  صنعت خودرو بودف سین جیم می کردند. بیست و هفت نفر بودیم و  فکر میکنم تقریباً سن من از همه بیشتر بود. دختر جوانی که خود را مدیر منابع انسانی شرکت معرفی کرد یک سری توضیحات  در مورد چند و چون کار به ما داد.  نحوه کار که به صورت هر فرم با یک قیمت مشخص بود . بسته به تعداد و البته قیمت به شما حقوق و بیمه تعلق می گرفت. 400 پرسنل خانم،  در شش طبقه ، تعطیلات تعطیل والبته بدون حقوق  با دوشیفت کاری 8:30 تا 13:30 و13:30 تا17:30 .شش شیفت کاری در هفته وخب تعداد شیفت های بیشتر کار بیشتر. اما باید دوره آموزشی گذراند. بعد هم امتحان بعد هم یک هفته آزمایشی. بعد آیا شود یا خیر. نفری 5000 تومان بابت کلاس آموزشی از ما گرفتند که بعدا خورد خورد در سه ماه به ما برگردانند! یک سی دی هم به ما دادند که معلم کلاس آموزشی که مدیر مربوطه قبلش به ما اشاره کرده بود که حتماً به احترامشان بلند شویم!   یک دختر کمی جوان تر از این مدیر بود که احتمالا فکر میکرد یکی از خوش لحن ترین اساتید دنیاست. سی دی ها را پخش کردند و روز کلاس آموزشی را مشخص کردند. دو روز برای دو گروه. معلم تاکید کردکه واو به واو جزوه را بخوانیم که کلاس فقط در حد رفع اشکال باشد .

سی دی را که باز کردم از این همه جزئیات خنده ام گرفت. راستش اولش به خاطر این که کار به نوعی کار روابط عمومی بود، بدم نیامد. با مردم حرف زدن به هر حال خوشایندی هم دارد . ولی وقتی صدای خانم توی فایل صوتی ازمایشی را شنیدم نظرم کاملا عوض شد. یک لحن خشک رسمی  با یک سری جمله هایی که کاملاً از رو خوانده می شود و به هیچ عنوان حق پس و پیش کردن یا عامیانه صحبت کردن با مشتری را ندارید. حتی حق تفهیم سوالاتی که اصلا  از اول بد پرسیده شده و شما می دانید مشتری را به اشتباه می اندازد قبل از اینکه مشتری اعلام کند سوال را درست نفهمیده ،ندارید.  من یاد یک سری بازار یاب افتادم که مدتها به ما زنگ می زدند و برای کپسولهای اتش نشانیشان دنبال مشتری میگشتند . همینطوری صحبت می کردند . یعنی اولش اجازه می گرفتند و بعد عین ماشین شروع می کردند یک سری توضیح دادن و یک سری سوالات ربط و بی ربط پرسیدن و من همیشه خدا یا قطع می کردم یا عذر خواهی میکردم و اصلا وارد بحث نمیشدم. مخصوصا که لحن همه شان هم مثل هم بود شبیه همین صداهای تستی روی همین سی دی. یک نگاه سرسری کردم وبرنامه رابستم.

            مادر من مخابراتی بود و طبق آموزشی که قبل از انقلاب گرفته بود با مشتری ها خیلی خودمانی و راحت صحبت می کرد .بعد ها که همه خانمها را از حومه جمع می کنند و می برند توپخانه شروع می کنند بعد از مثلا بیست سال آموزش دادن که اینطور نباشد و آن طور باشد. سرکلاس آموزشی که رفتیم قبل از شروع کلاس تقریبا همه داوطلبان متفق القول بودند سوالات زیاد وپیچیده است و مشتری چرا باید، مخصوصا با این لحن ماشین وار پرسشگر ،  بخواهد وقت بگذارد و جواب بدهد.ولی انها معتقد بودند که  این موسسه جواب خود را پس داده و اصلا مشتری ها منتظر شما هستند. به علاوه هنر فن بیان شما پس این وسط چه می شود! البته خود معلم هم به ماشینی صحبت کردن اعتقاد نداشت ولی دستوالعملها راه دیگری برای شما نمیگذاشت. دست شما در اصل فقط در حد استرس دادن به جمله باز است که طبیعتا ما در حالت عادی هم آن را انجام می دهیم . ولی چیزی که اصلا به دلم ننشست برخورد اولیه خود معلم در زمان شروع کلاس آموزشی بود. خیلی طبیعی سی دی دو تا از بچه ها در کامپیوترهایشان نخوانده بود. وقتی این را اعلام کردند  معلم با یک جذ به مصنوعی و با همان لحن خوشگل وچشمان گرد شده گفت: " این امکان نداره!" وبعد انگار که می خواهد مچ بگیرد گفت:"بده ببینم ، الان همین جا امتحانش میکنم، می فهمم." و بعد که دید نه واقعا سی دی  باز نمی شود. با یک لحن طلبکارانه گفت: "خب معلومه...ور داشتین سی دی رو با سیم ظرفشویی شستین... اینا ها خطهاش هم این جا معلومه.. بعد می گین باز نمیکنه." آن دختر آرام گفت :"  نه من از جعبه در آوردم گذاشتم کاریش نکردم." و صدایش فید شد. کلاس ساکت بود و من داشتم فکر می کردم این آدمهایی که انقدر دارند دم از ادب با مشتری می زنند، از بهارشان پیداست که با توجه به زنانه بودن محیط کار(با چهار صد پرسنل) چگونه سالی خواهند داشت. وتصور کنید یکی از شرایط این موسسه این بود که افراد لیسانس یا حداقل دانشجو باشند. درست است که من هم کلی از تکنولژی روز دنیا عقبم . من هم از یک سری برنامه ها تا به حال استفاده نکردم . گوشی مدل پایین دارم و خیلی چیزهای دیگر . ولی آخر شستن سی دی با سیم ظرفشویی؟! آن هم در مورد مخاطبی که حداقل بیست وسه چهار سال دارد. باصدای کمی بلند گفتم:"خب سی دی ها رو فله می خرند بالاخره یکی دو تا پرتی هم توش داره دیگه... سیم ظرفشویی دیگه برای چی ؟"  فکر میکنم فهمید وکمی جمع وجور تر کلاس را ادامه داد. آمدنی شیفت بعد از ظهر تعطیل شده بود من با همان لحن سی دی از یکی دو تا از خانمهایی که دم آسانسور منتظر بودند پرسیدم : به عملکرد این شرکت از یک تا ده چه امتیازی میدید ؟ سکوت وقیافه های خسته ودلزده این دو گرچه احتیاجی به تفهیم سوال نداشت ، به هر حال تکرارش هم نتیجه ای نداد.   برای امتحان نرفتم به مامان هم گفتم اصلا چنین توانی در خودم نمی بینم. آدم باید با خودش صادق باشد و قبول کند هر کاری عرضه خودش را می خواهد.  فعلا کامپیوتر و گاهی مطالعه وگردش عصرگاهی آرامش بیشتری دارد.

راستی امروز  به مطلب جالبی برخوردم جدا از فشاری که به خاطر تعدیل روی کارمندان خانم می آورند و حقوق های جالب توجهی که به آنها می می دهند، ظاهرا قرار بر این شده یا می شود که دختران مجرد بالای سی سال در صورت تمایل بتوانند یک فرزند دختر را به فرزند خواندگی قبول کنند. و من هرچه فکر میکنم وقتی یک خانواده متشکل از هر دو- پدر و مادر- از عهده خرج یک بچه بر نمی آیند ، یک خانواده تک والده  چگونه خواهد توانست، عقلم به هیچ کجا قد نمیدهد.

                                                         ماندانا میرزاده اهری

                                                                93/5/5

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 19:26 | لینک  | 

دماغ

یکی از بزرگترین معضلات نسل جدید بعد از یک سری معضلا ت دیگر همانا دماغ است. دماغها بر دونوعند گوشتی و استخوانی ودر سه  اندازه عرضه شده اند بزرگ ، متوسط و کوچک.  کسانی که دماغهای بزرگ استخوانی دارند که دغدغه ای ندارند یا عمل می کنند یا عمل نمی کنند واگر عمل کنند یک حالت دارد که در بیشترین در صد موارد دیده شده :"عمل رضایت بخش است."  دسته دوم آنهایی هستند که دماغهای بزرگ گوشتی دارند که دو حالت دارد یا عمل می کنند و یا عمل نمی کنند، اگر عمل کنند دوحالت دارد یا چیز چندان جالبی از کار در نمی آید و به منتها الیه شرق یا غربی تغییر جهت پیدا می کند و نیاز به عمل جراحی مجدد دارد و دوباره عمل می شود و هر روز بدتر از دیروز "دینگ دینگ"  و یا اینکه همه این اتفاقها میافتد ولی شخص همانطور کج وکوله قبولش می کند و شخص ثالث هی از خود می پرسد که خب چرا واقعاً؟  اولش که بهتر ازاین بود و رویش هم نمی شود این را بلند به خودشان بگوید دسته سوم آنهایی هستند که دماغهای متناسب دارند وآنها هم تحت تاثیر گروه دوم  یک جورایی با خودشان درگیر هستند! معمولا این دسته صاحب دماغهایی با اندازه متوسط هستند.

سوراخ کردن یکی دیگر از بلاهایی است که بر سر دماغ آورده می شود. این مهم به منظور انداختن حلقه یا نگین به داخل آن است و من همیشه فکر می کنم اگر گوشواره ( دماغ واره؟) چسبان یا حلقه  ویا در مواردی که بیشتردرقبایل بدوی دیده شده مثلاچیزهای مثل سرنیزه و گوشتکوب و غیره را از دماغ خارج کنند آیا انسان به جای دو سوراخ از سه یا چند سوراخ نفس خواهد کشید؟ وآیا اگر انسان از سه سوراخ نفس بکشد برای سلامتیش بهتر است یا بدتر، کالری بیشتری می سوزاند یا کمتر، از نظر شرعی ایراد دارد یا خیر و یک عالمه سوالاتی از این دست.

و اما دماغ اصولا کاربردها فراوانی دارد در هندوستان یکی از اشکال بوسیدن با دماغ صورت می گیرد به این ترتیب که دو فرد مذکر و مونث روبروی هم و کنار به کنار یک درخت قرار گرفته و دماغهایشان را روی هم قرار میدهند به این نوع بوسیدن، بوسه از نوع بالیوودی اطلاق می شود.

 دماغ در زندگی کسی فرو کردن است که به مفهوم کاوش بیش از حد وفضولی به کار می رود نیز یکی دیگر از روشهای استفاده از دماغ می باشد که فرد مذکور با این روش  بعضاً به شکل موجودات چهار پا هی مسائل زندگی دیگران را به وسیله آلت مزبور بو کشیده و تداخل می نمایند. متاسفانه این مهم نه تنها با جراحی بهبود نمی یابد بلکه در مواردی تشدید آن هم دیده شده است.

در سالهای اخیر بسیاری از دختران ایرانی به محض اینکه به سن 18 می رسند مبادرت به جراحی زیبایی بینی میکنند. حالا چه این دماغ ها ایراد واحتیاجی به جراحی داشته باشد و چه نه. واین مهم به قدریست که اگر خداوند تبارک و تعالی بر حسب تصادف در این موردخاص  بنده حقیری را مورد عنایت قرار داده باشد آن بنده حقیر باید به سرهمه عزیزان و پیغمبران و پنج تن آل عبا قسم یاد کند که دیگران در مورد طبیعی بودن بینی او شک نکنند. تازه در صورتی که قسم او را باور کنند.

من نگویم که به حرف دل من گوش کنید

داخل بینی  خود  فقط یک  انگشت کنید

جای بینی  چقدر خالیست  بین چشم ولب

هان ...آن سوراخها را با روتوش ،پوش کنید

عاقبت عَلف(با سکون لام) دهان بزبزک  شیرین کرد

این همه دماغ کوچک  با چه مَزدوُج (فتح میم ، ضم و) کنید...

           

 

 

و به این ترتیب زندگی ادامه دارد....

                                     ماندانا میرزاده اهری

                                             93/4/27

 

 

 

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 18:21 | لینک  | 

"لایک دادن یا لایک ندادن ...مسئله این است."

       می دانید از چه چیز خودم خوشم می آید؟ نه اسم دارم، نه رسم ، نه موقعیت آن چنانی دارم، نه پول فراوانی . آن وقت میدانید از چه چیز فیس بوکم خوشم می آید؟ نوشته که می گذارم ، چون چهار عامل قبلی را ندارم هرکس که لایک میدهد، میدانم از روی خودشیرینی یا پاچه خواری و من را الکی گنده کردن و این چیزها نیست. یک چیزی توی نوشته به دلشان نشسته و یا دست بر قضا کار خوبی شده و تازه آن هم درجه بندی دارد. حتی در کارهای بهتر هم بعضی ها یک نوعی را می پسندند وبعضی دیگر نوعی دیگر را. یعنی مخلص کلام چرت و پرت که می نویسم حتی برای دلخوشکنک من بینوا هم که شده ، یک دانه هم لایک ندارد. آن وقت این بیچاره ادمهای معروف. می آیند و در صفحه شان یک عطسه می کنند..... هشتاد هزار لایک و پانزده هزار و پانصد ونود ونه کامنت میگیرند. که خدا نکند یکی از آنها خلاف جهت رودخانه نوشته شده باشد. آنچنان کامنت های بعدی بر سرش فرود می آیند که بیا و ببین. واین طوری حس میکنم که انسان خوشبختی هستم . یکی از خوشبخت ترین انسانهای روی زمین که بابت نوشته های پرت وپلا هرگز لایک نمی گیرم و ایضاً خدا را شکر فحش هم نمی شنوم وهمه چیز در سکوتی صد مرتبه از فحش بدتر برگزار می شود.

       آقا جان ! بلند شدیم رفتیم یک کلاس هنری . من بودم ویک دختره که پهلوی من نشسته بود و چند نفردیگر که جدید بودیم و بقیه کمی قدیمیتر. استاد باسابقه کلاس ما هم در یکی از این برنامه های تلوزیونی نقش آفرینی کرده بود که داشت همان زمان ها از تلوزیون پخش می شد که واقعا خیلی چیز خاص و درخشانی هم نبود. آقا این شاگردهای قدیمی تر شروع کردند: "استاد برنامه تون رو دیروز دیدیم ...چقدر عالی بودید... چقدر خوش درخشیده بودید... چقدر فلان بودید، چقدر بیصاربودید.." حالا تشویق کن و دست بزن و استادهم کفش بریده بود و هی با اشاره سرو دست از بچه ها تشکر می کرد. انگار مثلا طرف دیروز روی رد کارپت با آخرین مدل لباس فلان برند قدم می زده و آخر شب هم اسکارش را گرفته که حالا بیا وسط ...هااااا ..کف ...سوت .... دختر بغل دستی من یک ابرویش را انداخت بالا و یک نگاه به من کرد که" مثلاً که چی ؟" . من هم که مدتها بود از این محیط های هنری دوربودم، کمی این اداها فراموشم شده بود. مانده بودم که یا این بچه ها دارند شوخی می کنند و دست می اندازند و یا استاد متوجه نیست اصلا کل آن برنامه انقدر جدی نبوده است . آن دختر یکی دو جلسه آمد ودیگر نیامد. من هم راستش زورم آمد بروم سر پول کلاس که البته خیلی هم گران نبود ، چانه بزنم و پولم را پس بگیرم و بعد هم خب فکر کردم بالاخره همه چیز را همه کس می دانند. از هرکسی میتوان چیزی آموخت.

      چقدر خوب است که کاری نکنیم که افراد امر بهشان مشتبه شود، به خدا گناه دارند بنده های خدا.

                                      ماندانا میرزاده اهری 

                                              93/4/20

 

 

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 23:4 | لینک  | 

"راستی لئو،.... نگران نباش!"

               همینطور که تعداد گلها کنتور می انداخت ، شاخ بود که به شاخهایم اضافه میشد. طرفدار تیم خاصی نبودم می دانستم آلمان تیم برتر هست و برزیل هم خودمانیم به زور به زور کشیده بالا ودو بازیکن مهمش هم یکی به خاطر مصدومیت و یکی به خاطر دو اخطاره شدن در این بازی نیستند. ولی این طور که این آلمان ها گل می زدند ، فکر میکردی انگار گل زدن آسان ترین کار، در دنیا ست . در عین اینکه داستان خیلی بامزه بود راستش بعد از گل چهارم دیگرحس خوبی نداشتم. دلم به حال قیافه های زار و نزار بازیکنان برزیل می سوخت مخصوصا که بدانی این تماشاچی های کشورهای آمریکای لاتین نهایت کارشان این نیست که بیایند در صفحه فیس بوک چند تا فحش بدهند و خلاص. شاید به خاطر همین بازیکنانش آخر بازی آن قدر دعا کردند و هی به خودشان صلیب کشیدند. شنیدید که تماشاگران برزیلی - البته آن هایی که در نیمه دوم هنوز در ورزشگاه بودند - بیشتر تیم آلمان را تشویق کرده اند تا تیم کشور خودشان را؟

               دیروزبعد از ظهر بر حسب تصادف داشتم داستان "من آخرین یهودیم" نوشته ئ شیل رایشمن را می خواندم. انقدر فجیع بود که نتوانستم آن را تا انتها ادامه بدهم. من نمی دانم مشکل آلمان با یهودیها از لحاظ تاریخی چه بود. ولی ظاهرا خیلی مشکل داشتند که با آنها در اردوگاه های تربلینکا اینطور بی رحمانه رفتار میکردند. انگار یک جور تحقیر تاریخی را مدتهای مدیدی تحمل کرده باشند حالا بیایند سر آدمهای ربط و بی ربط تلافی کنند. ببینم اسم مربی تیم آلمان همین که می گویند قله کلیمانجارو را فتح کرده و گواهی نامه اش را به خاطر سرعت غیر مجاز (یعنی چه سرعنی مثلاً!؟) از دست داده - "یواخیم" – یک اسم یهودی نیست؟

           راستی لئو! نگران نباش ! هفته بعد این موقع، همه چیز چند روزی هست که تمام شده است.                                

                                             ماندانا میرزاده اهری   

                                                 93/4/18

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 11:53 | لینک  | 

معنی اسم ماندانا

چند باری کسانی معنی اسم من رو پرسیدند: این اسم از جشن های 2500 ساله  به این طرف باب شد  وتا مدتها هم جز ء اسم های شیک و مورد استفاده بودو بعد از انقلاب یواش یواش کمتر شد. به طوری که من یادم هست دبستان توی کلاسی که من درس می خوندم همیشه  از دو تا چهار نفر به این اسم بودند. "ماندانا"
ماندانا رو برای خود من از بچگی از ریشه "ماندن " تعریف می کردند یعنی همیشه جاوید و زنده. با این تبصره که شاید این ریشه به نوعی با پسوندهای یونانی  آمیخته شده است.
میدونید که ماندانا در اصل دختر آستیاگ یا اژدهاک آخرین پادشاه ماد بود و همسر کمبوجیه اول و کوروش پسرش به خاطر دو بار  خوابی که پدر ماندانا دیده بوده و تعبیرش این بوده که پسر پایه های حکومت مادها را ویران خواهد کرد به محض به دنیا اومدن قرار بوده که کشته بشه که اون چوپونی که مامور این کار بوده دلش نمیاد این کار رو بکنه و رهاش میکنه و به هر حال کوروش بزرگ میشه . البته صحبت هم زیاده و تاریخ نویسهای مختلف چیزهای مختلفی گفتند.  حتی جاهایی هم گفته شده که هیچ ربطی بین ماندانا و کوروش وجود نداره.
ماندانا  اولین مدرسه ای رو که ورود همگان و نه فقط اشراف به اون آزاد بوده رو بنیانگداری میکنه که در اون مدرسه قانون ،حقوق و در مواردی تعلیمات نظامی آموزش داده می شده و ورود به اون برای تمام مردم دنیا آزاد بوده. در اصل یک مدرسه بین المللی  به حساب میومده وبا توجه به امپراطوری کوروش طبیعی هم بوده که از اقوام مختلف دانش آموز بپذیرند. البته اگر ماندانا که اولین ملکه مادر دنیا محسوب میشده اون موقع زنده بوده باشه چون ظاهرا به پیری نرسیده.

حالا یه جایی نوشته بود این اسم در ابتدا به شکل "آمیتیدا "بوده که بعید میدونم.
معنی شاه عنبر سیاه یکی از معانی که من همه جا خوندم. یعنی بهترین وبا کیفیت ترین عنبر سیاه  ( که می دونید یک ماده خوشبو کننده است)از این گذشته مان رو  مثل خان ومان به معنی خانه و کاشانه گرفتند و "مان + دانا"  رو  دانای خانه معنی کردند.
 بعضی ها میگن اسم های انگلیسی مثل : آماندا، ماندانیا، ماندان، آمندنیا  از همین اسم ماندانا حاصل شده. باکو که بودم با تلفظ اسم من خیلی مشکل داشتند و اگر مان دااااانااا تلفظ نمیکردم ، اصلا متوجه نمیشدند چی میگم. بعد ها از استاد زبانم سوال کردم ،ایشون گفتن که اصلا تلفظ درست این اسم همینطوریه.
بعضی ها این اسم رو به الهه آب و تگرگ و گل همیشه بهار هم معنی کردند که من هیچ منبعی براش پیدا نکردم.
                                                      ماندانا میرزاده اهری 93/4/9

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 13:27 | لینک  | 

صبحانه

            به نظر من یکی از مهمترین راههای  افزایش ضریب امید به زندگی  ، صبحانه است. اصلا شب باید به عشق صبحانه روز بعد خوابید. صبحانه میتوانذد از چیز های ساده ای مثل نان تازه ، پنیر و چایی شیرین ویا پیچیده تر مثل صبحانه هتل ها به صورت متنوع از انواع کالباس وسوسیس و سوپ و سبزیجات و آبمیوه و غیره  و یا در مواردی کله پاچه و امثالهم تشکیل شده باشد.  زمانی که کارمند بودم  همیشه دوساعت و گاه دوساعت ونیم زودتر از خواب بلند میشدم و در آن سکوت نیمه تاریک صبحگاهی به تهیه و تدارک صبحانه مشغول میشدم. بعضی از همکارهای ما ترجیح می دادند صبحانه رادر محل کار میل کنند ولی از آنجاییکه این امر جز ء قوانین مجاز ادارات نوشته  نشده و از قوانین نا نوشته کارمندیست من یکی ترجیح میدهم صبحانه را در آرامش و در منزل خودم تناول کرده و بعد از استراحتی کوتاه  و در ضمن استفاده از سرویس بهداشتی منزل، چیزی که در محیط  کارزیاد راحت نیست، راهی محل کار شوم. البته اضافه کنم در جایی مثل تهران از این دوساعت و نیم ، یکساعت به طور کامل صرف رفتن و رسیدن به محل کار می شود.

           بعضی تست های روانشناسی هست که یکی از سوالاتشان این است  وقتی صبح از خواب بیدار می شوید اول به چه چیزی فکر میکنید؟ خب معلوم است به صبحانه . اصلا شکل دیگر آن برایم قابل تصور نیست. راستش را بگویم کمی عصبانی هم می شوم اگر کسی زودتر بیدار شده باشد و حداقل زیر کتری را روشن نکرده باشد. بد جوری توی ذوقم می خورد. حالا ممکن است مثلا نان نباشد و طرف حوصله خرید نان نداشته باشد مسئله ای نیست آدم لباس می پوشد و میرود دو کوچه پایین تر نانش را می خرد ومی آید. ولی حداقل نیمی از دین خود را به  آغاز صبح دل انگیز  با روشن کردن زیر کتری ادا کرده باشد که معمولا هم طول می کشد تا آبش به جوش بیاید. هرچه میکنم نمیتوانم ذهنیت آدمی را که علاقه ای به صبحانه ندارد درک کنم یا کسی که وقتی از خواب بیدار میشود الکی خودش را درگیر هزار و یک کار میکند و آخرین چیزی که مثلا ساعت ده صبح یادش میافتد شبه صبحانه ایست که او را تا ناهار نگه دارد. بدون داشتن یک لیوان شیر گرم یا چای تازه دم یا امثال آن.

          تنوع در صبحانه هم بسیار مهم است. حیف که موادی مثل کالباس و سوسیس  از لحاظ غذایی  زیاد مورد تائید نیستند واگرنه به نظر من یکی از لذیذترین خوراکی ها برای شروع یک صبحانه مفصلند. تخم مرغ هم خوب است کلی ادم را تا ناهار نگه میدارد به طوریکه اصلا  احساس گرسنگی نمیکنید. انواع سوپها متواند تنوع خوبی به غذای صبح بدهد. خامه ، سرشیر، عسل ، مربا جات به خصوص آنهایی که از میوه های قرمز مثل توت فرنگی، آلبالو، تمشک وغیره درست شده اند و روی خامه سفید منظره ای بسیار دلانگیز ایجاد می کنند. منظره ای که از بچگی و از دیدن یک تبلیغ تلوزیونی که برای  یک  نوعی از خامه  در ذهنم مانده است . روی نان صبحانه و روی یک لایه خامه ، مارمالاد قرمز رنگی را مالیده میشد و کودکی  با لذت  به آن گاز می زد.

          نمیتوانم درک کنم چرا بیشتر مردم در ماههای رمضان  وقتی برای سحر بلند می شوند غذاهایی را میل میکنند که در حالت عادی برای ناهار و در موارد دیگر برای یک شام مفصل تدارک دیده می شود. مثل پلو و خورشت ها من که معمولاً یکساعت بعد  از تناول غذاهای برنجی احساس گرسنگی می کنم . شاید این به دلیل نشاسته موجود در برنج است که وقتی  در بدن تبدیل به گلوکز می شود این حس کاذب را به وجود می آورد. ولی با خوردن یک  یا دو عدد تخم مرغ و اگر دلتان خواست در ترکیبی با خرما هرگز دچار ضعف  نمی شوید. یا مثلا عسل و کره و لیوانی بزرگ شیر خوشمزه با برشی از نان سنگک یا بربری.  بگذریم از اینکه شخص روزه دار اصولا  دچار گرسنگی یا حرص غذایی نمی شود حتی اگر خودش آشپزی کند و یا  کسی یا کسانی با اشتها جلویش مشغول خوردن باشند. بدن از یکساعتی به بعد میل به خوردن را از دست می دهد و نزدیک افطار شاید بیشتربی حالی مربوط به یک روز کامل روزه داری است که آدم را با لقمه های آماده کنار چایی شیرین منتظر شنیدن هرچه زودتر اذان نگه می دارد نه واقعا حس گرسنگی . با این حال  به نظر من موادی که در صبحانه مصرف می شود ، مواد مورد نیاز بدن را در طول روز بهتر از پلو -خورشت ها و خوراک ها تامین می کند .

         بنابراین، یک روز پر شکوه را با یک صبحانه دل انگیز و متنوع آغاز کنید و اگر میتوانید هر ازگاهی تنوعی هم به آن بدهید. لازم نیست حتماً خرج زیادی بکنید . این تنوع می تواند حتی شامل عوض کردن نوع نانی که هر روز مصر ف میکنید، باشد. وعده غذایی صبح و امید به زندگی را هرگز فراموش نکنید.

                                                               ماندانا میرزاده اهری

                                                                       93/4/9

   

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 11:42 | لینک  | 

فوتبال وشبهای من

                  این روزها تب فوتبال همه جا را برداشته است و من هم از قاعده مستثنی نیستم. به هر حال کار خاصی از دستم بر نمی آید جز اینکه در وبلاگم که هیچ نمیدانم چقدر خواننده دارد نقطه نظرها ، دل نوشته هایم را واگو کنم. اول اینکه خدا را شکر فوتبال ما از قالب گل کوچک بیرون کشید وتبدیل به چیزی شد که می شود در آینده نزدیک فوتبالی در سطح فوتبال اروپا باشد. نسبت به سالیان پیش که من فوتبال را دنبال میکردم. تک روی ها کم شده بود ، کارتیمی و پاس های گروهی بیشتر بود البته تاکتیک دفاعی تیم قوی تر بود تا تهاجمی . فکر کنم تمریناتشان هنوز کم است. هنوز چیز هایی که یاد گرفتند برایشان ملکه نشده است. یک کمی کار دارند. عیبی هم ندارد. بازی مال بردن و باختن است. قرار نیست که همه برنده باشند واگرنه برای چه مسابقه می دهند؟ تیم ما هنوز نمیتواند هم سطح بازیکن های تیمهای قوی بدود. این دویدن فکر میکنم چیزیست که باید خیلی به آن پرداخت. در حمله ، در دفاع، در ضد حمله ها وبه خصوص در مدیریت زمان کمک کننده است.  البته همه این ها هم به شرطیست که آدم هزار و یک دغدغه نداشته باشد. در کشوری مثل ایران .

             اول ها که می نوشتم خیلی ها می پرسیدند چرا می نویسی ؟ خودم هم گاهی می پرسم از خودم ، هنوز هم حتی. طبیعتا در این دو سه سال اخیر که وبلاگم را  راه اندازی کردم چند ماهی که سر کار بودم یا مشغول درس خواندن برای کنکور نوشتنم را تحت الشعاع قرار داده است . ولی به هر حال نوشتم از خودم از مسائل پیرامونم، از مشکلات هم نسل های خودم ، احساساتم، انتقاداتم وبه خصوص در این مورد آخری، احساس نکردم دارم در یک دفتر برای سپردن به یک کمد در بسته می نویسم . احساس کردم با اینکه تعداد نظر دهندگان  وبلاگم زیادهم نیست اما گوش شنوا هست. احساس کردم اگر صحبت هایی که کردم منطقی بوده، جایی جوابش را گرفته ام غیر مستقیم . این که چرا تلاشی نکردم تا جایی به عنوان نویسنده مشغول باشم. راستش سالها پیش آن زمانی که سرم هنوز پرشور بود و جویای نام آمده بودم و نوشتن و عکاسی و فیلمسازی در کنار هم تجربه می کردم ودر عین حال هم اجتماع را آن طور که  بود نه آن طور که تخیل می کردم ،کم کم می شناختم. دست به یک سری کارها زدم . با شرکت های تبلیغاتی شروع کردم که کار موفقی می شد اگر ادامه پیدا می کرد و اگر حسادت های دیگران و حساسیت های بیش از حد خودم مانعی نمیشد. در مطبوعات وقتی خواستم کنار عکاسی کار گزارشگری را هم بگیرم با مانع روبرومی شدم . با این حال تجربه هایم را کردم. کلا افتخارم این است و این را با صدا ی بلند و رو به همه می گویم .هرگز در هیچکدام از کارهای از این دست که داشتم  پارتی نقشی نداشته و اگر هم داشته بعدها خودش فقط نقش مزاحم را ایفا کرده است. بگویم اصلا هیچ وقت در زندگیم اهل باند بازی و مافیا نبوده و نیستم. چرا؟ چون اهل بز اخوش شدن نیستم. صادقانه اش این می شود که نمیتوانم به حکم اینکه شما دوست من هستید چشمم را ببندم و به صرف یک گروه بودنمان هی تاییدتان کنم. و این جایی سخت می شود که شما در گروهی راحت نتوانید حرفتان را بزنید. گذشته از آن به واسطه دختر بودن ، همچنین کمی درونگرا بودنم به خصوص در آن سالها مزاحمت های بیشتری هم حتی از جانب همین به ظاهر دوستان داشته ام. یک جایی دیگر دیدم فایده ندارد . ضربه نهایی زمانی بود قبل از انتخابات سال 84 ولی سیاست هایی که بعد از آن قرار بود اعمال شود داشت کم کم در محیط ها پا می گرفت. از شغلی در یک شرکت تبلیغاتی  که یک جورایی جناح راستی محسوب می شدند بیرون آمدم. با دوستی تئاتر کار می کردیم . من عکاسی میکردم و نظرهایی روی بروشور میدادم و از این جور کارها. یک کار موقت بود. یکسال بعد موقع تسویه حساب اداره تئاتر به دوستم گفته بود. عکاسی  کارها را گروه خاصی  در تئاتر شهر انجام میدهند به سرپرستی آقای" پ" وشما سر خود نمی بایست عکاس می آوردید و از این حرفها ...خب ، هیچکداممان خبر نداشتیم در هر حال  پولم را از آن کار گرفتم ولی چیزی که بود احساس دیگر کاملا بی تفاوت من نسبت به هر آنچه بود که به آن علاقمند بودم وتا سی سالگی سعی کرده بودم به هر طریقی شده این علاقه را حفظ کنم. بعد رفتم دنبال کارهایی که دوست داشتم چیزهایی که می شد دنبالشان بروم ولی موانعی وجود داشت یک شغل خیلی معمولی پیدا کردم و شروع کردم به خواندن زبان و پرداختن جدی به ورزش و گذراندن دو ره های کامپوترو جالب بود که در عین اینکه حقوق حداقل می گرفتم هم بیمه بودم وهم حقوقم  به این کارها می رسید و هم پس انداز میکردم. چیزی که در تمام سال هایی که به نوعی در حوزه هنر مشغول بودم اتفاق نمی افتاد. نمیدانم چرا؟  یادم هست  هرماه قسمتی از حقوقم را ربع سکه ای می خریدم که بعد ها که خواستم به باکو بروم .( جدا از اینکه تصمیم درستی بود یا نبود.) قسمتی از هزینه هایم را تامین کرد. بعد هم که از باکو برگشتم از کارهای ساده دفتری  مثل جوابگویی تلفن شروع کردم . بعد ها موقعیتی از طرف یک دوست پیش آمد و توانستم در یک شرکت نیمه دولتی مشغول شوم. همان موقع ها در گیر پروژه رفتن به کبک و غیره شده بودم. تلاشی بود به هر حال. جدا از هزینه ای که پرداختم و زمانی که گذاشتم میشد در شرایط آن موقع به چشم یک امتیاز به آن نگاه کرد که روزی روزگاری شاید به کار آید. آن موقع ها سخت گیری های حالا را هم نداشتند. بعد که دیدم احتمال اینکه موقع مصاحبه رد بشوم بالای 60 است ، صرف نظر کردم. اینکه حالا هم اینجا کارخیلی مهمی انجام نمیدهم بحث دیگریست ولی اینکه شما چشم انتظار "روز روزگاری شاید" بمانید، وقت تلف شده و اعصاب خوردکنی بیشتری دارد که من یکی طالب آن نیستم . به علاوه شرکت به تعدیل نیرو برخورده بود و نماینده سپاه که شرکت زیر نظر آن کار میکرد زمانی که من تعدیل نیرو شدم  اراک را که مقر اصلی کارخانه بود پیشنهاد کردند که آنجا با سمت شغلی خودم مشغول باشم. چیزی که موقع تعدیل نیرو به همه پیشنهاد می کردند. ولی مشکل خود محیط شهرستان بود که در صحبت ها یی که شد خیلی امیدوار نشدم .به علاوه آنجا باید تنها زندگی میکردم و حقوقم کفاف اجاره منزل و خرج و برجم را نمیداد.  سال 90 که از شرکت بیرون آمدم اوضاع کاری جامعه انقدر خراب بود که نه تنها اکثر شرکت ها در تعدیل نیرو بودند آنهایی هم که استخدام می کردند شرط و شروطهای عجیبی می گذاشتند. من هم که با مدرک کارشناسی عکاسی بیشتر از مسئول دفتر نمیتوانستم پیش بروم.  راستش به شغلهایی مثل بازاریابی هم علاقه نداشته و ندارم. یعنی اصلا احساس خوبی در این تیپ شغل ها ندارم. علی القاعده کار کردنم در رشته خودم هم غیر از اینکه دوباره باید آن انگیزه سلبق را در خودم ایجاد می کردم مستلزم هزینه بود و این روزها این هزینه وحشتناک است . به هر حال به همه شاخه های عکاسی علاقه مند نیستم ویا حداقل تجربه همه آنها را ندارم. خیلی ها را دیدم فقط به صرف داشتن پشتیبانی مالی قوی وارد این رشته شده و کار میکنند. من هنوز سر خرید یک دوربین کمی حرفه ای تر مسئله دارم چون اینجا بحث سرمایه گذاری شغلیست و اگرنه اگر من روزی روزگاری شغلی با حقوق چه میدانم ماهی دو ملیون داشته باشم خرید یک دوربین هفت - هشت ملبیونی طبیعی ترین کاریست که هر کسی انجام می دهد. چه دانش آموخته عکاسی باشد و چه نه. واگرنه که همین دوربین کنون نیمه حرفه ای فعلا که دارد کار میکند توقعات مرا ،هرچند نه به طور کامل، برآورده می کند. به علاوه اینکه مجبور نیستم یک ساک اضافه را با کل تشکیلاتش همیشه با خودم حمل کنم. به هرحال من هرگز جزء آن دسته عکاسانی نشدم که استادان ما اصرار داشتند دوربینشان ازشان آویزان باشد و هرجا به سوژه ای رسیدند چپ وراست عکس بگیرند. به علاوه اینترنت وماهواره  وهمچنین تلفنهای شخصی و آی پدها منابع و ابزار خوبی را در اختیار همگان قرار داده ولزوم گرفتن خیلی از عکس ها را، جدا از لذتی که هنگام عکاسی می بریم، برای خود من یکی زیر سوال برده است.

             از فوتبال حرف میزدیم. از اینکه  تیم امیدوار کننده ایست. نقطه ضعفهایش و نقاط قوتش در همین سه بازی اخیر مشهود بوده. اینکه حقش بوده بالا برود یا نه. نسبت به هم گروهی هایش،  نه فکر نمیکنم . آن سه تیم دیگر بهتر از ما بازی کردند ،بیشتر تمرین کرده بودند وقوی تر بودند. این را از بازی بوسنی هم با ایران کاملا می شد فهمید. آمده بودند بازی کنند. اصلا شما بگو بهشان حسابی پول دادند گفتند نگذارید ایران روبیاید . باشد. بالاخره توانایی ارائه یک بازی خوب راداشته اند دیگر . همه چیز فقط پول نیست . اگرچه  که در عین  حال به شدت به پول وابسته است.

             امیدواریم همه چیز جوری پیش برود که به نفع همه باشد وهمه مشکلات به زودی زود حل شود.

                                                                  ماندانا میرزاده اهری

                                                                         93/4/6

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 13:2 | لینک  | 

دهه پنجاه، دهه شصت، دهه هفتاد، دهه هشتاد ، دهه نود....

 

                    خب چند تا خبر با هم قاطی پاطی شده، به اضافه این که منم این روزها اصلا حوصله ندارم. راستش را بگویم کلا حوصله ندارم. گرفتاریهای خودم یک طرف، بدترین چیزی که در خانه خلوت ما ممکن است اتفاق بیافتد این است که من ومامان با هم حرفمان بشود وهی ادبمان را به رخ هم بکشیم و بعد هم چند روزی را در قهر به سر ببریم (ووای به حال کسی که الان اینجا بخواهد من را نصیحت کند!) یعنی من که اصلا اهل تلفن و فک زدن با تلفن نیستم. سر کار هم که نمیروم باید بنشینم و خودم به تنهایی سیر پیشروی کوچک شدگی مغزم را به دلیل کم صحبت کردن تحمل کنم. آقاجان! به من چه ارتباطی دارد در عنفوان جوانی مادرهای ما انقلاب شده، جنگ شده و غیره ذلک. بچه ها هم که چه میدانستند نباید بیایند، فکر کردند لابد جماعت منتظر حضورشان هستند وبرایشان فرش قرمز پهن کرده اند . نه خدا وکیلی سال 1352 من چه میدانستم اینطوری می شود اگر میدانستم شاید اصلا نمی آمدم . اینا ها! بفرما! سال هفتادی ها به جویای کاریها پیوستند و من و هم نسل های من هنوز مشکل بیکاریمان حل نشده آن وقت حضرات نشستند اورت میدهند که بزائید جانم، بزائید، تند تند بزایید! دقیقا چوب دو سر زهر میشود یک چیزی در مایه های نسل ما. یعنی این بزرگترها همچین که عصبانی می شوند یا از جایی کم می آورند، شروع میکنند تمام آنچه تاریخ به سرشان آورده را سر ما ریختن . یعنی مثلا من الان در چهل سالگی دارم چه لذت انچنانی از جوانیم می برم که باید تقاص خوشی های نگذرانده نسل مادرم را پس بدهم؟ میگویم : مامان جان برو خدا روشکر کن بدون سونو گرافی و آزمایش و این دقیق بازیهای امروزی بچه های سالمی داشتی خدا رو شکر خودت سالمی .خدا رو شکر از این دخترهایی نبودیم آویزون یه نفر بشیم که حالا طرف نیاد بگیره یا هرروز آویزون یه نفر بشیم و یه جنگ اعصاب درست کنیم .یا نه ده دفعه بریم خونه شوهر و طلاق وطلاق کشی و...یا نه از اون هم بدتر با طرف با مکافات زندگی کنیم و هرروز بیاییم برات سفره دل پهن کنیم و دق بدیم . نه طلاق بگیریم ، نه بمونیم مثل آدم زندگی کنیم . یا نه خدا ر و شکر پسر نداری که حقوقش کفاف خرج و برجش رو نده ومجبور شی جیب خرجی هم براش کنار بذاری یا سر ماه کرایه خونش رو بدی . نمیدونم این  نسل مامانای ما خیلی ایده آلیستند .یا خبر از جامعه ندارند ؟ یا نمیدونم یه اشتباهی کردن توش موندند ؟به خدا سر در نمیارم.. بیا همین امروز، مثل عادت همین دو سه هفته بعد از ظهر رفتم پیاده روی. از اتاقک نیروی انتظامی پارک جلوم رو گرفتند که خانم! سر و وضعتون مناسب نیست. پرسیدم :" چرا ؟من هرروز همینطوری میام تا حالا تذکر نداشتم. قانون جدیدیه ؟" بعد از صحبت های نه چندان دوستانه اینطوری برمیاد که ظاهرا پایین پارک گشت ارشاد ایستاده است . سلیقه است دیگر چه میدانم . من که به سلیقه خودم مشکل منکراتی ندارم . با این حال گفتم: خب پس جدیده ...باشه میرم مانتوم رو عوض میکنم. حوصله دهن به دهن شدن ندارم. یک بار فقط چرا . آن موقع ها گشت ثار الله بود و در مدرسه هم به ما گفته بودند که راحت سوار ماشین این ها نشید بعضی ها واقعا گشت نیستند دخترها را می دزدند. آن روز هم کاری نمی کردیم . داشتیم از مدرسه بر میگشتیم . راهنمایی بودم. با هم سر بسر می گذاشتیم و می خندیدیم. رفتیم از بقالی هله هوله بخریم. پسره که در بقالی کار میکرد (پسر خوشقیافه ای سرخ وسفیدی بود که همیشه هم شلوار سفید میپوشید.) گفت : این یارو فکر کنم با شما کار داره. رفتم بیرون گیر داد:" کارت مدرسه تو بده ." مدرسه هیچوقت به ما کارت نمیداد. گفتم : ندارم. برای چی؟ گفت :" سوار شو. "گفتم:" برای چی ؟ "گفت: سوار شو بت میگم زر زر نکن" صداش خیلی خشن بود وبی ادب . گفتم : سوار نمیشم. برای چی ؟ "چرا بلند میخندیدی؟" هیچی دیگه جو سازی کردم ،بلند گفتم:" بیای جلو جیغ میزنم" واز این حرفا. آدمها جمع شدند اونا هم از مغازه اومدند بیرون اینم یه اهن و تلپی کرد و جمع کرد و رفت . بچه ها که با من بودند بعداً بهم گفتن خوبه نترسیدی تفنگشو گرفته بود سمت تو، چقدرم پر رو بود. اصلاً یادم نمی آمد. مرتیکه...یه پسر بیست - بیست ودوساله بود. آن وقت ما باید تقاص نسل ماما اینا ، تقاص نسل شصت وهفتادی ها و تقاص نسل خودمون رو یک جا پس بدیم. نمیدانم به چه گناهی. ماشالله ماشالله مجلس هم که هرروز یک قانون صادر میکنه. . الهی بگردم واسه بچه هایی که بیست سال بعد به سن کار و ازدواج و این حرفها می رسند وامروز به زور مجلس و قانون و نبود داروی ضد حاملگی و وازکتومی و کاندوم و غیره قراراست به وجود بیا یند. اینا را ولش کن راستی امشب فوتبال ایران بوسنی هم هست . یکهو هم دیدی ایتالیا و انگلیس حذف که شده جاش تیم ما امتیاز آورد کشید بالا. بالاخره گهی پشت به زین و گهی زین به پشت.

                                                         ماندانا میرزاده اهری

                                                                  93/4/4

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 19:37 | لینک  | 

زائیدن یا نزائیدن، مسئله این است.

نظر منم اینه که کار زن بچه دار شدن و تربیت فرزند و شوهرداری هست... ولی اینا اصلا چه ارتباطی به هم داره....مثلا نهایتش سالی چند بار هم به اتفاق همون فرزند و شوهر یا نه به اتفاق چند تا دوست همپالکی میخواد بره ورزشگاه مسابقه تماشا کنه.... این حرفها هم توی همین مایه هاست . یاد این تربیت های زمان ماها بخیر مثلا بزرگترها میگفتند دوست پسر داشته باشین حواستون از درس و مشق و اینده تون پرت میشه  ....نه !!...خیلی هم دوره راهنمایی ، دبیرستان دوست پسر داشتن چند تا چند تا هم داشتند هیچ حواسشون هم پرت نشد اتفاقا همسر گزینی های خوبی هم داشتند....بعد هم قربون هیکلتون برم حالا دهه چهل و پنجاه که یک عده شون به خاطر خیلی مسائل ازدواج نکردند هنوز رو نمیگم. این دهه 60 و 70 که اصلا پسراش هیچ رقمه مایل به ازدواج نیستند. این خانم طفل معصوم از کجا بیاره بزاد که حالا به خاطرش نخواد به خاطر تشویق تیم محبوبش ورزشگاه بره( همینطوری خالی خالی!؟؟؟).....یعنی اصطلاح کاسه خالی رو شنیدین دیگه....

                                                                                                    ماندانا میرزاده اهری
                                                                                       93/4/2                                            
                                                                                                                                                           

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 10:13 | لینک  | 

 بچه ها مچکریم

خوب بود ، دوست داشتم ، از پنالتی نگرفته گیم اول بگذریم که داوردر اون لحظه اون سر دنیا بود، بقیه اش خوب بود، به خصوص گیم دوم که بازی گروهی خوبی رو از تیممون دیدم.  یعنی اینجا میخوام از آرژانتین تشکر کنم که اون گل رو واقعاً در دقیقه 90 با فاصله میلیمتری از دست حقیقی به ثمر رسوند، با توجه به اینکه بیشتر زمان  بازی، آرژانتین توی زمین ما بود و اون همه کرنر  و در ضمن از تلاش های تیم خودمون هم نخوام ساده عبور کنم ، ولی دیگه یواش یواش داشتم نگران می شدم . حالا سیاست کی روش رو هم دست کم نگیریم که خیلی امیدوارمون نکرد. با این حال  یعنی به قول گفتنی....بچه ها مچکریم....بچه ها مچکریم

                                                                                                             ماندانا میرزاده اهری

                                                                                                                 93/3/31

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 10:19 | لینک  | 

فوتبال

       آقا جان ! اصلاً از ازل اینطوری بوده که خانمها فوتبال تماشا کنند. میگی نه نگاه کن. مگر زمان آدم و حوا این همه ادم وجود داشته ؟ نه، طبیعتاً. یک پدر و یک مادر و دو تا هم پسر. حالا کاری ندارم بعداً! سرو کله دو تا دختر همینطوری با فوت نمیدانم از کجا پیدا شد. خب، خانم حوا که طبیعتاً در گیر قرمه سبزی درست کردن بوده است. سه تای دیگر هم وقتی از شکار و رمه داری و کشاورزیشان برمی گشتند ، ماهواره و گیم وآی پد از این چیزا که نداشتند طفلکیا، یک نارگیل برمیداشتند و بساط گل کوچک رو علم می کردند . این وسط حوا هم وسط سبزی پاک کردن و اصول شوهرداری به آن دو تا دختر مذکور یاد دادن یک حواسش هم پی این ها بوده که کار دست خودشان ندهند ودستی و پایی بشکند و کار خانمها را زیادتر کند در نتیجه یک جاهایی داوری هم می کرده است. یک وقتهایی هم چاقویش را به علامت آفساید بالا میبرده، شایدم یک هویج به علامت کارت زرد اخطار فرو میکرده تو حلق طرف. بعضی وقتها هم که کاری نداشته ، با آن دو تا دخترمیرفتند و دو تا تیم آقایان و خانمها تشکیل میدادند وبه خوبی و خوشی با هم بازی میکردند. (واقعاً نمیتوانم بفهمم این قابیل چرا بعداً این طوری شد.) به هر حال نکته مهم این است که خانمها نه تنها بازیکن بلکه مفسر و منتقد حرفه ای فوتبال و کارشناس هنری ( به لحاظ زیبایی شناسی استایل مو وفرم ابرو و تتو و غیره) هم بودند ،وتاکید میکنم از ازل . بعد من همیشه با ابوی مرحوم سر این فوتبال دیدن مشکل داشتم. خودش بیشتر اهل کشتی بود. بنابراین ، این من بودم که جور تا دو نصفه شب بیدار ماندن و پیه "ولش کن، بیخیال بابای" امتحان فردا را به تنهایی به تنم می مالیدم. بابا که معمولاً بیدار میشد وغرولندی ونصیحتی میکرد ودوباره میرفت و می خوابید. ولی او هم حتی پای نیمه نهایی و فینال حتماً بود. عملا 99% کانالهایی که دارم و فوتبال جام جهانی را به صورت مستقیم پخش میکنند، با عنوان کانالهای رقابت کننده ساعت فوتبال که می شود، بسته است .دست برقضا شبکه های ایران و از جمله همین شبکه 3 ما هم روی ماهواره است. دیشب به خاطر بازی ایران و نیجریه صدایش را باز گذاشته بودند . واقعاً هیچ سالی دچار چنینی معضلی نشده بودم. راستش را بگویم دیگر حوصله هم ندارم به ماهواره ای بگویم بیاید درستش کند. به خاطر این باد وبودهای اخیر دست کم سه بار در این ماه مزاحم اوقات ایشان شده ایم. با این حال اخبار را دنبال میکنم چه از طریق رادیو یا پخش های تکراری یا کانالهای غیر مجاز که گاهی از دستشان در میرود و با نیم ساعت تاخیر پخش میکنند.

     فوتبال خوب را دوست دارم. فوتبال خوب مثل یک فیلم خوب، یک کتاب خوب یا یک تئاتر خوب، از همان اول با زبان بی زبانی به آدم میگوید:" بشین تا آخر نگاه کن ! ارزششو داره." یعنی فقط چند دقیقه از بازی را هم که نگاه کنی متوجه این مسئله می شوی. حتی نحوه گزارش کردن مفسر را هم که گوش کنی این را می رساند. برایم برد و باخت تیممان اصلا مهم نیست .کلا فقط یک تیم، از بین این سی و دو تیم قرار است قهرمان جام 2014 برزیل شود وقطعا ضعفهای فوتبال ما که در همین بازی با نیجریه هم کاملاً مشخص بود، چنین اجازه ای را نمیدهد. ولی در دیدار با آرژانتین دلم یک بازی جانانه می خواهد. از همین بازیهایی که تا دقیقه آخر نتوانی چشم از روی صفحه تلوزیون برداری . البته اگر این شانس را داشته باشم که بتوانم پخش زنده بازی را همزمان ببینم.

                                                 ماندانا میرزاده اهری

                                                     93/3/27     

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 10:35 | لینک  | 

"و اما شیراز..."

        فکر می کنم در زمان بچگی یا تن تن زیاد می خواندم یا علاقه وافری به سریال جیمز باند، مامور 007 داشتم که هرجا که میروم ماجرا هم همینطوری خودش به دنبالم می آید. داستان اینطوری بود که قرار بود راس ساعت 17:50 به آژانس تلفن کنم که یک ماشین بیاید دنبالمان که از آنجا خانه دوستمان برویم و او وخواهرش را هم برداریم و برویم به سمت راه آهن که تصادفی و درعین ناباوری توانسته بودم بلیطهای قطار را از کنسلیهای روز یکشنبه خریداری کنم. بنابراین طوفان روز دوشنبه که فکر میکنم بین 30: 17 تا 40 : 17 بود که آغاز شد یک کمی من را کرخت کرد. برق هم که رفت دیگر نور علی نور! شد. حالا در این وضعیت رگبار و آن تند باد های هر ازگاهی با هر جان کندنی بود بالاخره تاکسی آمد و تا ما این دوستمان را قانع کنیم که وقت کم است و ترافیک اجازه به موقع رسیدن نمی دهد و مترو سریعتر است ماشین طرف پت پتی کرد و خاموش شدو تخم کل تاکسی های منطقه را هم کلاً ملخ خورد. انقدر که در گیر به موقع رسیدن و رودربایسی این دو همسفر بودم اصلا به صحبتهای آقای راننده توجه نمی کردم که داشت می گفت باد ایستگاه اتوبوس را از یک طرف خیابان کنده انداخته یک طرف دیگر یا مثلا از عباس آباد تا محل آژانس دوساعت در ترافیک بوده و چیزهای دیگر...حالا ساعت 18:30 دقیقه بود و ما حتی یک کیلو متر هم حرکت نکرده بودیم، از آن طرف ساعت 20 هم قطار حرکت می کرد. بالاخره یکی از همسایگان لطف کرد و ما را تا ایستگاه مترو رساند که تا برسیم ساعت شده بود 19:30. تنها چیزی که آن لحظه به فکرم رسید این بود که قطار را که برای یک نفر نگه نمی دارند پس خواهش کردم بقیه هم دست بکار شوند و طی تماس های جدا گانه به ایستگاه ، گزارش وضع هوا و ترافیک را بدهیم که شاید کارگر بیافتد و کمی در تاخیر حرکت قطار تاثیر بگذارد با علم بر اینکه در روزهای عادی هم گاهی این تاخیر ها در ورود یا خروج قطارها رخ می دهد. ولی هر بار کارمند قطار ضمن ذکر این مطلب که برنامه های حرکت قطارها دقیق ومرتب است واصلا هم مو لای درزش نمی رود، برادرانه نصیحتمان کرد که باید جوری حرکت می کردیم که یک ساعت قبل از حرکت در ایستگاه باشیم و راه آهن مسئولیتی در ارتباط با بی انضباطی مسافرانش ندارد و قطار هم راس ساعت 20 حرکت خواهد کرد....که من تحملم طاق شد و خواستم فقط مراتب را انتقال دهند معلوم است که وظیفه مان را میدانیم و... بماند زمانی که این مکالمه انجام شد هنوز خیلی مانده بود که به ایستگاه مترو بهشتی برسیم . افتان وخیزان و با چه وضعیتی مامان بلیط مترو را تهیه کرد وما سه نفر هم پشت سر او بار و بندیل به دست ، راه افتادیم به سمت مترویی که به راه آهن می رفت و خوشحال رسیدیم و همینطور که بلند بلند با خودمان حرف میزدیم ودر مورد شدن یا نشدن این سفر بحث می کردیم، یک آقای خوش خبر که صحبت های ما را می شنید اطلاع داد که این قطارساعت 20 میرسد و چون آخرین ساعت حرکتش است ، معمولا چند دقیقه ای در ایستگاه می ماند.نشان به آن نشانی که ساعت 20:20 ما هنوز درمترو بودیم.

        این که وارد شدیم و بعد از اینکه فهمیدیم قطار حرکت نکرده کلی ذوق کردیم و تا چند لحظه ای اصلا به فکرمان نرسید که همه سوار شده اند وفقط ما مانده ایم و تا اینکه از یک مامور پرسیدم و چنان فریادی سر ما کشید که کم مانده بود قبض روح کنیم که "مگه خوابتون برده؟ قطار حرکت کرد!." که دویدیم ...چه دویدنی. از پله های ایستگاه که پایین آمدم فقط یک مسئول واگن و یک مامور دیگر در ایستگاه کنار در باز یکی از واگن ها بودند وایستگاه کاملا خالی بود. از همانجا پرسیدم: "قطار شیراز همینه؟" وجواب مثبت و" چقدر شما خوش شانسید! " را که شنیدم یک نفس عمیق و از ته دل کشیدم. به محض آنکه در واگن مستقر شدیم قطار حرکت کرد ومن مطمئن هستم که حضرت حافظ بسیار مرد شوخ طبعی بوده با کمی آزارهای مازوخیستی! غیبت نیست . این را بعدآً خدمت خودشان هم مودبانه عرض کردم .ولی خب به هر حال دم راه آهن رجا هم گرم دیگر. یعنی تا خود شیراز داشتیم به این داستان می خندیدیم و باورمان نمیشد که بالاخره توانستیم به قطار برسیم. ماجرا انقدر اکشن بود که اگر بی نتیجه هم بر می گشتیم کلی هیجان را در این دو ساعت ونیم تجربه کرده بودیم مخصوصا با آن گرد باد بی سابقه.

        تا زمانی که من وارد شیراز نشده بودم و با توجه به اینکه اولین بار بود که به این شهر قدم می گذاشتم. تصورم از آن فقط تخت جمشید و کمی اطلاعاتی بود که از اینترنت گرفته بودم. شهر توریستی شیراز از شهرهای پرتردد تری مثل اصفهان حقیقتاً چیزی کم ندارد . مردم بسیار با صفایی هم دارد اولین بار در اینجا دیدم که وقتی از کسی آدرس می پرسید مغازه و مشتری و همه را ول می کند ، همپای شما تا جایی می آید و آدرس می دهد. (راستی چرا می گویند شیرازی ها تنبلند؟ ) ما ضیق وقت هم داشتیم به خاطر یک روزش که با ارتحا ل امام مصادف شده بودو این روز جزء دوسه روزی بود که در سال کل بناهای تاریخی و موزه ها در شیرازتعطیل است راستش را بگویم کلا انگار در شهر گرد مرده پاشیدند. در حالیکه شهر مالامال از گردشگرهای داخلی و خارجی بود و کارمندانی که راحت نمیتوانند در طول سال مرخصی بگیرند و این تعطیلات به نوعی برایشان غنیمت محسوب می شود. بگذریم از هزینه کلانی که تورها برای بعضی از سفر های داخلی میتراشند و رقم بالای 800000 تومان برای هر نفر آن هم برای یک سفر داخلی( سفر به شیراز) و برای دو سه روز رقم کمی نیست که یک روزش هم بخواهد با تعطیلی اماکن تاریخی و بازار غیره برخورد کند. گذشته از اینکه من متوجه نشدم حافظیه ، سعدیه یا حتی پاسارگاد و تخت جمشید که به نوعی خودشان هم قبرستان محسوب میشوند چه منافاتی با روز ارتحال امام دارند که باید بسته باشند؟ یعنی اگر جاده آبشارزیبای مارگون ( که ما به دلیل خستگی احتمالی بیش از حد، از رفتن به آن صرف نظر کردیم) وامثال آن شلوغ وترافیک شود، بهتر است؟ نمیدانم . روز ارتحال حتی در مسجد وکیل هم بسته بود. بنابراین ما سه شنبه ظهر که رسیدیم بدون فوت وقت چند جا را بازدید کردیم و اگر شهر را می شناختیم حتما جاهای بیشتری را هم میشد که ببینیم. به هر حال آخرین بازدید سه شنبه ازحافظیه بود و آن طور که یکی ازهمسفرانمان می گفت که "همیشه فکر میکردم سر مزار حافظ با یک حالت روحانی بیایم ، ولی اینطوری نشد." واقعاً هم اینطوری نشد. در اصل چیزی که مارا منور ساخته بود، نور فلاش های دوربینهای مختلف در دست بازدید کنندگان بود.

.

 

.

 

.

.

.

         بیش از هرچیز دیگر، به خاطر اسم کوچکم، وقتی روز پنجشنبه از پله های تخت جمشید بالا می رفتم ،

کمی حس ملکه بودن هم به من دست داده بود. وقتی هم پایین می امدم با خودم فکر کردم اگر یک روزی روزگاری فرزند ذکوری داشته باشم ، کورش هم اسم بدی نیست. (الهی بگردم برای این بچه !) همگی را ساعت 5:30 دقیقه صبح از خواب بیدار کرده بودم. بعد از صبحانه ، حدود 7:15 دقیقه با راننده خوش اخلاقی که البته رانندگی شغل اصلی اش نبود وبنابراین باز هم این تز "شیرازیهای نه چندان زرنگ" را به نوعی زیر سوال می برد، به راه افتادیم، حجاریها را با دقت نگاه کردم. تصویر سازی های بسیار زیبایی که شوخ طبعانه طراحی شده بود. شبیه کارتون بودند. آدمها داشتند راه می رفتند که به نقطه ای برسند و 2500 سال بود که در راه رسیدن بودند با رمه هاو یا اشیائی که قطعا انقدر برایشان با ارزش بود که زحمت حمل آنها را درطی این سالها به خود بدهند . نقطه آخر پادشاه بود که ظاهراً این ها را به عنوان هدیه برای او می بردند. نمیدانم شاید هم پیش پادشاه نمی بردند. می بردند پیش یک روح خوب با تعریف خودشان مثلا خدای نیکی . انقدر نقشها شبیه هم است که من نمیدانم پادشاه را شبیه فروَهَر طراحی کرده اند یا فروهر را شبیه پادشاه. ولی با آن همه عظمت و کشور گشایی آن سالها ، از چین تا یونان ، پیام خوبی هم داشت: "این، هرگز پایان نیست ، راه باید رفت."وقتی دروازه ناتمام را نگاه می کردم، پیش خودم گفتم اگر آن طور می گویند اسکندر حمله کرده باشد وباز هم اگر آن طور می گویند زمان حمله اسکندر، کارگران هنوز مشغول کار بوده باشند ، به سر این هنرمندان چه آمده است؟ چیزهای دیگری هم بود، آثاری از مرمت به چشم می خورد. پله ها را با تخته پوشانده بودند که در اثر رفت و آمدها آسیب نبیند. قسمت هایی از حجاری با موادی پر شده بود که باعث می شد شکافها عمیق تر نشود. البته فکر میکنم ظریفتر هم می شد کار کرد. می شد بعضی قسمت های حجاری ها را اصلا با همان مواد باز سازی کرد ، وقت می برد ولی ارزش داشت . مثل کاری که در موزه ها میکنند برای ترمیم یک کوزه شکسته مثلاً .بعد، از یک جایی انگار دیگر ول شده بود. تمام مجسمه ها در حال خرد شدن و از بین رفتن است. حجاریهای بزرگ باشکمهای خالی شده از سنگ و ترک خورده یا ساییده شد در گذر زمان.در راه نقش رستم به کوهها که نگاه می کردم انگار نقوش محوی شبیه حجاریهای تخت جمشید در آنها به چشم می خورد.

        در نقش رستم هم به مورد جالبی برخوردم اینکه در اطلاعات مربوط به یکی از نقشهای دوره ساسانیان که در دامنه کوه کنده کاری شده بودند، توضیح دو تصویر وجود داشت. ولی از تصویر بالاتر جز یک طرح نامفهوم از بدن یک انسان اثر دیگر باقی نبود. پسری که اسم شما را به خط میخی رو دستبند و جا سوییچی چاپ میکرد به دست بند چرمیم ، که از تخت جمشید با نام خودم به خط میخی خریده بودم نگاه کرد و گفت :"اسمت رو ماندِنا چاپ کرده ." بعد الفبای خط میخی را نشانم داد و گفت :اینجا بعد از "د"، "آ" نذاشته ولی حرف د مورد استفاده اش در اصل با کسره خونده میشه." فکرنکنم غلط باشد. به هر حال دو تا حرف صدا دار هم پشت هم قشنگ نمیشود. یعنی مثل: " ماندِانا" “MANDEANA”. یا شاید هم در اصل اینطور خوانده می شده “MANDENA” . نمیدانم .

        یک سوال مهم: پشت ارگ، فالوده آن یکی دو تا مغازه معروف چه فرقی با فالوده بعضی ازجاهای تهران داشت؟! اصلا چه معنی دارد همه جا شبیه هم شده است؟ قبل ترها یادم هست شمال میرفتیم به عشق کلوچه لاهیجان که بویش مستمان میکرد و سوغات اصفهان هم که گز بود. دوست داشتم فالوده شیراز خیلی خاص باشد.

   ماندانا میرزاده اهری

93/3/21

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 21:22 | لینک  | 

تهر............................................ان

     حکایت غریب ما متولد های تهران هم همین است دیگر؛ که طرف از شهر خودشان که می آید کوچه کوچه شهرشان را چنان با آب و تاب و صف میکند که نگو . آن وقت بیا و ما جماعت به قول گفتنی صادره از تهران را تماشا کن! یعنی یک طوری شده که یکسال ازمحله ای گذر نکرده باشید و برگردید انگار وارد شهر دیگری شده اید وباید از بقال وچقال آدرس بپرسید . امروز کنکور دانشگاه آزاد بود. حوزه همان مجتمع ولی عصربود که یکی دو سال آخر دانشگاه فرستادنمان آنجا . سه تا ساختمان چند طبقه نوساز بود که کارهای نهایی اش هنوز تمام نشده بود.یک ساختمان را دادند به هنر ومعماری ها ودوتای دیگر هم ماند برای علوم انسانی ها و الهیات. بعد هم یک یا چند بار اختلاف افتاد بین پسرهای الهیات خوانده آن ساختمان و دانشجوهای هنر خوانده این ساختمان که در فضای تازه وارد شده پست مدرن آن روزها ، بدون قواعد و نظریه روزگار میگذراندند . کنتراست بامزه ای بود کلا (هنوز هم دارم فکر میکنم این فکر بدیع، آن زمان از مغز کدام شیر پاک خورده ای تراوش کرده بود.) حیاط مشترک دراندشتی داشتیم که امروز دیدم بعد از این همه سال چقدر آباد شده است. یادم هست رئیس گروه نمایش با یکی از دخترها درهمین حیاط که البته آن موقع ها گل و درخت وموزائیک کاری نشده بود و سراسر اسفالت بود، صحبت میکرد که انتظاماتی دم در آمده بود و کارت دانشجوییشان را خواسته بود... داستانی داشتیم . آن موقع میدان امام حسین مثل چیزی که امروز دیدم نبود ، شبیه میدان بود. پل چوبی هم شبیه پل چوبی بود. گرچه پلی از چوب نداشت ولی ازهمان بالا که نگاه می کردی پر بود لز مغازه های کوچک و بزرگی که چیزهای چوبی مثل چهار پایه و میز وبه خصوص حصیر می فروختند.

      البته نه اینکه شبیه این اتفاق مثلا در هنر ومعماری چهار ولی عصر نمی افتاد. کلا دختر و پسردانشجو که با هم صحبت میکردند، آنچنان هول میشدند، جدایشان می کردند که انگار قرار است کاری از طریقه گرده افشانی صورت بگیرد. آدمهای مودبی نبودند. من که کلا خودم وسواس داشتم ، اینها هم مزید بر علت میشدند . بعد ها که آقای شهر الفبا رئیس دانشگاه هنر و معماری شد، یکدفعه  برای یک کار اداری به دانشگاه رفته بودم. (دوباره دانشگاه هنرومعماری را برگردانده بودند چهارراه ولی عصر) از فضای بسیار طبیعی دانشگاه  شوکه شدم وکلی افسوس خوردم که چرا در این مقطع به دانشگاه نرفته ام. البته با اوهم مشکل داشتند. همان روز که من آنجا بودم یک آقای روحانی با عصبانیت وارد دانشگاه شد ودر همان طبقه هفتم جلوی همه، رئیس دانشگاه را به صدای بلند مخاطب قرار داد وبه خاطر تیپ یکی از پسرهایی که دم در دیده بود، به او توپید و خط و نشان و... او هم آرام وبی ادعا جوابش را داد .خدا رحمتش کند. من همان یکبار دیدمش، اما مرد بسیارنازنینی بود.

    راننده تاکسی ،که شاهد تعجب هرلحظه من از تغییرات بود، جلوی دانشگاه که پیاده ام کرد با لحن شوخی گفت: "بعضی وقت ها به محله های قدیمی یه سری بزن ، ضرر نداره." راست می گفت.اما... کو وقت؟!

                                                       ماندانا میرزاده اهری     

                                                            93/3/10

  

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 22:36 | لینک  | 

غر زدن

اصلا نارضایتی یکی از خصوصیات انسان دو پاست. وقتی که دارد ، غر میزند، وقتی که  ندارد هم غر میزند. کلا زیاد غر میزند به خاطر همین هم به هیچ جا نمیرسد. حالا سوالی که مطرح است این است که آیا کسانی که به جایی رسیده اند کم غر می زده اند؟ جواب این سوال این است :نه ! آنها هم غر میزدند ولی شرایط مساعدتری برایشان ایجاد شده است یعنی اطرافیانشان زور پر زورتری داشتند وبه غرغر های ایشان وقعی نگذاشتند.  البته این هم هست که هر کس به یک نسبتی غر میزند به طور مثال هنرمندان(درایران البته ) به خاطر دیر پرداخت یا نپرداخت دستمزدهایشان همیشه غر میزنند ولی درست در همان حال برای رفتن به سرکارو به موقع حضور یافتن بی دست و بی پای میروند. درست نقطه مقابل بعضی از مشاغل دیگر. انگیزه یکی از مهمترین بخش های کار کردن است بیشتر پدرها (و عده ای از مادرها هم )با وجود نارضایتی شغلی که دارند چون می دانند برای رفاه خانواده شان  مجبور به کار کردنند گاهی به خود تلقین می کنند که شغلشان را دوست دارند. ولی واقعا چند در صد از آدمها دقیقا از شغلی که انتخاب کرده اند یا برایشان رقم خورده رضایت دارند به این مفهوم که: 1- در حال و آینده تامینشان میکند. 2- در آن شغل احساس موفقیت وپیشرفت می کنند. 3- آنها را ارضا می کند. یعنی این حس را در آنها ایجاد می کند که نقش مهمی را در جامعه ایفا میکنند.4-و در نتیجه کمتر غر میزنند.

                                                                      ماندانا میرزاده اهری

93/1/10

                                                          

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 11:16 | لینک  | 


معاشقه

 با یکی از دوستانم داشتیم پیاده روی می کردیم. غروب شده بود و چراغها روشن. از ان دور پیرمردی را دیدیم که دست در گردن  همسر کمی فربه اش اندخته و  رخ به رخ با او مشغول صحبت بود ...مهربان وصمیمی.  دوستم گفت: "ببین ترو خدا ...اینا رو نگاه کن... هنوز هم آدمهای اینطوری پیدا می شن...بعد از این همه سال که  دارن با هم زندگی میکنند هنوز انقدر عاشقانه همدیگه رو دوست دارن." بهشون که نزدیک شدیم برگشتم  ببینم همسر خوشبخت این آقا کیه . چشمتان روز بد نبیند یک خانم جوان  شاید از من ودوستم هم چند سال کوچکتر با هیکل تپل و اتفاقا صورت خیلی هم خوشگل در حال معاشقه با  این آقای فکر می کنم حدود 80 ساله. یعنی من ودوستم واقعا خجالت کشیدیم. گفتم: ببین ! معلومه انگیزه های جیک جیک کردن  خیلی قویه ..."

نتیجه اخلاقی : آواز دهل شنیدن از دور خوش است

ماندانا میرزاده اهری

93/1/6

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 22:13 | لینک  | 


شهرداری

این آخر آخری های پارسال یعنی منظورم همین سالیست که دیشب تحویل شد. شهرداری ها غوغا کرده بودند . دلمان گرفته بود گفتیم برویم در این بوستان نهج البلاغه یک چرخی بزنیم .با کمال تعجب دیدیم دم غروب چراغهای سمت پونک خاموش است وچراغهای سمت شهرک غرب روشن. یعنی در نصف  طولی پارک میشد با امنیت قدم زد واز طبیعت لذت برد و برای رفع خستگی لیوانی چای از دکه که سماور برقی اش براه بود گرفت و در نصف طولی دیگر خیر . سبب را جویا شدیم . گفتند شهرداری طرف خاموش (پونک) به اداره برق بدهکاراست. بعد ما فکر کردیم که این سمت خاموش هم از یک جایی به بعد جز همان منطقه شهرک غرب محسوب می شود . یعنی قاعدتا باید بدهی برق را همان شهرداری شهرک غرب  (منطقه دو) تسویه کرده باشد.نفهمیدیم.

بعد، یک روزی آمدندو پلهای جلوی مغازه ای را بدون حرف پیش  در میان اعتراض جمع کارمندان آن مغازه کندند وبا جرثقیل بردند. این که این مسئله به خاطر دعوای فامیلی بود و یا به خاطر طراحی شهری بود که قرار است بر اساس آن جوی های خیابان ولی عصر چراغانی شوند و این پلها مزاحمت ایجاد میکرد، نفهمیدیم. ( و جالب است که مغازه مجوز آن پل را از خود شهرداری گرفته است و خود شهرداری با هزینه مغازه آن را ساخته و در آنجا قرار داده است.). ولی همین قدر فهمیدیم که درست است که بعضی مشتریان مغازه از پل به عنوان پارکینگ موقت استفاده میکردند که البته این مسئله به راهنمایی رانند گی مربوط می شود ونه به شهرداری . ولی خب در عوض  کامیونهای حمل بارهم  روی آن نگه میداشتند واین باعث می شد در خیابان ولی عصر ترافیک کمتری در مدت تخلیه بار ایجاد شود.

بعد رسید نوروز و... قبل از چهارشنبه سوری که این بساطی های فشفشه و سیگارت و اتفاقا چیزهای بیخطر را تار و مار کردند.(واگرنه نارنجک و بمب که دست ساز است.) این همه دست فروش در خیابان ، این هم رویش. بیشتری ها هم که حق المکان را میدهند. از آن طرف شنیدین طرف  با یک دست سینه می زد با یک دست بشکن ؟ ذرختهای خیابان ولی عصر یکی در میان یا دوتا در میان یکی با پرچم سیاه و تسلیت به مناسبت ایام فاطمیه و دیگری  باپرچم طرح تخم رنگی و چیزهای دیگر و شاد باش به مناسبت فرارسیدن عید نوروز مزین شده بود. در مورد این آخری خیلی هم شهرداری ها را مقصر نمیدانم . فکر می کنم ما باید از ترکیب هجری شمسی و قمری  به یک نوع تقویم جدید مثل شمری یا قمسی برسیم و تکلیفمان را با این وضعیت روشن کنیم. بیاییم برای اعیاد و مراسم سوگواری روزهای مشخصی را در سال شمسی تعیین کنیم . به طور مثال برای محرم اواسط تابستان را در نظر بگیریم که حس گرمای کربلا و شرایط آن روزهای امام حسین واهل بیت را بهتر انتقال می دهد و به نوعی تاثیر گذارتر است. واقعا چطور درک میکند کسی که پالتو پوشیده و از سرما تریک تریک می لرزد، گرما وتشنگی کربلا را .  یا تولد پیامبر را روزی از روزهای همین عید نوروز خودمان قرار دهند مثلا یازده یا حتی چهارده ! فروردین چه اشکالی دارد عید چهارده روز یاشد. اگر دوست داشته باشید می توانید پیشنهادهای من را جدی بگیرید.

                                                    ماندانا میرزاده اهری

                                                         93/1/1

نوشته شده توسط ماندانا میرزاده اهری در ساعت 14:20 | لینک  |